بهار هم آمد. عید شد. حالا برج میلاد هم با آن ظاهر موقرش، از لای پاره ابرها با پنجرههای برق انداختهی اتاقم قایم باشک بازی میکند. شبها هر چهارده ستارهی جبار که در روزهای آخر سال به سه ستارهی کمرگاهی کاهش یافته بودند، قلب حیوانهای قد و نیمقد آسمان شب را با شمشیر دولبهشان نشانه میروند. دختر همسایه که هر بار سبزههای نورسته را میبیند، بیشتر احساس جوانی میکند، در حالی که کلمهها را لای دندانهای سفید بیخالش میجود، روسری حریر هندیاش را عقبتر میکشد و با صدای بلندتری قهقهه میزند. شاخههای چنارهای بیست سالهی توی حیات که تا کنون چون شاخهای گوزن نر بالغی تیز و خاکستری به بالا سر میکشیدند، حالا زیر بار این همه برگ نورسیده هر چه بیشتر به سینههای آویزان زن شیردهای مانند میشوند. میهمانها که میرسند صدای لغزان بوسهها و جیغهای کوتاه زنانه با صدای به هم خوردن النگوها و خلخالها، و بوی چرب و شیرین مواد آرایشی با بوی اجتناب ناپذیر پلوماهی در هم میآمیزد. دل چرکمردهی پیرمردهای فامیل با برق چشمان وروجکهایشان چراغانی و دستهای لرزان شفافشان پر از اسکناسهای نوی شقشقی میشود. بلندگوها که سالی است قر در کمرشان خشکیده از لوس آنجلسی و غیر لوس آنجلسی، هر چه در چنته دارند با عشوه رو میکنند. دب اکبر همسایهی پایینی با ضبط نهصد و پنجاه وات و آهنگهای دی جی الیگیتورش سلولهای خاکستری حساس مرا شکار میکند.
من نمینویسم.
مینویسم.
نمینویسم.
مینویسم.
…
سال نو مبارک!






