زرنوشت

گاه نوشت های م. زرگر

خواب مانده‌ام

بهار است و باز درختان چنار زیر پنجره، پنجه‌های بی‌شمارشان را به سوی آسمان گشوده‌اند تا قطره‌های درشت باران را در هوا بگیرند. آن که پشت پنجره ایستاده، نگاهش مماس با بلندترین شاخه‌های چنارها به برجی می‌رسد که در این چند سال از میان دو ساختمان خاکستری رنگ مقابل روییده و افق آبی محصور میانشان را شکافته. روی دو ساختمان بشقاب‌ها، آفتابگردان‌های خاکستری شهر، رو به آسمان دارند. ردیف پنجره‌های دو ساختمان نور میگون خورشید در حال غروبی را می‌تاباند که شاید جای دیگر به این گرمی نتابد. بعد که آفتاب رخ پوشاند، نوبت فانوس‌باران شبانه‌ی تهران است. الگوی نامنظم چراغ‌های زرد و سفید و نارنجی که همه‌ی اشتراک پسر پشت پنجره با زندگی شبانه‌ی شهر است. زندگی جاری اما مکتومی که نشانه‌اش سوسو زدن‌های گاه و بی‌گاه چراغ‌هاست. اما پیش از آن مؤذن می‌خواند. صدایش از بلندگوها، از عمق جان نوارهای مغناطیسی‌ای می‌آید که هر روز هزار دور می‌چرخند. بعد سکوت است، و همهمه‌ی بی‌آزار ماشین‌ها که از دوردست به گوش می‌رسد. گاهی هم بوقی.

شاید دلش تنگ شود. برای شهر خاکستری که رو به آسمان دارد. نه برای خودش؛ برای خاطره‌اش که مثل خاطره‌ی تو وقتی در ذهن می‌چرخد، صیقل می‌خورد، زیبا می‌شود. خاطره‌ای که تنها نویسنده‌اش تویی؛ و به گاه نوشتن، زندگی‌ی مستقل از تو پیش می‌گیرد. در خاطره صدای اذان از تارهای گرم حنجره‌ی مؤذن برمی‌آید، و همهمه‌ی ماشین‌ها در هیاهوی خاموش برگ‌های درختان گم می‌شود. در خاطره برج بلندتر است و ردیف پنجره‌ها بام تا شام طیف لاجوردی - ارغوانی‌اش را حفظ می‌کند. در خاطره برگ‌ها نمی‌ریزند: چنارهای همیشه بهار!

آرام است. ببین، با عجله تصمیم نمی‌گیرد. ورق‌هایش را پیش از انداختن، کنار هم می‌چیند. آرام می‌گسلد. از چنارها، آسمان، آفتابگردان‌ها، چراغ‌هایی که تا صبح سوسو می‌زنند. خود پایبندش را هر شب در رختخواب جا می‌گذارد. اما، تو چه می‌دانی! شاید اندیشه‌ی رفتن، میان‌بری باشد برای ماندن. دست کم هنوز اینجاست. عاجز که می‌شود، کنار تک پنجره‌ی اتاق، زوزه‌ی سوزناکش را سر می‌دهد.

۴ Comments »

  قاصدک* wrote @ اردیبهشت ۲۹م, ۱۳۸۴ at ۹:۵۴ ب.ظ

غیر از آفتابگردان های خاکستری که خیلی به دلم نشست, بخش میانی و پایانی یک سر و گردن از بخش نخستین بالاترند به گمان من.
خیلی خوب است مهندس جان. خیلی. بی تعارف

  محمود wrote @ اردیبهشت ۲۹م, ۱۳۸۴ at ۱۰:۵۴ ب.ظ

چند تا صدآفرین جمع کنم یه هزارآفرین بهم می‌دی؟ ;)

  زن بی اجازه wrote @ اردیبهشت ۳۰م, ۱۳۸۴ at ۱:۰۰ ق.ظ

هی…

  سایه wrote @ خرداد ۱م, ۱۳۸۴ at ۹:۴۷ ب.ظ

اومدم از آفتابگردانهای خاکستری تعریف کنم، دیدم قاصدک تعریف کرده قبلا!!!
ولی خدا رو شکر نوشته ات اونقدر خوبه که ار توش می شه باز هم چیزای تعریفی پیدا کرد. مثلا:شاید اندیشه‌ی رفتن، میان‌بری باشد برای ماندن ..به نظرم حرف نداشت.

Your comment

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>