زرنوشت

گاه نوشت های م. زرگر

حاشیه‌ای بر پانزده روز رخوت و پریشانی

سیزده فروردین به همراه چهارشنبه سوری یکی از دو روزی است که سوپاپ اطمینان جامعه‌ی درون ریز ایرانی به شمار می‌آیند. در این دو روز همه‌ی قوانین بی‌اعتبار و همه‌ی قواعد زیر و زبر می‌شوند، تا مگر بدین قیمت روح پرخاشگری که حاصل مستقیم سامانه‌ی اجتماعی معاصر ایران است، سیراب گردد. اما چهارشنبه سوری امسال در نوع خود تجربه‌ی نوینی محسوب می‌شد. در غیاب نسبی نیروهای نظامی و انتظامی کم مانده بود گروهک‌های تخریب‌چی تشکیل شده از جوانان وندالیست خودشان و شهرشان را با هم آتش بکشند. می‌شد هر چه واضح‌تر فاصله گرفتن تجمع‌های خانوادگی و دوستانه را از گروهک‌های جوانی دید که یا خود تخریب‌گر بودند، و یا از تماشای شکستن شیشه‌ی ویترین‌ها و آتش زدن برخی اموال عمومی احساس لذت محافظه‌کارانه‌ای زیر پوستشان می‌دوید. در این میان گروهک‌های «غیر محلی»، که هر سال با رساندن خود از مناطق کمتر توسعه یافته‌ی شهر به محل‌های تجمع، با انواع اعمال محیرالعقول، عربده کشی و گاه چاقو کشی جشن را به آشوب می‌کشانند، نقش عمده‌ای ایفا می‌کردند. همان گونه که هر عقده‌ی ادیپی به پدرکشی منجر نمی‌گردد، تمایلات وندالیستی، هر قدر قوی، تا هنگامی که زمینه‌ای لمپنی فراهم نباشد، نمی‌توانند خود را به منصه‌ی ظهور برسانند و در حد همان لذت خفیف حاصل از تماشا باقی می‌مانند. خاصیت گروهک‌های غیر محلی، که خود به خود از میزان تحصیلات پایین‌تر، در‌آمد سرانه‌ی پایین‌تر و در نتیجه فرهنگ عمومی پایین‌تری برخوردارند، به این ترتیب در این نقطه مشخص می‌شود. این‌ها جوانانی هستند که اول) چیزی برای از دست دادن ندارند و دوم) نفعی از تسهیلات اجتماعی و اموال عمومی محل برگزاری جشن نمی‌برند؛ و در نهایت بهترین مجریان این آشوب خیابانی یک شبه به حساب می‌آیند. در این میان محافل صمیمی‌تر و خانوادگی به روشن کردن آتش (بازگشت به سنت، و آزادسازی حس نوستالژی نسبت به زمان گذشته)، انداختن سیگارت (سر و صدا به راه انداختن، فرار از یکنواختی روزمره، شکستن قواعد، ارضای روحیه‌ی پرخاش‌جو)، سر پیچی از قوانین دست و پا گیر ناقض آزادی‌های فردی (شکستن قانون تغییر ناپذیر به هنگام ناتوانی از تغییر آن) و رقص و آواز (فرار موقت از جامعه‌ی افسرده‌ی بدون خوشی) بسنده می‌کنند.
دوره‌ی رخوت و بیکارگی، و به اصطلاح خروج از جامعه‌ی متمدن که با چهارشنبه سوری آغاز می‌شود، با سیزده تا پانزده روز تعطیلات به اوج خود رسیده و با سیزده به در ختم به خیر می‌شود. روز دوازدهم فروردین در پی یک فلج موقت دو هفته‌ای تمایلات ضداجتماعی به پایین‌ترین حد خود رسیده و هر عضوی از اجتماع تمایل به بازگشت دوباره به موقعیت اجتماعی خود و ارضای نیاز جامعه‌پذیری‌اش پیدا می‌کند. ناگفته پیداست تجمع سرسام آور همه‌ی قشرهای اجتماع در طبیعت و سایت‌های تفریحی در این روز هم نقطه‌ی اوج آنارشی و بی‌نظمی و هم فصل ختام آن را رقم می‌زند. در روز سیزدهم رانندگی به اندازه‌ی چهارشنبه سوری خطرناک نیست، مردم به نسبت با ملایمت و صلح‌جویی با یکدیگر برخورد می‌کنند و در دامن طبیعت تنگ کنار یکدیگر می‌نشینند، اما مقررات اجتماعی کما کان به حال تعلیق باقی می‌ماند. صدای ضبط صوت، قهقهه و فریاد‌های هر گروه را همه‌ی اطرافیان باید بدون اعتراض تحمل کنند، جوانان فارغ از محدودیت‌های همیشگی در گوشه و کنار شهر، با راحت‌ترین لباس‌ها و آزاد‌ترین رفتار ممکن، به صورت گروهی یا تکی دیده می‌شوند، و به دلیل «وضعیت اضطراری» و کمبود فضای پیش آمده، نشستن، رانندگی کردن و پارک کردن در هر جای ناممکنی ممکن می‌شود. اما از ساعتی پیش از غروب آفتاب شهر آرام آرام به وضعیت «عادی» بازمی‌گردد، سر و صداها می‌خوابد، و دریچه‌ی سوپاپ اطمینان برای یک سال بسته می‌شود. غول خوابیده.

پ.ن: عصر امروز بادی ناگهانی پرده‌ی اتاقم را از پنجره بیرون کشید. پرده را داخل آوردم و چند دقیقه‌ای به همان حال کنار پنجره ایستادم. بچه‌های یک خانواده‌ی بزرگ به ظاهر مذهبی در محوطه‌ی جلوی ساختمان ما مسابقه‌ی بدمینتون راه انداخته بودند. همسایه‌ی بغلی آهنگ هیپ هاپش را با صدای بلند گوش می‌کرد، و چون پنجره را باز گذاشته بود، شنیدنش برای همه‌ی همسایگان ممکن، و البته اجباری بود. دو پسر همسایه‌ی دیگر سرشان را از پنجره بیرون آورده بودند و به صدای بلند با آهنگی که ذکر شد همخوانی می‌کردند. پسر و دختری که بر حسب اتفاق می‌شناختم، درست زیر پنجره‌ی اتاقم قدم می‌زدند. چند قدم می‌رفتند، و برای مدت کوتاهی لب می‌گرفتند، و بعد می‌رفتند تا پناه درخت بعدی و در خلوت خیالی‌شان باز همان کار را تکرار می‌کردند. روی نیمکتی که تا نیمه در دیدرسم بود، زوج دیگری نشسته بودند؛ یا به عبارت دیگر پسر سر بر پای یارش روی نیمکت دراز کشیده بود. حس مکانم را از دست داده بودم.

No comments yet »

Your comment

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>