زرنوشت

گاه نوشت های م. زرگر

چشم بسته

چشمانم را بسته بودم؛ گوشهایم را گرفته بودم. نه چیزی می دیدم، نه می شنیدم؛ تنها امواج هوایی را حس می کردم، که او در کنارم جابجا می کرد.
یک دوست بود.
آری، او با من راه می رفت.

No comments yet »

Your comment

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>