همینجور که شبها میگذرند و من پشت صفحهی بیحجم کامپیوتر، خاک تنهایی و بیکسی خودم را میخورم، شبهایی هم میآیند که زیر نور مایل و محدود چراغ مطالعه، در حالی که به چند شکلک رنگ به رنگ خیره شدهام، با خود میاندیشم کاش کسی را داشتم که بیش از حد دوستش میداشتم. آداجیوی عاشقانه و بیآرامی میگذارم و به ریشهها و پیامدهای این تنهایی میاندیشم، که همسایهی دیوار به دیوار بیشمار دوستان اینترنتی است. چند شکلکی میفرستم و با این که برای نوشتن چند خطی برای وبلاگ سخت با خودم در کلنجارم، باز سرسختانه منتظر جوابی میمانم. سر آخر، همه که خوابیدند، میروم و برنامهای، چیزی برای دانلود کردن پیدا میکنم و تا صبح غم انتظار دانلود کردنش را روی این خطهای هایبندویت به جان میخرم، و نصبش اوج اورگاسم معنویی است که از سر شب آغاز گشته. آری، فکر میکنم همینجور بود که عاشق نرمافزار شدم.
زرنوشت
گاه نوشت های م. زرگرNo comments yet »
Your comment
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>






