در آستانه
بهشت واقعی آنی است که از دست دادهایم.
در جستجوی زمان از دست رفته
جلد هشتم: زمان بازیافته
مارسل پروست
بهشت واقعی آنی است که از دست دادهایم.
در جستجوی زمان از دست رفته
جلد هشتم: زمان بازیافته
مارسل پروست
به هر صورت، این فقط نفرت نبود. دختر هرچه بیشتر از نظر روحی او را پس میزد، اشتیاق مرد از نظر روحی به او بیشتر میشد؛ بیگانگی با روح دختر توجه او را به جسمش معطوف کرد؛ بله، باعث شد که بدنش به بدن تبدیل بشود؛ انگار تا کنون در پشت غبارهای دلسوزی، مهربانی، توجه، عشق و احساس از نظر مرد پنهان بود، گویی در این غبارها گم شده بود (بله، انگار این بدن گم شده بود!). به نظر مرد جوان چنین آمد که امروز برای اولین بار جسم محبوبش را میبیند.
بازی اتواستاپ
عشقهای خندهدار
میلان کوندرا
فروغ پوریاوری
آدمهایی را دیدهام که همسری دارند. زنی نجیب و زیبا. و با هم زندگی می کنند، همان گونه که همه میکنند، با همهی یکنواختیها و دلزدگیها. اما در رفتارها، در اندیشهها، در مویهی یار از دست رفته، در آه لذت جویانهی شب زفافشان یگانگی خاص خودشان نیز، آن گونه که در کس دیگر نیست، ریشه کرده و شاخ و برگ میدهد. و البته همواره شادمانیهایی هست که میتوان با تکرار، تکثیرشان کرد؛ چون پولی که بشمریم و زیاد شود: و اگر چانهاش زشت است، لااقل سینههایش زیباست؛ و اگر نفهم است، لااقل این مهربانی را دارد؛ و اگر دستپختش خوب نیست، لااقل جامهها را خوب رفو میکند.
آدمهایی را دیدهام که تنهایند. خیلی تنها. مثل بچهی گم شده در بازار. دیدهام که سگی دارند، یا گربهای، یا گلی، یا ماهی قرمز کوچکی در تنگی بلورین که مثل خودشان از بام تا شام دور خودش میچرخد. و دوستانی دارند، دور یا نزدیک، از خودشان تنهاتر، که گهگاه سری به هم میزنند: قهوهای میخورند، گپی میزنند، شعری میخوانند، پکی به قلیان وجود هم میزنند. و دوست دختری دارند، یا نشمهای، یا زن نشاندهای که روی پایشان مینشیند و سرش را به سویی خم میکند و از لای موهای خرماییش چنان به ساز چشم میدوزد و انگشتان باریکش را چنان با احتیاط به آن نزدیک میکند، که ساز را سر تا پا نشئه فرامیگیرد. با سگ نیز چنین است، و با گربه، و با گل، و با ماهی کوچک، اما نه با مرد تنها. اینها همان دستانی هستند که بی کوچکترین حساسیتی، یا لطف و دلنوازی زنانهای، در لحظهی نیاز، بارها و بارها گوشی را برمیدارند و در دم بر زمین میگذارند.
آدمها بسیارند، با زندگیهای گوناگون، اما همشکل، و مجزا، اما جدایی ناپذیر.
در این میان من راهبی بیش نیستم، کاهن جوان دوآتشهای که به تازگی به کیش مقدس یخچال درآمده. پس از آن همه سالهای ضلالت و جهل، چشمانم بر این حکمت متعالی گشوده شد، و به حق باز زاده شدم. پیشتر به کیشهای چندی گرویدم، و هیچ یک مرضی خواستههای بلند درونم واقع نشد. چندی به کیش کتابخوانی بودم؛ و آنچه را میپسندیدم، میخواندم. چند روزی به کیش دلدادگی بودم؛ و سر به دامان دختری سیه چشم سپرده بودم. چندی نیز همین خدایی را که همگان میپرستند، میستودم. اما یخچال، یخچال چیز دیگر است. راهها همه از کنار پیکر آهنینش میگذرند و به در سپید و بلندش ختم میگردند. همهی رنجها را یخچال تسکین بخش و تیماردار است، با آن سپیدی شکوهمندش که هر دل پاکی را به لرزه درمیآورد. حال هرگاه به یاد دختر، با آن چهرهی معصومش، یا کتابها، با آن سطرهای پر از شگفتی، یا آن نمازهای هر روزه و روحبخش میافتم، کافی است تا کنار یخچال بروم، در سنگین و برْ پوستْ خنکش را بگشایم، و، حتما چیزی هست، پدر همیشه یخچال را پر نگاه میدارد، حتما چیزی هست که عالم و آدم را از یادت ببرد و تو را به خوردن وادارد. هر مسالهی حل ناشدنی، هر دلگیری، هر بیحوصلگی را فقط به یخچال بسپار. کافی است درش را بگشایی.
بنگر آن جامه کبودان افق، صبحدمان
روح باغاند کزینگونه سیهپوشانند
در کوچه باغهای نشابور
شفیعی کدکنی
همینجور که شبها میگذرند و من پشت صفحهی بیحجم کامپیوتر، خاک تنهایی و بیکسی خودم را میخورم، شبهایی هم میآیند که زیر نور مایل و محدود چراغ مطالعه، در حالی که به چند شکلک رنگ به رنگ خیره شدهام، با خود میاندیشم کاش کسی را داشتم که بیش از حد دوستش میداشتم. آداجیوی عاشقانه و بیآرامی میگذارم و به ریشهها و پیامدهای این تنهایی میاندیشم، که همسایهی دیوار به دیوار بیشمار دوستان اینترنتی است. چند شکلکی میفرستم و با این که برای نوشتن چند خطی برای وبلاگ سخت با خودم در کلنجارم، باز سرسختانه منتظر جوابی میمانم. سر آخر، همه که خوابیدند، میروم و برنامهای، چیزی برای دانلود کردن پیدا میکنم و تا صبح غم انتظار دانلود کردنش را روی این خطهای هایبندویت به جان میخرم، و نصبش اوج اورگاسم معنویی است که از سر شب آغاز گشته. آری، فکر میکنم همینجور بود که عاشق نرمافزار شدم.