زرنوشت

گاه نوشت های م. زرگر

قصیده‌ای برای اتاق ندیده

عصرها، دم غروب، که کیف در یک دست و نان سنگک در درست دیگر، از سر کار می‌آیم و از کوچه‌ی باریک نانوایی می‌گذرم، چراغ‌های خانه‌ها تک‌تک روشن می‌شوند و به شب که آرام زیر پوست شهر می‌خزد، سلام می‌گویند. این، ساعتی است که هنوز پرده‌ی خانه‌ها حجابی میان من و زندگی شبانه‌ی شهر نکشیده. از کوچه که می‌گذرم، سرم را بالا می‌گیرم تا اتاق‌هایی را ببینم، که هر یک به رنگی است. اتاق‌هایی که گاه تنگ و تاریک، و گاه فراخ و پرنورند. گاه برق اثاثه‌ی طلایی‌شان چشم را از دور می‌زند و گاه تنها زینت‌شان عکس پاره‌ی زن خواننده‌ای‌است که یادگار نسل پیشین است. اتاق‌هایی که شیشه‌های دودی دارند، اتاق‌هایی که درز پنجره‌شان را با چند متر نایلون شفاف گرفته‌اند. من اتاق‌هایی را که کاغذدیواری دارند، دوست دارم. مرا به یاد خانه‌ی در اندر دشتی می‌اندازند که سال‌ها با مادربزرگ پیرم در آن زندگی کرده‌ام. مرا به یاد شمعدانی‌هایی می‌اندازند که نقش دیوار و گل باغچه بودند. گرچه، بیشتر خانه‌ها امروز دیوارهای‌شان لخت است. مثل روح آدمیان که هر سال عریان‌تر می‌شود. اتاق‌های کارگران ساختمانی را هم دوست دارم. به خاطر علاءالدینی که هم اجاق‌شان است و هم بخاریشان. دم اتاق‌های‌شان عطر نان گرم شده شامه را پر می‌کند، و از بوهای هفت‌رنگ و دل‌آشوب خبری نیست. من اتاق‌ها را یک‌یک می‌شمارم و برای هر یک اسم می‌گذارم، مثل چوپانی که حیوان‌هایش را به اسم می‌شناسد. مونس تنهایی من، دختری است که عصرها در اتاق «سرخ» موهای مشکی تاب‌دارش را رو در روی آینه‌ای قدی شانه می‌کند، بعد روی تنها صندلی اتاق می‌نشیند و ساز می‌زند. اتاق «بهار» اما، یک تخت دو طبقه و یک جف وروجک دارد که همیشه اسباب‌بازی‌های‌شان را از بالای تخت پایین می‌اندازند. مادرشان هر شب همه را جمع می‌کند و خط‌خطی‌های روی دیوارها را می‌شوید. اتاق «نیلوفر»، اقامتگاه پیرمرد لالی است که عصرها با صندلی چرخ‌دار به پشت پنجره می‌آید و کوچه را می‌پاید. من رازم را تنها با پیرمرد بی‌زبان شریکم. حتی دختر اتاق سرخ از عشق من چیزی نمی‌داند. کسی نمی‌داند این پرهیب خاکستری که عصرها از کوچه می‌گذرد و عطر خوش نان را تا سر خیابان با خود می‌آورد، چرا این‌قدر کند و بی‌شتاب گام برمی‌دارد. نگاه‌های کوتاهم را کسی جدی نمی‌گیرد. نمی‌دانند معنا در لمحه‌ای ظاهر می‌شود، می‌شکفد، ناپدید می‌شود. من نگاه‌هایم را پی زندگی می‌فرستم. برای من معنی زندگی حس تنوع نوع بشر است، وقتی از پنجره می‌بینم. غایت، دیدن اتاق ندیده، رؤیت اتاق تاریک است.

No comments yet »

Your comment

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>