زرنوشت

گاه نوشت های م. زرگر

روز درختکاری

سحر، بی‌گناه، چون بره‌های چوپان دروغگو، میان من و سالومه ایستاده. بره‌های بیچاره همواره قربانی دروغگویی چوپانشانند. هربار که داستان بازگو می‌شود، کنار تخت بچه، کنار رختخواب توپ توپیش، مادر چندین گوسفند را به همدستی گرگ پیش چشمان بسته به خواب بچه از هم می‌درد. می‌خواهم سحر را به کناری هل دهم، اما نمی‌توانم. من نه چون مادران بی‌رحم و نه چون گرگها قوی پنجه‌ام. من کلاغی بیش نیستم. کلاغ قصهء چوپان دروغگو! کلاغی که هرچه از بالای بلندترین شاخهء درخت قارقار می‌کند، گوسفندان خطر گرگ در کمین را در‌نمی‌یابند.

No comments yet »

Your comment

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>