وبلاگ من دربارهی فوتبال نیست. به سیاست هم ربطی ندارد. اصلا این وبلاگ با هیچ چیز خاصی، ارتباط مستقیمی ندارد؛ غیر از من. موضوع اصلی این وبلاگ شخص من است. من و هر آنچه جلب توجهم را میکند. من، و هر آنچه که میتوانم با تو که از پس چند لینک از راه میرسی به اشتراک بگذارم. در این میان بعضی چیزها آنقدر خصوصی است که اصلا نمیتوان با تو شریک شد. مثل وقتی که آدم شکم روش دارد. بعضی چیزها هم آنقدر عمومی است که اصلا گفتن ندارد. مثل وقتی که مغز آدم به شکم روش مبتلاست. تو بگو دپ زده. بعضی روزها هم اصلا وقت این سوسول بازیها را ندارم. به هر حال خود شکوفایی در راس هرم نیازهای مازلو است، و ما اغلب در قاعدهایم. مد شده میگویند فراروی. وبلاگ شخصیترین و عمومیترین فراروی من است.
وبلاگ من دربارهی فوتبال نیست. دلیلش هم واضح است: فوتبال، به عنوان رایجترین و پرطرفدارترین ورزش دوران، به سختی توانایی جلب توجه مرا دارد. اینتلکتش کم است. زیادی به جریان اصلی وابسته است. مثل این است که آدم از فیلمهای هالیوود خوشش بیاید، یا هیپ-هاپ گوش کند. بیکلاسی است. حتی تماشایش هم نمیکنم. تماشای پدرم، وقتی فوتبال میبیند، به مراتب از تماشای خود فوتبال لذتبخشتر است. این چیزی است که توجه مرا به خود جلب میکند. من دوست دارم مردم را تماشا کنم؛ در واقع بزرگترین لذت زندگیام تماشای شادی دیگران است. همیشه گفتهام که ما نسل تماشاییم. بعضیهایمان فوتبال میبینند، بعضیها جنیفر لوپز، بعضیها هم یکدیگر را تماشا میکنند. من از شق سومم. وقتی بازیکن جایگزین خط دفاع تیم ملی تک گل مسابقه را میزند، پدرم دستهی صندلی راحتیاش را چنان میفشرد، که مطمئنم اگر دستش را بردارد، جای انگشتانش روی چوب خواهد ماند. بعد صدای جیغ زنان بلند میشود، و خواهر کوچکم میپرسد مگر زن هم در ورزشگاه هست؟ میگویم نه، اما اشتباه میکنم. سی نفر خانم توانستهاند خودشان را به داخل ورزشگاه برسانند. خواهرم فکر میکند فوتبال سه نیمه دارد، اما این مانع نمیشود که ورزشگاه رفتن را دوست بدارد.
من همهی عکسهایشان را با پلاگ-این جدیدی که برای فایرفاکس گرفتهام، ذخیره کردم. جای بغض بیقرار در میانشان خالی است که به پهنای صورت بخندد و از شادی گونههایش گل بیاندازند. از این که توانستهاند چنین تابوی مضحکی - غیر از این است که تابوها همه مضحکند؟ - را بشکانند، شادمان به نظر میرسند. شاید هم شور خود فوتبال است که در چهرههایشان میدرخشد. شادی صدر هم در کنارشان است. خیلی دلم میخواست به این خانم بگویم که چقدر به نظرم زیبا میآید - شاید چون به او میگویند اکتیویست. دوست دارم برای سخنرانیاش در دانشکدهمان صمیمانه از او تشکر کنم. او از روی کاغذی که در دست داشت، حرف میزد و به خاطر نور نامناسب نورافکنها، با اخم ماها را که در ردیف اول نشسته بودیم، نگاه میکرد. هرچه بیشتر حرف میزد، زیباتر میشد. داشت دربارهی حقوق فاحشهها در ایران صحبت میکرد.
به سیاست هم ربطی ندارد. من سیاسی نمینویسم. در عرصهی سیاست هم یک تماشاگر محضم. نه رای ندادنم نشانهی اعتراض است، نه رای دادنم نشان مشارکت فعال. من هیچکس را تحریم نمیکنم، و هیچ ناجی اعظمی را به رسمیت نمیشناسم. اما وقتی فوتبال را میبریم و مردم شاد میشوند و با لباسهایی که رویش شعارهای انتخاباتی رضایی و قالیباف حک شده وسط خیابان میرقصند، توجهم جلب میشود. در سیدیهای تبلیغاتی آقای رضایی کت و شلوار نخودی - شاید هم لیمویی - میپوشد و از آزادی سخن میگوید. پسرش علی - آن که از آزادیهای بی حد و حصرش استفاده نکرده و در ایران مانده - می گوید پدرش به آزادی جسم که نه، به آزادی روح، به آزادی اندیشه معتقد است.
یک روز یک آدم فضایی میآید تهران، و چون حمل و نقل عمومی در تهران خیلی ضعیف است - به زودی با تراموایی که از آریاشهر به فرودگاه میکشند، این معضل هم حل میشود. ما میتوانیم. - سوار تاکسی میشود. به محض این که جاگیر میشود، دستش را دراز میکند و انگشتی به گردن راننده میکشد و میگوید «گیلی گیلی گیلی»، که طبعا به راننده برمیخورد، اما مهمان نوازی اجازه نمیداده با او بد برخورد کند. اما وقتی این حرکت دو سه بار دیگر هم رخ میدهد، راننده با ناراحتی برمیگردد و سر تا پای فضایی را نگاه میاندازد و متوجه نکتهی عجیبی در اندام او میشود. با زحمت به آن خجالتی که ما ایرانیها فقط در روی همدیگر داریم، غلبه میکند و میپرسد «جسارت است، اما شما در سیارهتان چهطور تولید مثل میکنید؟». فضایی سبابهاش را به گردن راننده میکشد و میگوید «گیلی گیلی گیلی».
از نظر آقای رضایی گیلی گیلی گیلی گفتن هیچ ایرادی ندارد، به شرطی که با تماس انگشت همراه نباشد. از نظر آقای رضایی حتما حکمتی بوده که خدا مغز را در کاسهی سر کنسرو کرده. یادم نمیآید چه کسی گفته بود «آزادی از تن آغاز میشود». سعی میکنم دقت کنم ببینم واقعا چه میگوید این مرد. ردیف کتابهای پشت سرش را سر و ته در قفسه چیدهاند. من دوستی دارم که چون یک بار آقای رضایی به او گفته عزیزم، دوستش دارد. دوست دیگرم در دانشگاه شاگرد احمدی نژاد بوده. وقتی سایت تبلیغاتی او را نشانش میدهم، چهطور بگویم، میگرخد. میگوید استادش بوده، از او چیز یاد گرفته و به شخصیت قویاش احترام میگذارد. معتقد است این توهین است، نه طنز، و کسی که چنین کند هزار سال در طبقهی منفی یک جهنم حبس خواهد شد. برایم آیه میآورد. یاد جریان تمساح یزدی و کاریکاتورش میافتم. این دوستم از اول هم آتشی بود. آن وقتها برای نیمرخ مینوشت، و من میگفتم اینها نوشته نیست، بافتنی است. خاطرهی قبلی که از او دارم مربوط به ده سالگیام است. توی مسجد با مهرها هفت سنگ بازی میکرد و من میگفتم درست نیست، گناه دارد. میگفت گناه ندارد. آن قرآن است که گناه دارد، نه مهر. برای مهر همچه چیزی جایی نیامده. اما من در نظرم چیزی نادرست میآمد در شکستن مهرهای مسجد. پدرم در دانشگاه روزهای خوشی را با احمدینژاد گذرانده. رفیق گرمابه و گلستان نبودهاند، اما، فالوده بستنی که خوردهاند. دیروز میگفت گیریم که این بابا رئیس جمهور شود. آخر قدش تا تخمهای شیراک هم نمیرسد، چه برسد که بخواهد با او دست بدهد، یا سر میز مذاکره بنشیند. مطمئنم این را با بدخواهی نگفت و تنها معنایی مجازی را در نظر داشت. ظریفی که نکته را به درستی گرفته بود، میگفت حالا حتما لازم نیست دست بدهد.
من به حرف سایه استناد میکنم که گفته «به پوچی سیاسی رسیدم… هم رای دادنم خیلی بی فایده است، هم رای ندادنم»، و سیاسی نمینویسم؛ حتی وقتی کسی با چشم پراشک میگوید نمیخواهد باز کارگزاران روی کار بیایند؛ حتی وقتی گنجی ناپدید میشود. به فوتبال هم کاری ندارم. فقط تماشا میکنم: تو را، که از پس لینکها سر میرسی، و دیگری را که دیدنش نور چشم است. بعد همینها را مینویسم. اینطور به دور ابدی بازنویسی گرفتار میشوم.






