زرنوشت

گاه نوشت های م. زرگر

Archive for آذر, ۱۳۸۳

مریم

وقتی که عقربک‌ها در پی هم می‌دوند و وقتی که به هم نارسیده، از هم می‌رمند؛ همدم خاموش ساعاتم، مریم.

چه کوتاه است زمان.

وقتی که بوی موهایت را من در گلدان می‌گذارم و تو گلبرگ‌هایت را یک‌یک چون ورق‌های پاسور گرد هم می‌چینی؛ حکم با توست، اما، تو فال می‌گیری. تنها.

مریم

کجایی که غریبی‌ام را ببینی؟

تک تمشک درخت توتم، مریم.

کجایی که دست دراز کنی و مرا نارسیده بچینی؟
کجایی که گونه‌ات را خیال‌وار به نرمه‌ی دستت بچسبانی و مرا که با نخستین باد از شاخه می‌افتم، به تماشا بنشینی؟
کجایی که سرانگشتانت رنگ مرا بگیرند، که پیراهنت را برایت خال‌مخالی کنم،
وقتی قل می‌خورم در دامانت؟

راستدستی

و آن هنگام که صدقه‌ای می‌دهی، مگذار دست چپت از آن‌چه دست راستت می‌کند با خبر شود، تا نیکویی تو در نهان باشد.

انجیل متی

قدر زر

آدم می‌نشیند با خودش فکر می‌کند کاش فامیلم به جای زرگر، زرخر بود. ایران یک همچو کشوری است.

حرکت

متاسفانه حتی سال هم تنها یک فصل رو به جلو دارد.

بی‌ماری

حتی احتیاجی نیست که تو بلوز آبی‌رنگ مرا بشویی.

عقاید یک دلقک
هاینریش بُل

ساحل نجات

آنان که از میان حیوانات نهنگ را برمی‌گزینند، چون جرات خودکشی دارد.