بندهای هستی

در بند خرده فرهنگها هستیم. در بند یکی از جهانهایی که به طور موازی در کنار هم امتداد دارند. در بند استعارهء غالب تحمیل شده ای که خوانش خاصی از جهان را تثبیت می کند. هر گونه فکر باز و خارج از استعاره، فراروی محسوب می شود و نتیجه ای جز دوشقگی شخصیت در بر ندارد. هرگز معیاری برای سنجش استعاره نیست، مگر یک اعتقاد، مثلا “وجود حقیقتی درونی” یا “اصالت فایده”. اما ورای جذمیت اعتقاد، دیگر معیاری نیست؛ تلاش برای درک این جهانهای موازی منجر به تجزیهء شخصیت و ایجاد کثرتی از زندگیهای موازی و ناخودآگاه درونی می گردد. می توان گفت “چند شخصیتی” بیماری انسانهای هوشمند دوران ماست. کسانی که می توانند سازش ناپذیری و رد ناپذیری ادراکات هستی شناسانهء گوناگون به دلیل وجود کمالها و نقصانهای سنجش ناپذیر در هر یک را تشخیص دهند. همین طور می توان گفت واقعیت مانند سطوحی معلق در فضاست که به هر یک می توان فروغلتید؛ و از هر یک می توان به حقیقت نگریست، بی آن که ترجیحی در میان باشد. در عین حال هیچ سازشی هم در کار نیست. دقیقا چون واقعیتها سطوح مجزایی هستند؛ و چون پله هایی کمابیش خم و صاف، معلق در فضا. مسیر میان پله ها پیمودنی نیست. برای توصیف دقیق حرکت میان این سطوح باید فعل “افتادن” یا “درغلتیدن” را به کار برد. نوعی دیوانگی است میان سطوح حرکت کردن؛ چون تنها آسایشی را که جهان کنونی برایمان فراهم کرده و آن چشم فرو بستنی بی اختیار و بی گناه از واقعیتهای دردناک و نامطلوب است، از کف می دهیم و بدین ترتیب هر لحظه بر تیرگیها می افزاییم.






