Archive for اردیبهشت, ۱۳۸۴
پنجشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۴ ساعت ۹:۲۴ ب.ظ · زير برش, روزمرگیها
بهار است و باز درختان چنار زیر پنجره، پنجههای بیشمارشان را به سوی آسمان گشودهاند تا قطرههای درشت باران را در هوا بگیرند. آن که پشت پنجره ایستاده، نگاهش مماس با بلندترین شاخههای چنارها به برجی میرسد که در این چند سال از میان دو ساختمان خاکستری رنگ مقابل روییده و افق آبی محصور میانشان را شکافته. روی دو ساختمان بشقابها، آفتابگردانهای خاکستری شهر، رو به آسمان دارند. ردیف پنجرههای دو ساختمان نور میگون خورشید در حال غروبی را میتاباند که شاید جای دیگر به این گرمی نتابد. بعد که آفتاب رخ پوشاند، نوبت فانوسباران شبانهی تهران است. الگوی نامنظم چراغهای زرد و سفید و نارنجی که همهی اشتراک پسر پشت پنجره با زندگی شبانهی شهر است. زندگی جاری اما مکتومی که نشانهاش سوسو زدنهای گاه و بیگاه چراغهاست. اما پیش از آن مؤذن میخواند. صدایش از بلندگوها، از عمق جان نوارهای مغناطیسیای میآید که هر روز هزار دور میچرخند. بعد سکوت است، و همهمهی بیآزار ماشینها که از دوردست به گوش میرسد. گاهی هم بوقی.
شاید دلش تنگ شود. برای شهر خاکستری که رو به آسمان دارد. نه برای خودش؛ برای خاطرهاش که مثل خاطرهی تو وقتی در ذهن میچرخد، صیقل میخورد، زیبا میشود. خاطرهای که تنها نویسندهاش تویی؛ و به گاه نوشتن، زندگیی مستقل از تو پیش میگیرد. در خاطره صدای اذان از تارهای گرم حنجرهی مؤذن برمیآید، و همهمهی ماشینها در هیاهوی خاموش برگهای درختان گم میشود. در خاطره برج بلندتر است و ردیف پنجرهها بام تا شام طیف لاجوردی - ارغوانیاش را حفظ میکند. در خاطره برگها نمیریزند: چنارهای همیشه بهار!
آرام است. ببین، با عجله تصمیم نمیگیرد. ورقهایش را پیش از انداختن، کنار هم میچیند. آرام میگسلد. از چنارها، آسمان، آفتابگردانها، چراغهایی که تا صبح سوسو میزنند. خود پایبندش را هر شب در رختخواب جا میگذارد. اما، تو چه میدانی! شاید اندیشهی رفتن، میانبری باشد برای ماندن. دست کم هنوز اینجاست. عاجز که میشود، کنار تک پنجرهی اتاق، زوزهی سوزناکش را سر میدهد.
سه شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۴ ساعت ۹:۲۲ ب.ظ · زير برش
وقتی خستهام
به زن میاندیشم
و دود سیگار را
بالاتر فوت میکنم
حالا خستهام
و عکست سنجاق شده
به پردهی چشمم
پردهی دود به سقف
خواب هم نمیرباید تو را
نمیروبد چشمم را
دوشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۴ ساعت ۱۱:۴۰ ب.ظ · زير برش, سوگند به سروانتس
وقتی زندگیات معلق و نگاهت به ابرهاست، بهتر است بگریی.
چشم از ابرها برداشت و به زیر پا نگاه انداخت. مورچهها محیط کفشش را دور میزدند تا بتوانند راه لانهشان را پیش گیرند. پایش را از زمین برداشت. صف تنک و پراکندهی مورچهها پر و یکپارچه شد. با خود گفت به همین سادگی؛ کافی است پایت را برداری.
اشک مورچهها را تار میکرد.
پنجشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۴ ساعت ۱۲:۲۴ ب.ظ · زير برش
اگر به بهشت هم بروم، به گلهایش آلرژی خواهم داشت.
پنجشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۴ ساعت ۱:۲۱ ق.ظ · زير وقتی میخوانم
ماریا
تیان
مراد شاعران است
اما
من
جسمم
من
سر تا پا
مَردَم
نمیخواهم
جز جسمت
در طلب جسمت
مسیحیوار میگویم
خدایا
برسان روزیام را
قوت لایموتم را
ابر شلوارپوش
ولادیمیر مایاکوفسکی
پنجشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۴ ساعت ۱:۱۶ ق.ظ · زير وقتی میخوانم
میستاییم هوم زرین شاخه را؛ میستاییم هوم نوشیدنیِ فزاینده را؛ میستاییم هوم دور کنندهی مرگ را؛ میستاییم همهی هومها را.
اوستای کهن
واپسین بند «هوم یشت»
*«هوم» درختچهایست همیشه سرسبز که در باورهای ایرانی به عنوان سرور و رد گیاهان شناخته میشده و از افشرهی آن نوشیدنیای فراهم میساختند. «هوم» به جز نام گیاه، نام ایزد نگاهبان این گیاه نیز به حساب میآید.
سه شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۴ ساعت ۹:۴۹ ب.ظ · زير برش
کَسی که دوستش دارم
دوستان دریایی دارد
و در درونش
کرم و مارمولک و سوسک و تمساح میخزد
گاهی هم به دلش
سیم ظرفشویی میکشند
کَسی که دوستش دارم
سایهاش بلند است و
قدش کوتاه
و در چشمانش ابریشم دارد
ابریشمها را به دستم میکشد و
تئوری آشوب میپروراند
کَسی که دوستش دارم
کَسی را دوست دارد
اما
نامش را اول همهی داستانهایم مینویسم
Next entries »