صف برفی

او اصلا اینجا نیست. همراه ما نیست. ما که در این سرزمین دور، میان سروهای سر به آسمان ساییده، روی پیچکهای در هم تنیده، زیر ابرهای تا زمین رسیده سفر میکنیم. ما که راه را نم زده و سرد و کز کرده میپیماییم. ما که ساعتها را در صف دراز و دلگیر خوشی گردشگران، چشم دوخته بر سرهای بیشمار پیش روندگان، زیر نور هرزهء نگاه از پس آیندگان میگذرانیم.
ماشینهای رنگارنگ با سواران گوناگونشان، همه در صف بیشمار، بر این جادهء باریک در آرزوی حرکت به سوی مقصد بازماندهاند. برف سفید و یکدست و انباشتهء گرد جاده، محملی گشته برای شادی در راه ماندگان، برای بازی کودکان، برای نگاه خیرهء بزرگسالان.
تا زانو فرورفته در برفها، از قندیلهای بزرگ یخ آویخته از صخرهها عکس میگیرم، از کودکان بازیگوش برف در دست، از جوانان نورسیدهء افتاده در برف.
عصر است. شاید حتی تا فردا در این صف بیمنتها گرفتار باشیم. که می داند؟ برف بازیچهء سهمگینی است. چه بسیار کسانی که به درونش گام نهادهاند و هرگز بیرون نیامدهاند. شاید آنگاه که با بدن کرخ شده از سرما، در انتظار مرگ زودهنگام، تصاویر گذرای زندگی از دست رفته را یک به یک اما به سرعت تماشا میکردهاند، از خود پرسیدهاند: اکنون او کجاست؟






