اینان همه خوابند. خواب خوبی هم میبینند. خواب خوردن، نوشیدن، دوست داشتن، خوابیدن. خواب همهی کامرانیهایی را میبینند که من در بیداری میجویم.
وقت خستگی خواب باغ میبینند؛ با همهی چنارها و پیچکها و رازقیها؛ با همهی بلبلان ناموجود؛ با همهی سبزینههای تردی که تنها در گلخانههای ذهن ماندهاند.
وقت دلتنگی و ملولی خواب ساز میبینند؛ با همهی رنگهای پر رنگ کهن؛ با همهی نغمههای از یاد رفته؛ با مضرابهای گداختهی مطربان در پرده.
خواب کوتاه شبانهی مرا، اما، هر شب کابوس است که میآشوبد. از خواب میخیزم و درمییابم که دیری است مردهام.






