زرنوشت

گاه نوشت های م. زرگر

دو داستان کوتاه

یک بار استیو فاین، اولین هم‌اتاقی‌ام در کالج، به من گفت: «خوب، یک داستان برایم بگو.»
مدت زیادی بود او را ندیده بودم. ۱۹۶۸ بود. هر دو کنار ساحل بودیم.
گفتم: «ازدواج کرده بودم.»
جواب داد: «این دو داستان است.»

Originally written in English by Joseph Mailander

No comments yet »

Your comment

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>