در را که گشودم، در برابرم ایستاده بود. چشمان درشت تیله مانندش را به دستان پرم دوخته بود که وزن پاکتها تا نزدیک زانو پایینشان میکشید. گفت: بگذارشان روی میز. بعد: خستهای؟ و شستی سرخ قهوهجوش را فشار داد. صدای خرخر خفیفی از دستگاه کوچک سیاهرنگ به گوش رسید و بخار سبکی از لای درزهای درش بلند شد. گفت: زودتر منتظرت بودم. و شلال مویی را که مزاحم دیدش بود، با پشت دست کنار زد. گفتم: خستهام. رفتم دنبال اینها. و آوار شدم روی کاناپه. در پاکت را باز کرد و نگاهی به محتویاتش انداخت. گفت: حالا چهجوری میپزند اینها را؟ گفتم: نمیدانم. گفت: این یکی هنوز زنده است. و پاکتها را برداشت و از در بیرون رفت. دو دقیقه بعد با قدری پول در دستش برگشت. گفتم: چیزی نگفت؟ و با دستم چند ضربهی آرام روی کاناپه زدم. بیا بنشین. گفت: نه. بگذار اول قهوهات را بیاورم. چشمم از خستگی دودو میزد. گفتم: قهوه نمیخواهد. خودت بیا بنشین. گفت: الان میآرم. صبر کن یک لحظه. و به سمت کشوی فنجانها رفت. گفت: از فکر خوردن اینها هم چندشم میشه. در هر قدم دامنش کمی پایینتر از زانو به ساق پایش کشیده میشد و از برخورد پاشنهی دمپاییش به کفپوش صدای ترقی برمیخواست. با صدای بلند گفت: لابستر. و فنجان را برداشت و کشو را بست. دمپاییش آواز میخواند. لالایی شاید. خوابم برد. هیچ وقت به قهوههایش نمیرسم.
زرنوشت
گاه نوشت های م. زرگر۳ Comments »
tan wrote @ فروردین ۱۳م, ۱۳۸۴ at ۳:۵۵ ق.ظ
چقدر قشنگه …
masood wrote @ فروردین ۱۳م, ۱۳۸۴ at ۱۱:۲۹ ب.ظ
خیلی ریزه نمیشه خوند فونت رو بزرگترش کن
shima wrote @ اردیبهشت ۳م, ۱۳۸۷ at ۱۲:۲۷ ب.ظ
mikahm dastan nevisi ro yad begiram mishe komakam konid?1lotfan……1
Your comment
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>






