زرنوشت

گاه نوشت های م. زرگر

اگر ماهی‌فروش بودم…

در را که گشودم، در برابرم ایستاده بود. چشمان درشت تیله مانندش را به دستان پرم دوخته بود که وزن پاکت‌ها تا نزدیک زانو پایین‌شان می‌کشید. گفت: بگذارشان روی میز. بعد: خسته‌ای؟ و شستی سرخ قهوه‌جوش را فشار داد. صدای خرخر خفیفی از دستگاه کوچک سیاه‌رنگ به گوش رسید و بخار سبکی از لای درزهای درش بلند شد. گفت: زودتر منتظرت بودم. و شلال مویی را که مزاحم دیدش بود، با پشت دست کنار زد. گفتم: خسته‌ام. رفتم دنبال این‌ها. و آوار شدم روی کاناپه. در پاکت را باز کرد و نگاهی به محتویاتش انداخت. گفت: حالا چه‌جوری می‌پزند این‌ها را؟ گفتم: نمی‌دانم. گفت: این یکی هنوز زنده است. و پاکت‌ها را برداشت و از در بیرون رفت. دو دقیقه بعد با قدری پول در دستش برگشت. گفتم: چیزی نگفت؟ و با دستم چند ضربه‌ی آرام روی کاناپه زدم. بیا بنشین. گفت: نه. بگذار اول قهوه‌ات را بیاورم. چشمم از خستگی دودو می‌زد. گفتم: قهوه نمی‌خواهد. خودت بیا بنشین. گفت: الان می‌آرم. صبر کن یک لحظه. و به سمت کشوی فنجان‌ها رفت. گفت: از فکر خوردن این‌ها هم چندشم می‌شه. در هر قدم دامنش کمی پایین‌تر از زانو به ساق پایش کشیده می‌شد و از برخورد پاشنه‌ی دمپاییش به کف‌پوش صدای ترقی بر‌می‌خواست. با صدای بلند گفت: لابستر. و فنجان را برداشت و کشو را بست. دمپاییش آواز می‌خواند. لالایی شاید. خوابم برد. هیچ وقت به قهوه‌هایش نمی‌رسم.

۳ Comments »

  tan wrote @ فروردین ۱۳م, ۱۳۸۴ at ۳:۵۵ ق.ظ

چقدر قشنگه …

  masood wrote @ فروردین ۱۳م, ۱۳۸۴ at ۱۱:۲۹ ب.ظ

خیلی ریزه نمیشه خوند فونت رو بزرگترش کن

  shima wrote @ اردیبهشت ۳م, ۱۳۸۷ at ۱۲:۲۷ ب.ظ

mikahm dastan nevisi ro yad begiram mishe komakam konid?1lotfan……1

Your comment

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>