فرانسواز ساگان اکنون در آپارتمان کوچک و مدرنی از آن خودش، واقع در طبقهی همکف ساختمانی در خیابان گرنل زندگی میکند، جایی که او سخت مشغول نوشتن یک فیلمنامه و چند ترانه و همچنین یک رمان تازه است. اما هنگام انجام این مصاحبه در پاییز گذشته، درست پیش از انتشار نوعی لبخند، او در خانهی پدریاش در سوی دیگر شهر زندگی میکرد. آپارتمانی در بولوار ملزرب، در محلهای که پایگاه سرمایهداران متمکن فرانسوی است. او در اتاق نشیمن مبله و راحت خانه به پیشواز مهمانان آمد، آنها را در صندلیهای بزرگ رو به شومینهی مرمرین نشاند، و از یک بطری که بیشک خودش به بوفهی خوراکیها افزوده بود، بهشان اسکاچ تعارف کرد. رفتارش خجولانه، اما خودمانی و دوستانه بود، و چهرهی با نشاطش به آسانی با لبخندی جذاب و رازمندانه چین میخورد. ژاکت مشکی ساده و دامنی خاکستری به تن داشت؛ و تنها کفشهای پاشنهبلندی که به پا داشت، نشانی از خودپسندی دخترانه در خود داشتند، پاپوشهایی خوش دوخت از چرم خاکستری روشن. او با صدایی زیر اما آرام صحبت میکند، و از این که با او مصاحبه شود، یا از او خواسته شود که فصیح و رسمی سخن گوید، خوشش نمیآید؛ چه، این کار در نظرش تظاهری مسلم دربارهی نوشتههایش است. او روراست است، اما سوالهای پرطمطراق یا پیچیده، یا مربوط به زندگی شخصی، یا آنها که به نظر برسد میتوانند اثرش را به چالش بکشند، احتمالا در پاسخ از او تنها یک «بله»* یا «خیر» ساده، و یا یک «نمیدانم – اصلاً نمیدانم»، و سپس یک لبخند اغواگر و دستپاچه کننده دریافت میکنند.
- بلر فولر و رابرت بی. سیلورز، ۱۹۵۶
مصاحبهگر
چطور شد در هیجده سالگی سلام بر غم را شروع کردید؟ آیا انتظار داشتید چاپ شود؟
فرانسواز ساگان
من فقط آغازش کردم. تمایل زیادی به نوشتن داشتم، و یک مقدار وقت آزاد. به خودم گفتم، این یک جور کار متهوّرانه است که دخترهای خیلی خیلی کمی در سن من خودشان را وقف آن میکنند؛ هیچ وقت نخواهم توانست به پایانش برسانم. من نه دربارهی «ادبیات» یا مشکلات ادبی، بلکه دربارهی خودم فکر میکردم، و این که آیا ارادهی لازم را دارم.
مصاحبهگر
هیچ وقت کار را زمین گذاشتید، و دوباره دستش بگیرید؟
ساگان
نه، اشتیاق زیادی به تمام کردنش داشتم – هیچ وقت چیزی را اینطور نخواستهام. وقتی مینوشتم فکر میکردم احتمال دارد امکان چاپ شدنش باشد. اما در پایان، وقتی تمام شد، به نظرم مایوس کننده آمد. من از کتاب و از خودم شگفت زده شده بودم.
مصاحبهگر
مدت زیادی بود که میخواستید بنویسید؟
ساگان
بله. کلی داستان خوانده بودم. به نظرم غیرممکن بود که نخواهی یکی بنویسی. به جای رفتن به شیلی با یک باند تبهکاری، آدم توی پاریس میماند و یک رمان مینویسد. به نظرم این بزرگترین ماجراست.
مصاحبهگر
چقدر سریع پیش رفت؟ آیا داستان را از پیش خوب سنجیده بودید؟
ساگان
برای سلام بر غم تمام ایدهای که زمان شروع داشتم، ایدهی یک شخصیت، دختره، بود. اما پیش از این که قلم به دست بگیرم، ازش هیچی در نیامد. سلام بر غم را در دو یا سه ماه، با دو سه ساعت کار در روز نوشتم. نوعی لبخند فرق داشت. یک مقدار یادداشتهای کوتاه برداشتم، بعد هم دو سال دربارهی کتاب فکر کردم. وقتی شروع به نوشتن کردم، باز دو ساعت در روز، خیلی سریع پیش رفت. وقتی تصمیم میگیری که بر اساس یک زمانبندی ثابت بنویسی، و واقعاً بهش میچسبی، یکباره میبینی که خیلی سریع مینویسی. حداقل من این طور هستم.
مصاحبهگر
وقت زیادی برای اصلاحات سبکی میگذارید؟
ساگان
خیلی کم.
مصاحبهگر
پس کار روی این دو رمان در کل بیش از پنج یا شش ماه زمان نبرده است؟
ساگان
بله، راه خوبی برای کسب معاش است.
مصاحبهگر
گفتید آنچه که در آغاز مهم است، یک شخصیت است؟
ساگان
یک یا چند شخصیت محدود، و شاید ایدهای برای بعضی صحنهها تا اواسط کتاب، اما اینها همه موقع نوشتن عوض میشود. برای من در نوشتن، مساله پیدا کردن یک آهنگ خاص است. من با آهنگ جاز مقایسهاش میکنم. بیشتر وقتها زندگی یک جور توالی آهنگین سه تا شخصیت است. اگر آدم با خودش بگوید زندگی اینجوری است، کمتر نامعقول حسش میکند.
مصاحبهگر
آیا برای شخصیتهایتان از اشخاصی که میشناسید الهام میگیرید؟
ساگان
خیلی تلاش کردهام، و هرگز هیچ شباهتی بین کسانی که میشناسم و شخصیتهای رمانهایم پیدا نکردهام. من در تصویر کردن اشخاص، به دنبال جزئیات نیستم. سعی میکنم به شخصیتهای خیالی، نوعی واقعیت ببخشم. قرار دادن کسانی که میشناسم داخل رمانهایم، تا حد مرگ حوصلهام را سر میبرد. به نظرم دو جور حیلهگری داریم: «ظاهری» که مردم جلوی چشم دیگران به خود میگیرند، و «ظاهری» که نویسنده بر چهرهی واقعیت میگذارد.
مصاحبهگر
پس فکر میکنید به طور مستقیم از واقعیات برگرفتن نوعی تقلب است؟
ساگان
مطمئناً. هنر باید واقعیت را به شگفتی بگیرد. هنر آن لحظههایی را که برای ما تنها یک لحظه، به علاوهی یک لحظه، به علاوهی یک لحظهی دیگر هستند، میگیرد، و آنها را به دلخواه تبدیل به رشتهی خاصی از لحظهها میکند که با حسی برتر به هم پیوند خوردهاند. هنر، آن طور که به نظرم میآید، نباید «واقعیت» را مثل یک وسواس مطرح کند. هیچچیز غیرواقعیتر از بعضی رمانهای «واقعگرا» نیست – کابوسند. ممکن است در یک رمان به حقیقتی حسی برسیم – احساس حقیقی یک شخصیت – همهاش همین است.
طبعا توهم هنر، واداشتن افراد به این باور است که ادبیات عالی به زندگی بسیار نزدیک است، اما دقیقا عکسش حقیقت دارد. زندگی بیشکل است، ادبیات اسلوبمند است.
مصاحبهگر
در زندگی فعالیتهای خاصی هستند که اسلوبهای بسیار پیشرفتهای دارند، برای نمونه، مسابقهی اسب دوانی. آیا سوارکاران، به این خاطر، کمتر واقعی هستند؟
ساگان
اشخاصی که در کارهایشان مملوک تعصبات شدید هستند، همان طور که سوارکارها ممکن است به نظر برسند، خیلی به من حس واقعی بودن نمیدهند. معمولا شبیه شخصیتهای داستانی به نظر میرسند، اما بدون داستان، مثل آلمانی پرنده.
مصاحبهگر
آیا پس از پایان کتاب، شخصیتهایتان در ذهنتان میمانند؟ دربارهی آنها چه جور قضاوتهایی میکنید؟
ساگان
به محض این که کتاب تمام میشود، من علاقهام به شخصیتها را از دست میدهم. و هرگز قضاوتهای اخلاقی نمیکنم. همهی چیزی که خواهم گفت، این است که آدم لوده یا شوخی بود، یا بخصوص خستهکننده بود. قضاوت کردن در مورد شخصیتهایم، برایم بسیار ملالآور است؛ اصلا برایم جالب نیست. تنها اصل اخلاقی برای یک نویسنده، زیباشناسی اوست. من کتابها را مینویسم، آنها به پایان میرسند، و این همهی آن چیزی است که به من مربوط است.
مصاحبهگر
پس از اینکه سلام بر غم را به پایان رساندید، آیا ویراستار در آن تغییرات زیادی داد؟
ساگان
دربارهی کتاب اول، یک تعداد پیشنهادهای کلی دادند. مثلا، نسخههای مختلفی از قسمت پایانی وجود داشت، و در یکی از آنها آنی نمیمرد. دست آخر تصمیم بر این شد که کتاب در نسخهای که او میمیرد، قویتر خواهد بود.
مصاحبهگر
آیا از نقدهای منتشر شده دربارهی کتاب چیزی یاد گرفتید؟
ساگان
مقالههایی را که خوشایند بودند تا ته میخواندم. هرگز چیزی از آنها یاد نگرفتم، اما از تخیل و خلاقیتشان شگفت زده میشدم. مقصودهایی را میدیدند که من هرگز نداشتم.
مصاحبهگر
حس کنونیتان دربارهی سلام بر غم چیست؟
ساگان
من نوعی لبخند را بیشتر دوست دارم، چون سختتر بود. اما سلام بر غم برایم سرگرم کننده است، چون مرحلهی خاصی از زندگیام را به یادم میآورد. و یک کلمه را هم تغییر نمیدهم. آنچه شده، شده.
مصاحبهگر
چرا میگویید نوعی لبخند کتاب سختتری است؟
ساگان
در نوشتن کتاب دوم، دیگر همان کارتهای برنده را نداشتم: بدون جو تعطیلات تابستانی کنار دریا، بدون رابطههای سادهای که به یک اوج ختم شوند، بدون کلبی مسلکی درخشان سسیل. و بعد هم سخت بود، فقط به این خاطر که کتاب دوم بود.
مصاحبهگر
آیا برایتان دشوار بود که از راوی اول شخص سلام بر غم به راوی سوم شخص نوعی لبخند برسید؟
ساگان
بله، سختتر است، محدود کننده و مهار کنندهتر است. اما آنقدرها هم که ظاهرا برای بعضی نویسندهها سخت است، برای من سخت نبود.
مصاحبهگر
کدام نویسندههای فرانسوی را میپسندید و حس میکنید برایتان اهمیت دارند؟
ساگان
اوه، نمیدانم. مسلماً استاندال و پروست. عاشق چیرگیشان بر روایت هستم، و به نوعی خودم را مطلقاً بهشان نیازمند میبینم. برای مثال، چیزهایی هستند که، خیلی ساده، بعد از پروست دوباره نمیتوان انجام داد. او مرزهای استعدادت را برایت مشخص میکند. او احتمالاتی را که در رفتار شخصیت نهفته، به شما نشان میدهد.
مصاحبهگر
در شخصیتهای پروست، چه چیزی به نظرتان چشمگیر است؟
ساگان
شاید چیزهایی که کسی دربارهشان چیزی نمیداند، و به همان اندازه چیزهایی که همه دربارهشان میدانند. برای من، این ادبیات در والاترین مفهومش است: برای مثال، بعد از آن همه تحلیلهای طولانی و کند، خیلی مانده است تا آدم همهی فکرها و واقعیتها و جنبههای سوان را بشناسد – و دقیقاً همین طور باید باشد. آدم هیچ تمایلی ندارد که بپرسد «سوان کی بود؟» همین که بدانی پروست کیست، کاملاً کافیست. نمیدانم روشن است یا نه: میخواهم بگویم سوان کاملا متعلق به پروست است، و ممکن نیست بتوان یک سوان بالزاکی را به تصور درآورد، در حالی که به خوبی میتوان یک مارسی پروستی را متصور شد.
مصاحبهگر
آیا ممکن است رمانی به این دلیل نوشته شود که نویسنده خود را در نقش نویسندهای میبیند که رمانی مینویسد؟
ساگان
نه، آدم نقش قهرمان را به عهده میگیرد، بعد به دنبال «نویسنده»ای میگردد که بتواند داستان او را بنویسد.
مصاحبهگر
و همیشه همان نویسنده را مییابد؟
ساگان
ضرورتا، بله. اگر خیلی گسترده نگاه کنیم، فکر میکنم نویسنده همیشه کتاب یکسانی را مینویسد و بازنویسی میکند. من شخصیتی را از کتابی به کتاب دیگر میرانم، با همان ایدهها ادامه میدهم. تنها زاویهی دید، روش، نورپردازی تغییر میکند. اگر خیلی خیلی کلی بگویم، به نظرم میرسد دو نوع رمان هست – انتخابها در همین حد است. کتابهایی که به سادگی داستانی میگویند و بسیاری چیزها را فدای گفتن میکنند – مانند کتابهای بنیامین کنستان، که سلام بر غم و نوعی لبخند از لحاظ ساختار به آنها شبیهند. و دیگر کتابهایی که قصد بررسی شخصیتها و حوادث کتاب، و بحث دربارهی آنها را دارند – رمانی که در آن بحث میشود. دامهای هر دو هم واضح است: در روایت ساده همیشه به نظر میرسد مهمترین پرسشها مورد بیتوجهی قرار میگیرند. در رمانهای بلندتر کلاسیک ممکن است حاشیهروی به اثربخشی آسیب بزند.
مصاحبهگر
آیا دوست دارید رمانی بنویسید که «در آن بحث بشود»؟
ساگان
بله، دوست دارم بنویسم – در واقع طرحش را در ذهن دارم – یک رمان با تعداد بیشتری شخصیت – سه تا شخصیت اصلی زن خواهد داشت – شخصیتهای گستردهتر و انعطافپذیرتر از دومینیک و سسیل و دیگران در دو کتاب اول. داستانی که دوست دارم بنویسم، آنی است که درش شخصیت اصلی آزاد از الزامات طرح داستان، آزاد از خود رمان و از نگارنده باشد.
مصاحبهگر
تا چه حد محدودیتهای خودتان را میشناسید و نقطهی پایان جاهطلبیهایتان کجاست؟
ساگان
خوب، این سوال ناخوشایندی است، نه؟ من محدودیتهایم را میشناسم، به این معنی که تولستوی و داستایوفسکی و شکسپیر را خواندهام. فکر میکنم این بهترین جواب است. جدای از این فکر نمیکنم خودم را محدود کنم.
مصاحبهگر
شما خیلی سریع پول زیادی به دست آوردهاید. آیا این زندگی شما را تغییر داده؟ آیا میان رمان نوشتن برای کسب درآمد، و جدی نوشتن فرقی میگذارید، آن طور که برخی نویسندههای آمریکایی و فرانسوی تفاوت قائل میشوند؟
ساگان
مطمئناً موفقیت کتابها زندگی من را تا حدی تغییر داده، چون مقدار زیادی پول دارم که اگر بخواهم میتوانم خرج کنم، اما تا جایی که به عقیدهی من در زندگی برمیگردد، تغییر زیادی نکرده است. میدانید، این که کلی پول توی جیب آدم باشد خوب است، فقط همین. احتمال درآمد بالاتر یا پایینتر، هرگز روش نوشتن من را تغییر نخواهد داد – من کتاب مینویسم، و اگر از این راه پول درمیآید، چه بهتر.
دوشیزه ساگان مصاحبه را متوقف کرد تا بگوید که برای کار روی یک برنامهی رادیویی باید بیرون برود. او عذر خواهی کرد، و برخواست که برود. زمانی که از سخن بازایستاد، به سختی میشد باور کرد که این دختر باریکاندام جذاب، توانسته تنها با یک کتاب، به شمار خوانندگانی دست یابد، بیش از آنچه بیشتر نویسندگان در یکعمر به دست میآورند. بیشتر ممکن است دانشجویی به نظر بیاید که با عجله به سوربن میرود، وقتی هنگام خروج از هال خانه با صدای بلند به مادرش میگوید: «خداحافظ مامان. من برای کار میروم بیرون، اما زود برمیگردم.»
متن انگلیسی (نسخهی پیدیاف)
ترجمهی فارسی (نسخهی پیدیاف)
پ.ن: این مصاحبه را درست پس از فوت، و به عنوان یادگار نخستین سالهای نویسندگیاش ترجمه کرده بودم، اما تا کنون مقدور نشده بود اینجا بگذارمش.






