زرنوشت

گاه نوشت های م. زرگر

حاشیه‌هایی حول یک محور

میرک می‌گوید ستیز با قدرت، ستیز حافظه با فراموشی است.می‌کوشد آنچه را دوستانش بی‌احتیاطی می‌نامند چنین توجیه کند: ثبت دقیق خاطرات روزانه.

مکانیک دوباره روی موتور خم شد و گفت:‌”درست وسط پراگ، در میدان ونسلاوس مردی ایستاده و دارد استفراغ می‌کند. و مرد دیگری می‌آید، نگاهی به او می‌اندازد، سری تکان می‌دهد، و می‌گوید “خوب می‌دانم چه منظوری داری.”

بی‌تردید با صحنهء فیلمهای ردهء “ب” آشتا هستید که در آن پسر و دختری دست همدیگر را گرفته‌اند و در میان چشم‌اندازی بهاری (یا تابستانی) می‌دوند. می‌دوند، می‌دوند، می‌دوند. و می‌خندند. عشاق با خندهء خود به تمام دنیا، به تمام تماشاگران فیلم در همه جا می‌گویند، “نگاه کنید ما چقدر خوشبختیم، از زنده بودن چه خوشحالیم و چه به تمامی با زنجیر وجود هماهنگیم!” این صحنه احمقانه، و کیچ گونه است، اما یکی از اساسی‌ترین وضعیتهای بشری را در بر دارد:‌”خندهء واقعی، خنده‌ای فراسوی شوخی.”
تمام کلیساها، تمام تولیدکنندگان لباس زیر، تمام ژنرالها، تمام احزاب سیاسی آن خنده را به طور مشترک دارند؛ تمام آنها از تصویر این دو عاشق خندان برای تبلیغ دین خود، محصول خود، ایدئولوژی خود، ملت خود، جنسیت خود، مایع ظرفشویی خود استفاده می‌کنند.

این اواخر با یک تاکسی از این سر تا آن سر پاریس رفتم، رانندهء پر حرفی نصیبم شد. شبها خوابش نمی‌برد. بی‌خوابی ناجوری داشت. قضیه در زمان جنگ شروع شد. او ملوان بود. کشتیش غرق شد. سه روز و سه شب شنا کرد و بالاخره نجات یافت. چندین ماه بین مرگ و زندگی دست و پا زده بود و با این‌که عاقبت خوب شد اما توانایی خوابیدن را از دست داد. در حالی که لبخند می‌زد گفت ” من یک سوم بیشتر از شما زندگی می‌کنم.”
پرسیدم “و در این یک سوم اضافه چکار می‌کنید؟”
جواب داد “می‌نویسم.”
از او پرسیدم چه می‌نویسد.
داستان زندگیش را می‌نوشت. داستان مردی را که سه روز در دریا شنا کرد، در برابر مرگ ایستاد، قدرت خوابیدن را از دست داد، اما توان زیستن را حفظ کرد.
“برای بچه‌هایتان می‌نویسید؟ یک تاریخچهء خانوادگی است؟”
خندهء تلخی کرد “بچه‌هایم ذره‌ای اهمیت نمی‌دهند. می‌خواهم آن را به صورت کتاب منتشر کنم. فکر می‌کنم برای بسیاری از آدمها سودمند خواهد بود.”
گفتگویم با راننده ناگهان بینشی دربارهء ماهیت دلمشغولیهای یک نویسنده به من داد. به این دلیل کتاب می‌نویسیم که بچه‌هایمان اهمیت نمی‌دهند. به آدمهای ناشناس رو می‌آوریم، زیرا وقتی با همسرمان حرف می زنیم گوشهایش را می‌بندد.
[...] به این معنا، رانندهء تاکسی و گوته در شور و برانگیختگی واحدی با هم شریکند. آنچه گوته را از رانندهء تاکسی متمایز می‌کند نتیجهء آن شور و برانگیختگی است، نه خود آن.

او اما همچنان به حرف زدن دربارهء اینکه تامینا باعث شده بود همه چیز را بفهمد ادامه داد.
تامینا حرف او را قطع کرد “منظورت چیست؟ هیچوقت حتی حرف این موضوع را هم نزدیم.”
[...] “لازم نبود چیزی به من بگویی. کافی بود به تو فکر کنم.”

هر قدر مردم مردم غمگینتر باشند صدای بلندگوها بلندتر میشود.

تاریخ موسیقی فانی است، اما حماقت گیتار جاودانه است.

وقتی کارل گوت، خوانندهء پاپ، در سال ۱۹۷۲، به خارج رفت، هوساک [رئیس جمهور وقت] ترسید. بلافاصله نشست و برایش نامه‌ای خصوصی نوشت (اوت ۱۹۷۲ بود و گوت در فرانکفورت به سر می‌برد). آنچه در زیر می‌آید نقل قول کلمه به کلمهء آن است. از خودم هیچ کلمه‌ای درنیاورده‌ام.
کارل عزیز،
از شما عصبانی نیستیم. خواهش می‌کنیم بازگردید. هرکاری بخواهید برایتان خواهیم کرد. اگر به ما یاری کنید به شما یاری خواهیم کرد…
در این خصوص فکر کنید. هوساک بی‌آنکه خم به ابرو بیاورد اجازه داد پزشکان، عالمان، ستاره‌شناسها، قهرمانها، کارگردانها، فیلمبرداران، کارگران، مهندسان، معماران، مورخان، روزنامه‌نگاران، نویسندگان و نقاشان مهاجرت کنند. اما نتوانست فکر خروج کارل گوت از کشور را تحمل کند. زیرا کارل گوت نمایندهء موسیقی منهای ذهن و حافظه است، موسیقی‌یی که استخوانهای بتهوون و الینگتون، ذرات وجود پالسترینا و شونبرگ در آن مدفون شده است.
رئیس جمهوری فراموشی و ابله موسیقی لایق همدیگرند. هر دو برای یک آرمان تلاش می‌کنند: “اگر به ما یاری کنید به شما یاری خواهیم کرد.” نمی‌توان یکی را بدون آن دیگری داشت.

از:
کتاب خنده و فراموشی
میلان کوندرا

No comments yet »

Your comment

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>