خیابان نوشت
در مستى لحظه هایى هست که انگار هر چه مى بینى پیشکش توست. آن وقت است که پاریس را، بیش از همیشه، دوست می داری.
در مستى لحظه هایى هست که انگار هر چه مى بینى پیشکش توست. آن وقت است که پاریس را، بیش از همیشه، دوست می داری.
طی چند روز گذشته مرکز ثقل جهان از قارهای به قارهی دیگر منتقل شد. من که همواره فکر میکردم موزهی اُرسِی پاریس با تقریب خوبی مرکز ثقل جهان هستی است، در سفر کوتاهم به نیویورک دریافتم چند درجهی طول جغرافیایی به خطا رفتهام.
من از آنها نیستم که همیشه کتاب هنر و نشریات هنری و دربارهی هنر بخوانم. اگر هم بخوانم مدام زیر عکسها را نگاه نمیکنم ببینم اثر مذکور کجا نگهداری میشود. زیاد هم در جریان نمایشگاهها و وقایع هنری نیستم، غیر از آنچه بر در و دیوار متروی پاریس آفیش میکنند و همگان میبینند. ته سلیقهای دارم: تابلوهایی را میپسندم؛ مجسمههایی را دوست دارم لااقل یک بار در طول زندگیام ببینم. همین و بس.
با همین ته سلیقه دریافته بودم آنجا را که خیلی میخواهم موزهی اُرسِی است با ونگوگها و ماتیسها و رنوارها و مونهها و پیساروهایش. نشستن پشت میزهای کافهاش و دید زدن مونمارتر از میان عقربکهای آرتدکوی ساعت عظیم دیواریش و بحث کردن دربارهی موضوعات بیاهمیت را از سالمترین سرگرمیهای زندگی میدانستم. تاریخ موزه را هم که در قرن نوزدهم و به عنوان ایستگاه قطار بنا شده هر بار با خود دوره میکردم که مبادا فراموش کنم اینجا مرکز جهان است و آنچه دوست دارم غیر از اینجا یافت نشود.
اما موما خود شوک فرهنگی نیویورک است. منظورم البته حیاط خلوت مجسمههایش نیست که سردر کنونی متروی پاریس را به عنوان اثر تاریخی به نمایش گذاشته و از آن جیاکومتیها که ما زن و شوهرش را در موزهی هنرهای معاصرمان داریم، فقط یک بیوهاش را دارد. مرکز جهان آن طبقهی سومش است که چگالترین مجموعهی بهترین آثار هنرمندان قرن نوزده و بیست را به نمایش گذاشته. رقصندگان ماتیس، دوشیزگان اَوینیون و گیتار و زن در آینهی پیکاسو، شب پر ستارهی ونگوگ، پرنده در فضای برانکوزی، ماندگاری حافظهی دالی و کمپوزیسیونهای موندریان یکی پس از دیگری.
تقریباً زیادیم شد.
بیتجربگی مشاوران استراتژیک باراک اوباما از چشم زکریا هم دور نمانده. گرچه او اوباما را از چشمانش بیشتر میخواهد، سرانجام اذعان میکند که در کنار کسانی چون کلینتون و گیتس جای مشاوران سرد و گرم چشیدهای مانند کیسینجر و برژینسکی اطراف اوباما خالی است. بعد هم مثال لغو برنامهی سپر ضد موشکی در اروپای شرقی و آبروریزی را که موجب شد میآورد. من که زیاد پیگیر داستان مذکور نبودم، اما خامی تیم سیاسی اوباما به وضوح در تعاملاتشان با جمهوری اسلامی قابل مشاهده است. روز سیزده آبان، درست وقتی آقایان دارند بر دستهگل سیاسی که سی سال پیش به آب دادهاند افتخار میکنند و تاکید دارند که امروز هم حاضر به تکرارش هستند، اوباما و کلینتون با صدای بلند اعلام میکنند خواهان مذاکرهی واقعی با ایران هستند؛ بدون توجه به این که همین آقایان در چنین روزی به تمامیت ارضی کشورشان تعرض کردهاند و امروز هم برای برگزاری سالگرد فرمایشیاش ملت را در خیابان به سیخ و سلابه میکشند.
گذشته از این، دو فراز از گفتههای زکریا توجهم را جلب کرد. یکی آنجا که اتحادیهی اروپا را به تمسخر میگیرد که پس از سالها هنوز توانایی یک موضعگیری مشترک و یک نیروی دفاعی اروپایی را ایجاد نکرده. به زبان بی زبانی میگوید اروپایی که عرضهی حمله به کشوری چون افغانستان ندارد را چه کسی در عرصهی بینالملل جدی میگیرد؟! یا «شما بگو امروز چه کسی میخواهد به تمامیت ارضی دانمارک تجاوز کند؟ اصلا دانمارک برای چه به ارتش نیاز دارد [اگر برای مقاصد اروپایی نباشد]؟». بعد هم ادامه میدهد که ما هم خوشحال میشدیم اگر یک متحد اروپایی قوی داشتیم، اما متاسفانه فعلا زمانه بر ما چیره شده و تعامل با چین و روسیه و هند و برزیل اولویت دارد.
یک جا هم دربارهی برنامهی آمریکا در افغانستان با چنان حس ریلپولیتیکی صحبت میکند که منِ نسبتا راستی مو بر تنم سیخ میشود. میگوید ما برای پیشرفت افغانستان یا تشکیل یک حکومت مرکزی در این کشور نیستیم. هدف ما جلوگیری از شکلگیری دوبارهی القاعده در منطقه است، با هر کسی هم که منافعش در این زمینه با ما جفت شود همکاری میکنیم. یادتان نرود که افغانستان سومین کشور فقیر جهان است!
اصل متن را در پایین میآورم.
Notre but n’est pas, je le regrette, de transformer l’Afghanistan en terre de développement, ni même de doter Kaboul d’un vrai gouvernement central. Tout cela est noble et généreux; mais l’Afghanistan est le troisième pays le plus pauvre du monde: il faut savoir dans quoi on s’engage et connaître ses limites.