دیو دژ

به پیکر آراستهء اتاقم، کتابخانه، تابلوها، اشیاء چوبی و مسی رنگ با تجلی گرم و منطقیشان که می نگرم، نیک در می یابم که از اتاقم دژی ساخته ام: آن گونه سخت و پرصلابت و استوار و بازدارنده که دژی مهیب با سنگهای درشت خاکستری رنگ با کمانگیرانی ورزیده در هر کنگرهء بارو و دیده بانانی تیزچشم بر فراز هر برج. بدین ترتیب است که در می یابم چگونه خویشتن را به جزیرهء دورافتاده ام در اقیانوس آرام تبعید کرده ام، که چگونه همه را در پس دیوارهای دژم نگاه داشته ام، که چگونه به سر فرود آوردن در برابر سختی سنگهایم و به بلندی برج و بارویم واشان داشته ام، و چگونه هر رهگذر بی گناهی را بدان پایه که خود را فرزند نانجیب قومی بربر بداند در برابر تصویر آرمانی گسترش یابندهء خویش خوار و در برابر عریانی آگاهی بی سلاح رها می سازم. شگفت نیست که بگریزند، که تنها قیر مذابی را در یاد آرند که از فراز باروها بر سرشان افشاندم.
بدین گونه است که خود را با “دیو” “گویا” همراز و همدل می پندارم، آن گونه که با هیبت به راستی دیوانه اش بر لبهء دنیا نشسته، تنها و ملول و خسته، به فراسوها، به آن جا که هیچ نیست می نگرد. آری دیوان، نه تنها به کار افسانه و بازی کودکان می آیند، که گاه در جهان بلوغ یافتهء سالمندان نیز رخ می نمایند و احترام و شاید همدلی بر می انگیزند.
در این دژ تنهایی، در میان این دیوارهای بلند سنگی ضد شیدایی به راستی و بی اغراق شبانروز را بی هیچ کسی می گذرانم که بتواند مرا سخاوتمندانه به تقسیم حضور خویشتن فرابخواند.







