Archive for فروردین, ۱۳۸۴
شنبه ۲۷ فروردین ۱۳۸۴ ساعت ۵:۰۸ ب.ظ · زير وقتی میخوانم
ژان پل سارتر، فیلسوف و نمایشنامهنویس فرانسوی، زمانی نوشت «جهنم دیگراناند». به راستی موقعیتهای بسیاری وجود دارند، خواه موقعیتهای غیررسمی یا رسمیتر، که در آنها روابط ما با دیگران میتواند سرکوبگرانه باشد. یکی از راههای ناراحت کردن و حتی نومید کردن افراد، قرار دادن آنها در مناسبات بسیار نزدیک و مستمر با دیگران است ـ برای مثال، چنانکه اغلب در زندانها معمول است.
از کتاب جامعه شناسی
اثر آنتونی گیدنز
دوشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۸۴ ساعت ۲:۳۷ ق.ظ · زير برش
بیجایم.
مثال نقض کمال آفرینش،
شکست بیبازگشت پرواربندی الهیام.
یکشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۸۴ ساعت ۳:۵۵ ق.ظ · زير پریشانیها
داشتم عکسهای برندهی جایزهی «عکس دست اول» پولیتزر را میدیدم، که امسال به گروه خبرنگاری اسوشیتد پرس اهدا شده. قابل تاملاند. بخصوص عکس دو کودک عراقی که خیره به سرباز آمریکایی مینگرند. تصویر سرباز در چشمان درخشانشان. مشتهای گره کردهشان. دستهای بزرگترها که محکم بازویشان را چسبیده. یا عکس پسر جوانی که در میان بازماندگان یک انفجار میدود. فرار میکند به گمانم. دو ترکش از کنارش گذشتهاند و در هوا رد دودی به جای گذاردهاند.
عکس شگفتی قرن است، و شاید پس از کارتیه برسون به جرات بتوان گفت عکس خبری شگفتی قرن است. عکس برای ذهن خسته از رگبار خبرها، فرصت بازاندیشی است. رسانهای که با ثبات و بردباری ذاتیاش ما را به فرای آنچه میبینیم، میخواند. به همین ترتیب است که عکس نجابت باطنیاش را حفظ میکند در برابر توفان خبری روزمره. همین بردباری است که راهش را از فیلم خبری جدا میکند. فیلم خبری که سرشار از حرکت است و تنها واکنش آنی مخاطب را برمیانگیزد.
خوبی دیگر عکس این است که در یک نظر میبینیمش. پس از فیلم برتر است و از نوشته، که درکشان سخت به زمان وابسته است. دو عکس را می توان کنار هم گذاشت و مقایسه کرد، حال آن که هیچگاه کلیت دو فیلم خبری یا نوشته را نمیتوان در کنار هم، با هم مقایسه کرد، مگر با اتکا به حافظهی خطاپذیر انسانی.
سال پیش همین جایزه به دو عکاس از دالاس مورنینگ نیوز رسید: «به خاطر عکسهای گویایشان که نشان دهندهی خشونت و تلخی جنگ عراق هستند». عکسهایی که در برابر عکسهای امسال وقیح و نظامیاند، و از فاجعهی انسانی جنگ بویی نبردهاند. چامسکی گفته بود «درست نیست بگوییم رسانهها جنایتهای جنگی را پوشش خبری ندادهاند. اتفاقا معمولا آنها را گزارش می کنند، و برایشان جشن میگیرند.»، و وضعیت را مقایسه کرده بود با زمان جنگ ویتنام که سانسور کامل خبری حکمفرما بود. گفته بود «آنچه در ویتنام اتفاق افتاد، بسیار بدتر از این بود، اما کسی توجه نمیکرد.». وقتی برندگان جایزهی پولیتزر امسال و پارسال را مقایسه میکنیم، به سادگی درمییابیم که این جشنهای رسانهای توانستهاند حتی چنین جایزهی مهمی را از آن خود کنند.
معجزهی عکس خبری است که اجازه می دهد تنها در یک نگاه روند حرکت رسانهها را تشخیص دهیم، بی آن که درگیر تحلیلهای پیچیدهی خبری شویم. به نظر میرسد آمریکاییها به واقعیت فاجعهی دستسازشان نزدیکتر شدهاند. لااقل میدانیم که عنصر غرور از عکسهای پولیتزر امسال ناپدید شده، یا به عبارتی جایش را به عناصر آشناتر سوگ و ترس سپرده. عناصری که در جنگهای مدرن واقعیتی خارجی را ترسیم میکند، نه ایدئولوژی تاریخ مصرفدار افراد ذینفع را. ببینید چگونه پناه گرفته.
جمعه ۱۹ فروردین ۱۳۸۴ ساعت ۱۲:۳۸ ق.ظ · زير از زبان دیگران
فرانسواز ساگان اکنون در آپارتمان کوچک و مدرنی از آن خودش، واقع در طبقهی همکف ساختمانی در خیابان گرنل زندگی میکند، جایی که او سخت مشغول نوشتن یک فیلمنامه و چند ترانه و همچنین یک رمان تازه است. اما هنگام انجام این مصاحبه در پاییز گذشته، درست پیش از انتشار نوعی لبخند، او در خانهی پدریاش در سوی دیگر شهر زندگی میکرد. آپارتمانی در بولوار ملزرب، در محلهای که پایگاه سرمایهداران متمکن فرانسوی است. او در اتاق نشیمن مبله و راحت خانه به پیشواز مهمانان آمد، آنها را در صندلیهای بزرگ رو به شومینهی مرمرین نشاند، و از یک بطری که بیشک خودش به بوفهی خوراکیها افزوده بود، بهشان اسکاچ تعارف کرد. Read the rest of this entry »
یکشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۸۴ ساعت ۱۰:۰۴ ب.ظ · زير روزمرگیها
نگارندهی وبلاگ فرانسوی زبان Embruns، که یک دریانورد کبکی است، ظاهرا با استفاده از تکنوکراتی متوجه شده که من در وبلاگم به او لینک دادهام، و این مطلب را در یک پست کوتاه با نام تارعنکبوت جهانی اعلام کرده. ترجمهی فارسی آنچه نوشته، به شرح زیر است:
از این که در لیست وبلاگهای زرنوشت ظاهر شدهام، مفتخرم (به نظر میرسد یک بلاگر ایرانی است)… اما از سد زبان گذشته…
کوچکتر که بودم، فکر میکردم فقط آدمهای خیلی بزرگ و مهم ممکن است زبان فرانسه یاد بگیرند. نه این که دشوار بپندارمش، نه، اما به نظرم مختص مقاصد متعالی (بخوانید ادبیات) بود و به طرزی رویایی دور از دسترس به نظر میرسید. حالا که گاهی وبلاگهای فرانسوی را میخوانم، وقتی به چند بند شعر برمیخورم و با کمال تعجب درمییابم برایم قابل فهم است، حس میکنم دارم خواب شیرینی میبینم. البته در آن ساعتهایی که من وبلاگ میخوانم، واقعا هم طبیعیتر و معقولتر آن است که بیدار نباشم.
شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۴ ساعت ۱۱:۳۳ ب.ظ · زير روزمرگیها, پریشانیها
سیزده فروردین به همراه چهارشنبه سوری یکی از دو روزی است که سوپاپ اطمینان جامعهی درون ریز ایرانی به شمار میآیند. در این دو روز همهی قوانین بیاعتبار و همهی قواعد زیر و زبر میشوند، تا مگر بدین قیمت روح پرخاشگری که حاصل مستقیم سامانهی اجتماعی معاصر ایران است، سیراب گردد. اما چهارشنبه سوری امسال در نوع خود تجربهی نوینی محسوب میشد. در غیاب نسبی نیروهای نظامی و انتظامی کم مانده بود گروهکهای تخریبچی تشکیل شده از جوانان وندالیست خودشان و شهرشان را با هم آتش بکشند. میشد هر چه واضحتر فاصله گرفتن تجمعهای خانوادگی و دوستانه را از گروهکهای جوانی دید که یا خود تخریبگر بودند، و یا از تماشای شکستن شیشهی ویترینها و آتش زدن برخی اموال عمومی احساس لذت محافظهکارانهای زیر پوستشان میدوید. Read the rest of this entry »
شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۴ ساعت ۳:۴۱ ق.ظ · زير سوگند به سروانتس
در را که گشودم، در برابرم ایستاده بود. چشمان درشت تیله مانندش را به دستان پرم دوخته بود که وزن پاکتها تا نزدیک زانو پایینشان میکشید. گفت: بگذارشان روی میز. بعد: خستهای؟ و شستی سرخ قهوهجوش را فشار داد. صدای خرخر خفیفی از دستگاه کوچک سیاهرنگ به گوش رسید و بخار سبکی از لای درزهای درش بلند شد. گفت: زودتر منتظرت بودم. و شلال مویی را که مزاحم دیدش بود، با پشت دست کنار زد. گفتم: خستهام. رفتم دنبال اینها. و آوار شدم روی کاناپه. در پاکت را باز کرد و نگاهی به محتویاتش انداخت. گفت: حالا چهجوری میپزند اینها را؟ گفتم: نمیدانم. گفت: این یکی هنوز زنده است. و پاکتها را برداشت و از در بیرون رفت. دو دقیقه بعد با قدری پول در دستش برگشت. گفتم: چیزی نگفت؟ و با دستم چند ضربهی آرام روی کاناپه زدم. بیا بنشین. گفت: نه. بگذار اول قهوهات را بیاورم. چشمم از خستگی دودو میزد. گفتم: قهوه نمیخواهد. خودت بیا بنشین. گفت: الان میآرم. صبر کن یک لحظه. و به سمت کشوی فنجانها رفت. گفت: از فکر خوردن اینها هم چندشم میشه. در هر قدم دامنش کمی پایینتر از زانو به ساق پایش کشیده میشد و از برخورد پاشنهی دمپاییش به کفپوش صدای ترقی برمیخواست. با صدای بلند گفت: لابستر. و فنجان را برداشت و کشو را بست. دمپاییش آواز میخواند. لالایی شاید. خوابم برد. هیچ وقت به قهوههایش نمیرسم.
Next entries »