Archive for بهمن, ۱۳۸۳
سه شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۳ ساعت ۲:۲۱ ق.ظ · زير ماضی بعید
۱- آن آدم سبزمو را نگاه کن که دارد بچهای را کتک میزند.
۲- آن آدم سبزمو بدکار است.
۳- آدمهای سبزمو بدکارند.
۴- آدمهای سبزمو به هرکس حمله میکنند.
۵- آدم سبزموی دیگری هست؛ او را بزن پیش از آنکه تو را بزند.
(آدم سبزمو که کاری نکرده تا تهاجم کسی را برانگیزد، برای دفاع از خود دست به خشونت متقابل میزند).
۶- ملاحظه بفرمایید! یعنی اینکه: آدمهای سبزمو بدکار هستند.
۷- همهی آدمهای سبزمو را بزن.
از باغوحش انسانی
اثر دزموند موریس
دوشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۳ ساعت ۳:۰۹ ق.ظ · زير ماضی بعید
ناخوشم من
زندگی در من اثر کرده
پی مرگم
پی دیوار کوتاهی
که از آن بپرم: بیترس
یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۳ ساعت ۲:۰۶ ب.ظ · زير ماضی بعید
نیکآهنگ کوثر در مطلب کوتاهی با همین عنوان نوشته:
«وقتی کتاب زندگی، جنگ و دیگر هیچ او [فالاچی] را خواندم، از جنگ متنفر شدم.
امروز بوی جنگ به مشام میرسد. و آن احساس منفی علیه این پدیده شوم دارد مرا میخورد.»
با خودم فکر میکردم بلا نسبت ما، مردم چه خاطرات دردناکی از جنگ دارند.
جمعه ۹ بهمن ۱۳۸۳ ساعت ۲:۲۲ ق.ظ · زير ماضی بعید
Last night, when we were talking up here round the fire, I began to think that the very soul of the world is economic, and that the lowest abyss is not the absence of love, but the absence of coin.
We are not concerned with the very poor. They are unthinkable, and only to be approached by the statistician or the poet.
E.M.Forster
From Howard’s End
دوشنبه ۵ بهمن ۱۳۸۳ ساعت ۴:۱۶ ق.ظ · زير ماضی بعید
یک وقت خواب دیده بودم در محوطهی وسیع سربازی با کف بتنی صیقلی خاکستری رنگ، تنها، در تاریکی، زیر آسمان لاجوردی مملو از ستارگان چشمک زن ایستادهام. این میزانسن و دکور و صحنهپردازی بدون شک بیارتباط با داستانهای علمی-تخیلی آرتور سی کلارک و داروهای ضد سرفهی خوابآوری نبود که آن روزها شیشه شیشه به خوردم میدادند. بعد باد خنک شبانهای وزیده بود و من کمی خودم را جمع و جور کرده بودم، و نگاهم را برای یافتن سرپناهی به اطراف گردانده بودم. چند نقطهی ارغوانی مات که با نخی نقرهای به گوشهای از زمین این ورزشگاه خالی متصل بودند، آرام آرام رنگی به خود می گرفتند. از ارغوانی به قرمز و نارنجی و زرد تغییر رنگ دادند و سرانجام وقتی به بالاترین حد درخشندگیشان رسیدند، به رنگ سفید باقی ماندند. پایهی نورافکنهای ورزشگاه، با آن پیکر نقرهای باریک و سر چهارگوشش، مثل راکت عظیم تنیس یا مگسکش غول پیکری جلوی رویم قد علم کرده بود؛ و حالا که دیگر همهجا روشن بود، و آسمان لاجوردی پرستاره جایش را به آسمان مشکی یکدستی داده بود، میدیدم که سطح خاکستری تا بینهایت ادامه دارد. هراسان نبودم، حس مبهم سبکی داشتم. در برابر این سطح وسیع نامتناهی حتی به چشم خودم کوچک میآمدم، و از سویی تنها بودم. تنها انسان در آن پهنه.
کمی پیشتر رفتم تا نور تنگستن را که در آن فاصله بیجان و چشمآزار بود، از نزدیکتر حس کنم. چند گامی نرفته بودم که حس کردم کسی پشت سرم میآید. ایستادم و بیآنکه سر بگردانم، از گوشهی چشم نگاهی کردم. چیزی نبود. اما باز تا گام بر میداشتم، اطمینان مییافتم که دارد میآید. برگشتم. سایهام بود. چطور به فکرم نرسیده بود! دراز و باریک و سیهفام بر روی سطح خاکستری پیش میرفت و من میتوانستم در فاصلهای نه چندان دور دو مثلثی را که دستانم روی کمرم میساختند، ببینم. جلوتر شانههایم بودند و جلوتر یخهی لباسم و گردنم؛ اما پس از آن دیگر چیزی نبود. سایه سری نداشت! سطح خاکستری همچنان ادامه داشت، اما سایهی من در نقطهای پایان مییافت، میشکست.
راهی را که آمده بودم، خیره بر آخرین خطوط سایه، باز گشتم. آنجا که فکر میکردم نقطهی حرکتم باشد، دیگر گردن هم نداشتم. انگار که در یک فیلم ترسناک بخواهند بدون نشان دادن تن بیسری، و تنها با نمایش سایهها مراسم گردنزنی را به تصویر بکشند، تنها امتداد پرهیب پیکری را بر زمین میدیدی، که به سری ختم نمیشد. اما کسی گردن مرا نزده بود؛ میتوانستم به راحتی به چپ و راست حرکتش دهم و یا حتی آن را با انگشتانم لمس کنم. با این حال شکی وجود نداشت که سر و گردن سایهام، تا زیر یخه، لب شانهها، آن سوی تیغ گیوتین جا مانده است. ناگهان نشستم. سایهام کامل بود. سر و گردن و شانهها و بعد زانوانم که کمی از کنار تنم بیرون زده بودند و بعد هم دو لکهی فاصلهدار نسبتا کوتاه که کفشهایم بودند. برخاستم و به سوی نورافکنها دویدم. آنقدر دویدم، تا به نفس نفس افتادم؛ حس کردم نور دارد هر لحظه جان میگیرد و قرص زرین نورافکنها بزرگ و بزرگتر میشود. میتوانستم ببینم که آن میلهی فلزی بارها از تن من قطورتر است. برگشتم، تا سایهام را ببینم. کامل و کوتاه و چاق شده بود. سایهام سر داشت، اما، اینکه بر اساس نقش سایهی کنونیام بخواهم ادعا کنم سطح خاکستری بیانتهاست، درست مثل این بود که کودکی چشمش را ببندد و بپندارد هرآنچه جلوی چشمش بوده، ناپدید شده.
راه افتادم به سمت راست. اول چند گام، بعد چندین گام. رفتم تا قاچی از سرم بیسایه شد. از این سو هم پایانی داشت. اگر پیشتر میرفتم، اول سایهام، و احتمالا سپس خودم، از روی سطح خاکستری ناپدید میشدیم. سطح خاکستری وجود داشت، اما بسیار محدودتر از آنچه میپنداشتم. پس از آن خلأی بیش نبود، توهمی از یک سطح خاکستری بود. بله، جهان مسطح است، چه بسا روی کول لاکپشت غول پیکری هم باشد. همهی اینها قابل تحمل است، اما محدودیتش نه. بخصوص که بتوانی لبههایش را با چشم ببینی. حس ناامنی غریبی میکنی. باید یکبند چشم به سایهات داشته باشی، مبادا از گوشهی جهان به پایین بلغزی. حس خفگی. انگار در یک قفس بیدیوار محصورت کرده باشند، و البته، پس از آن هیچ نیست، این را همه میدانیم. در کنه دست نیافتنی اندیشههای آشفتهمان میدانیم که بینهایت تصور پوچی است. ازل و ابد آن بازهای از زمان است که فرای دید زمانی ما باشد. بینهایت هم دقیقا یعنی آن سوی خط سایه. این سایهی لعنتی!
خواستم از شر سایهام خلاص شوم. سایه چیز خوبی است برای تشخیص پرتگاههای دنیا، اما منظرهای که از پهنهی دنیا مینماید، سخت غمانگیز است. دوست داشتم سایه را مثل یک جوراب از پایم درآورم و زمین بیندازم. میدانید که، سایه از پا به تن وصل است. وقتی یک پا را از زمین برمیداریم، تنها از پای دیگر به ما متصل میماند؛ و هنگامی که به هوا میپریم، آنی رها میشویم، سایه از تنمان جدا میشود. حیف که لحظهای بعد باز به هم میپیوندند. اما همان یک لحظه هم غنیمت است. اگر قرار باشد جدایی برای همیشه اتفاق بیفتد، قطعا پس از یک جدایی موقت است. ممکن نیست وجودی که همیشه ارتباطش را به هر صورت از نقطهای با ما حفظ کرده، به نوعی به ما چسبیده بوده، به ناگاه بپرد و برود.
شروع به پریدن کردم. دیوانهوار به هوا میپریدم و سعی میکردم خودم را تا جای ممکن از سطح خاکستری دور کنم. سایه دور میشد، در بهترین تلاشها چندین متر فاصله میگرفت، اما هرگز جدا نمیماند، باز نزدیک میشد و به تن میچسبید. سعی میکردم هر بار از سطح بیشتر دور شوم و زمان تماسم با سطح را کم و کمتر کنم. فرض بر این بود که اگر پرش به اندازهی کافی بلند و زمان تماس با سطح به اندازهی کافی کوتاه شود، سایه پرمیکشد و میرود. هنوز باید تمرین بسیاری میکردم. اوضاع به هیچ وجه ایدهآل نبود.
اما اتفاق تصورناپذیری، تمرینم را به سرعت مختل کرد. رمهای از انسانهای وحشی با سرعت از هر طرف به سویم میآمدند. نمیدانم از کجا آمده بودند، یا چگونه بر سطح خاکستری که تا کنون همهی دنیای من بود، پای گذاشته بودند، اما، جستان و خیزان، مثل کسی که پا بر خاکستر داغ بنهد و به هوا بپرد، به من نزدیک میشدند. ولی نه، همه نمیجهیدند. برخی ساکت و آرام پیش میآمدند و کاری به کار دیگران یا سایههایشان نداشتند. برخی دیگر با حیرت شاهد همهی این صحنهی شگفتانگیز بودند و با چشمانی بیاغراق بیرون از کاسه، این تلاش انسانی برای خلاصی از سایه و به تبع آن از غایتمندی را تماشا میکردند. بیتعلل بدانها پیوستم.
به راستی، پشت نورافکنها چیست؟ قلمرو بیسایگی؟ شاید واقعا پایان دنیاست! شاید سطح خاکستری درست پس از آن فضای سایه روشن که از کنار نورافکنها به شکل حجمی مخروطی امتداد مییابد، پایان میگیرد. شاید مستطیل شکل است و نورافکنها در میانهی یکی از اضلاعش قرار دارند. شاید این مگسکش عظیمالجثه تنها مترسکی برای پاسداشت قلمرو خدایان است و آن سوی مترسک مزرع بی مرز جاودانگی است. حالا بسیاری از این موجودات جستان و بیقرار را میبینی که بیمحابا خود را به آن سوی مرز تاریکی پرتاب میکنند، و در این هیاهو صدایی ازشان بر نمیآید. نه صدای برخوردی، نه فریادی. چون کسانی که بخواهند از مرز افتخاری بگذرند، یا دوندگانی که خط پایان مسابقهای را فتح کنند، از مرز تاریکی میگذرند و اگر بخواهیم تصویر را کمی کندآهنگتر نظاره کنیم، نقطه به نقطه، عضو به عضو بدنشان به آن سوی مجهول انتقال مییابد. آنچه ما را به تماشایی منفعل وامیدارد، سایهآگاهی است. بله، ما از سایهمان میترسیم. آنها که میگذرند و میروند، یا بیباکترند، یا ابلهتر، و هر دو مستحق جاودانگی.
آن شب تب داشتم.
جمعه ۲ بهمن ۱۳۸۳ ساعت ۶:۰۲ ب.ظ · زير ماضی بعید
قلم دست گرفتن یادم رفته. نمیدانم با انگشت شصت و سبابه میگرفتیمش و وسطی را زیرش میفشردیم، یا با هر سه میگرفتیم و انگشت انگشتر را حایل میکردیم. یادم است مهدی که غلط میگرفت، با پنج انگشت میگرفت، آن هم با دست چپ؛ اما من چپ دست بودم یا راست دست، خودم هم نمیدانم. فقط عاشق مداد HB روی کاغذ سفید دانهدار بودم، چون خشخش میکرد. خودکار بیک را روی کاغذ کاهی زرد و نرم دوست داشتم، چون سبک و لغزنده بود. وقت نوشتن حس نرم فرو رفتن سر خودکار در کاغذ، خودش پیشت میبرد. و از همه بیشتر، آن خودنویس Shiffer را دوست داشتم، روی کاغذ سفید اعلای آلمانی، یا روی گلاسهی مات. وزناش، لختیاش. مثل تن خستهیی که خود را میان بالشها رها کند، روی کاغذ مینشست. خودنویس را، که به اندازهی خود نوشتن دوستش داشتم، مادرم داده بود. به هر حال اصلا اهمیتی نداشت که از چه کسی به من رسیده؛ من، خودش را، حضور نقرهای پرتلألؤش را میخواستم. آن حس رهایی را دوست داشتم که باز کردن درش به من میداد، وقتی درپوش فلزی روی تن لاکیاش میلغزید.
اما با این همه، باز هیچ ننوشتم. میبینی؟ هیچ نمینویسم. اگر نوشتن پالایش روان است، من آلودهترینم.
جمعه ۲ بهمن ۱۳۸۳ ساعت ۳:۱۴ ب.ظ · زير ماضی بعید
در راستای بومی سازی روز والنتاین عنوان شد:
پیشنهاد تغییر کاربری عید قربان