گفتم که. بیشتر وقتها ساکتم من. نگاه میکنم، با لبخند. شاید اما، فقط شاید، گاهی چند کلمهای حرف بزنم، و خطهای صورتت را، و بعد رگههای صدایت را بشمرم و بفهمم که ترکیبشان تغییری کرده. ممکن است ببینم بیشتر در هم فرو رفتهاند یا دریابم کمی از هم جدا افتادهاند. آن وقت شاید بیشتر حرف بزنم، چند کلمهی دیگر؛ برای این که ببینم روی رنگ صدا هم تاثیری دارد، یا روی دانه بندی آن همه سطوحی که در چهرهی دخترانهات میتوانند جلب توجه کنند. آن وقت شاید باز هم بیشتر حرف بزنم. حالا اگر میتوانی نگهم دار.
که صدایم به نوشتنم میخورد؟! و تو چهرهی کودکانهای داری! جرات نکرده بود کسی به این سادگی صدایم را متهم به پیروی از رفتارهای درونیم کند. چرا با این خشونت انگ خشونت به من میزنی؟ تو که نمیدانی در پس پشت این همه چیست.
ببین، فرانسویها به عاقل میگویند «Sage». انگلیسیها میگویند «Wise»، لابد خودت بهتر میدانی. من اما در این چهار زبانی که میدانم، کلمهای ندیدهام برای توصیف آدم عاقلی که دلی دیوانه را در بند ذهنش داشته باشد. همینطور واژهای در وصف حال دیوانهای نیافتم که عاقلی باشد با عقلی لجام گسیخته. برای همین است که فرقمان معلوم نیست؛ میفهمی؟
اگر واژهنامه را روی حرف «S» باز کنی، میبینی که ذیل کلمهی «Serendipity» نوشته «Ability to make valuable discoveries by accident». شاید احمقانه به نظر برسد؛ اما، چون نیازش داشتهاند، کلمهاش را پیدا کردهاند. لابد میباید سر این مفهوم، مفاهمهای حاصل میشده. باور کن میشود؛ فقط باید گشت. باید واژهاش را یافت که مثلا چه میشود گفت. به یک بچهی بزرگ نما، یا یک بزرگ بچهنما. آن وقت من واقعا تو را میبینم، و تو به جای شنیدن سکوت آزار دهنده از پشت خط تلفن، صدای حقیقی من را میشنوی.
آخ، مریم. من از نسل و طبقهای هستم که برای هر چیز و ناچیزشان مبارزه کردهاند. خریت است دیگر. من برای اسم خواهرم هم جنگیدهام. وقتی پنج سال بیشتر نداشتم. همان موقع هم میدانستم که کلمهاش را پیدا کردهام. آن ذهن ورپریدهی کودکانهام یک چیزی میدانست. یک چراغ قرمز کوچکی بود که در گوشهی وجودم چشمک میزد. نام مادر پدربزرگ را پدربزرگش گذاشته بود «آمنه». لاجرم خواهرم هم باید «آمنه» نامیده میشد، با آن چشمان درشتی که انگار از جسم آنجهانی بیبی کنده بودند و در حدقههای خواهرم، زیر آن پلکهای کوچک ناز و آن مژههای بلند تابدارش کار گذاشته بودند. جنگیدم تا گفتند «مریم»، اما توی شناسنامه همان «آمنه» باقی ماند.
چه اهمیتی دارد؟ مگر نه؟ توی شناسنامه کلی چرت و پرت دیگر هم مینویسند. مثل نام والدین را، و محل و تاریخ تولد را. همهی اینها را برای من نوشتهاند؛ اما من هرچه بیشتر فکر میکنم، بهتر میفهمم بچهی سر راهی بودهام. باور کن از خودش چیز درآورده این مامور سجل احوال.
مریم بخند. بعد نگاهم کن. ببین، من ساکتم. منتظرم. چیزی میخواستی بگویی؟
زرنوشت
گاه نوشت های م. زرگرگفتن
No comments yet »
Your comment
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>






