زرنوشت

گاه نوشت های م. زرگر

Archive for تیر, ۱۳۸۴

حقوق بشر

هی
دوست دونفره‌ی من
من هم خاکستر‌نشین‌ام
و
باید بگویم
شما زغال‌نشین‌ها
از آن جهت که هنوز خاکستر نشده‌اید
بر ما برتری دارید

هی
دوست من
می‌دانم که یک پاره‌ات
مدام
روی لبه‌ی زغال‌ها
بازیگوشانه
جست و خیز می‌کند
و ملتمسانه
خواهان سقوط است

اما

اینجا
روی خاکسترها
برای آن پاره‌ی دیگرت
که شعر می‌خواند و
قصه می‌گوید و
چکامه‌هایش شادمانه
در زنگ صدای قاشق و چنگال‌ها می‌پیچد
جا زیاد است

ما خاکستر‌نشین‌ها
شعر دوست داریم
و پیامبران راستین‌مان
آوازه‌خوانان‌اند
و هنوز
افسانه‌های کوتاه را
کودک‌وار
با چشمان گرد شگفت‌زده
می‌شنویم

هی
دوست کوچکم
تو که اینجا صاحب‌خانه‌ای
پاره‌ی تیره‌ات
مهمان ما باشد

غزل آخر

جان جهان! دوش کجا بوده‌ای؟
نی، غلطم؛ در دل ما بوده‌ای
آه که من دوش چه سان بوده‌ام؟!
آه که تو دوش که را بوده‌ای؟!
رشک برم کاش قبا بودمی
چون که در آغوش قبا بوده‌ای
زهره ندارم که بگویم تو را:
«بی من بیچاره کجا بوده‌ای؟»
رنگ رخ خوب تو، آخر، گواست
در حرم لطف خدا بوده‌ای
آینه‌ای، رنگ تو عکس کسی است
تو ز همه رنگ جدا بوده‌ای

گزیده‌ی غزلیات شمس
محمدرضا شفیعی کدکنی

آداب بی‌اعتقادی

در فرهنگ عامه‌ی شیعی حالت روحی تعریف شده‌ای وجود دارد که من آن را Friday Effect می‌نامم. غروب جمعه غروب دلگیری است، چون در این ساعت آقا امام زمان به اعمال هفته‌ی گذشته‌ی شیعیان رسیدگی می‌کند و ناخشنودی او غم را بر دل آنان مستولی می‌سازد. بعضی هم می‌گویند انتظار فرج است که جمعه‌ها عصر، غم بر دل می‌نشاند. اگر دل‌ها صاف‌تر و اعمال صالح‌تر بود، آقا یکی از همین جمعه‌ها می‌آمد.
من هم امروز دچار Friday Effect شده‌ام؛ با این تفاوت که نه امروز جمعه است، نه من انتظار فرج کسی را می‌کشم. فقط خورشید را می‌نگرم که به کندی در افق تفته‌ی تابستانی غرق می‌شود و چیزی در گوشه‌ی تاریک دلم آرام آرام جان می‌بازد. شاید این Wednesday Effect باشد. به هر حال از مزایای بی‌اعتقادی این است که می‌توانی هر وقت بخواهی، بی منت کسی غمگین باشی. به همین یک مزیتش هم می‌ارزد.

داستان کوچک س-ک-س-ی من

در را که باز کرد، باریکه‌ی نور کشیده شد به موکت و کاغذدیواری‌های اتاق. دختر به پشت روی تخت خوابیده بود، صلیب‌وار دست‌هایش را از هم گشوده بود، و به سقفی چشم دوخته بود که انعکاس نور در آب آکواریوم بر رویش طرح‌هایی تصادفی رسم می‌کرد. توی آکواریوم دو ماهی دلقک کوچک دنبال بازی می‌کردند. پمپ آب صدای خفه‌ای می‌کرد و حباب‌های ریز، مثل بادکنک‌های رها شده، از کف آب به سطح می‌آمدند. یک لجن‌خور هیکل بی‌فلسش را کف آکواریوم پهن کرده بود و با دهان گشادش آن را لایروبی می‌کرد. چشمان ریز سیاهش مجزا از هم حرکت‌های تند دلقک‌ها را می‌پاییدند. سیگار دختر در دستش، نقطه‌ی سرخ معلقی بود در تاریکی که از سطح تخت بالا می‌آمد و تا دهانش می‌رسید و باز به جای اولش بازمی‌گشت. ساعت مچی پسر دو بوق کوتاه به معنی گذر از ساعت یک زد. دختر سر برگرداند. انگار چشمانش را دود گرفته باشد و پسر را نبیند، به نقطه‌ای فراسو خیره شده بود. پسر چراغ را روشن کرد. سلام. دختر دود سیگار را با ملایمت بیرون داد و با لبخندی سر تا پای پسر را ورانداز کرد. خندید و رشته‌ی سفید دود از خنده‌اش پله‌پله شد. چرا این‌قدر سیاه شدی؟ پسر کاسکتش را توی سبد کنار دستش که پر از لباس چرک بود، انداخت. زمین خوردم. با موتور افتادم تو جوب. دختر نیم‌خیز شد. طوریت که نشد؟ پسر پشت دستش را نشان داد. یک ورقه از پوست مچ دستش برداشته شده بود. زخم سرخ بود و در جاهایی به سفیدی می‌زد. دست چرک و سیاه بود. دختر از تخت پایین آمد و در حالی که سیگار را با گوشه‌ی لبش نگاه داشته بود، زخم را دقیق وارسی کرد. یک تکه پارچه‌ی کهنه از توی سبد برداشت و دور زخم را پاک کرد. یکی از بندهای کرستش از زیر رکابی آبی پیدا بود. پسر حس کرد دلش ضعف می‌کند. اصلن خون نیومد. نه، اما حسابی ضرب دیده. دور زخم کبود شده بود. بیا بریم تو حموم. زخم رو باید بشورم. سه پسر کوچولوی بی‌ادب چینی روی سیفون توالت نشسته بودند و هر کدام با فیگور خاصی می‌شاشیدند. دختر دست را بالای کاسه‌ی توالت گرفت و ظرف کوچک بتادین را رویش خالی کرد. آب درون کاسه رنگ خون شد. حالا باید ببندیمش. و خم شد و سیفون را کشید. سیگار هنوز بین لب‌هایش دود می‌کرد. درز کوچکی میان رکابی آبی و شلوار جینش، باریکه‌ای از شکمش را نمایان می‌کرد. نمی‌خواد ببندیش. پس چی؟ بخوابیم. دختر سیگار روشن را توی توالت انداخت و دوباره سیفون را کشید. این بار سیفون کمتر صدا داد. موهای پسر ژولیده و به هم چسبیده بودند. یه خرده صبر کن. زیاد طول نمی‌کشه.

قصیده‌ای برای اتاق ندیده (۲)

اتاق من
اتاق تنهای من
که از پنجره‌اش جمع درختان
و جماع قمریان
پیداست
و نور هر صبح
سرشارش می‌کند
از رؤیاهای ناممکن
از تمنای لرزان تملکی بی‌نقص

دیر است


می‌دانم
اکنون بسیار دیرتر از آن است که بتوانم
آن پسربچه‌ی احمق هجده بیست ساله را
در جزیره‌ای مرجانی پیدا کنم
و حالی‌اش کنم که این همه انتظار
برای یک پری دریایی که هیچ وقت نیامده است، نمی‌آید
ابلهانه است
که همین دختران سیاه سوخته
با لباس‌های چرک و موهای شانه نخورده
لااقل گوشت و پوست و استخوانشان
واقعی است
و می‌توانند از همین دریای نفرین شده، ماهی
و از تو - اگر داشتی - دلی صید کنند

حافظ موسوی
شعرهای جمهوری

اگوفوبیا

به نظر می‌رسد در حال و هوای نامطمئن انتخابات، من نویسنده‌ی من مرده است. ساعت‌ها چشم می‌دوزد به صفحه‌ی نمایش‌گر، و نشان‌گر چشمک‌زنی که یک حرف هم پیش نمی‌رود. شخصیت‌ها چند دقیقه بیشتر عمر نمی‌کنند، خط داستان می‌گسلد، بندها می‌شکنند؛ حتی حوصله‌ی چیز خواندن هم ندارم. فقط روزی دو ساعت پای کامپیوتر می‌نشینم و فکر می‌کنم که اگر قرار باشد یک روز نوشته‌ی ارزشمندی از زیر دستم خارج شود، باید روزی دو ساعت نوشتن را در برنامه‌ام داشته باشم. مطالعه‌ام محدود شده به نوشته‌های تند و تیز طرفداران معین و نظرهای مذبوحانه و تدافعی تحریم‌گران. شب‌ها هم فقط مناظره می‌بینم. دیشب تا چند ساعت پس از آن که مناظره‌ی حیدری در کانال دو تمام شد و زنم تلویزیون را خاموش کردم، هاله‌ی سفید درخشانی جای عمامه‌ی آقای رفسنجانی روی لامپ تصویر باقی مانده بود و یادم می‌آورد که جمعه باید رای بدهم. تسخیر شده‌ام. احمدی نژاد در رؤیاهایم هم اخلال ایجاد کرده: خانم‌ها و آقایان در دو فضای متفاوت به خوابم می‌آیند. حتی زنم هم تا عمق ناخودآگاهش مسخ شده. تازه‌گی‌ها بیش از پیش در خواب حرف می‌زند، و حالا گاهی راه هم می‌رود، آن هم با چشمان کاملا باز. دیشب، دو ساعت بعد از این که خوابیدیم و هاله‌ی روی لامپ تصویر کم‌کم محو شد، با صدای زیر النگوهایش از خواب پریدم. یک ماژیک دستش گرفته بود و تخت دونفره‌مان را با یک خط عمودی از وسط به دو نیم کرده بود، جوری که من در منطقه‌ی چپ تشک افتاده بودم و تنها دست راستم تا بازو به منطقه‌ی راست تشک تجاوز کرده بود. خط سیاه از روی بازویم عبور کرده بود و تا نوک فرفورژه‌ی پایین تخت امتداد داشت. کار زنم که تمام شد، دست مزاحم را روی سینه‌ام پرت کرد و در جایش خوابید. ملافه را هم با قیچی به دو نیم کرده بود.

همه‌ی کسانی که روزنامه‌ی شرق دوست دارد روشن‌فکر خطابشان کند، اما حجب و حیا نمی‌گذارد، اطلاعیه داده‌اند و از رفسنجانی حمایت کرده‌اند. سخن‌گاه دبش هم شده پتیشن‌گاه خاص خواص. می‌گویند مؤتلفه‌ی اسلامی هم طرف‌دار رفسنجانی است. عده‌ای از دست‌اندرکاران ستاد انتخاباتی قالیباف هم حمایت‌شان را اعلام کرده‌اند. قصه‌ی جوادی آملی هم دهان به دهان می‌گردد. گاه جوان‌هایی را توی خیابان می‌بینی که تا روی باسن‌های‌شان تبلیغ رفسنجانی چسبانده‌اند و تراکت‌های رنگی پخش می‌کنند. برادر بزرگ باز وارد میدان شده. نزدیک صبح خواب می‌دیدم احمدی نژاد با جوخه‌ی اعدامش تا پشت خانه‌ی ما آمده، اما بیلبورد تبلیغاتی بزرگ رفسنجانی دیدشان را کور کرده و نمی‌گذارد خانه‌مان را پیدا کنند. بیدار که شدم، دیدم زنم لباس خواب حریر سفیدش را مثل عمامه دور سرش پیچیده است و لخت توی خانه می‌گردد. باید قرص‌هایش را که مدتی است دکتر قطع کرده، دوباره شروع کند. الان که دارم این چند کلمه را می‌نویسم، دارد برای همه‌ی آدم‌های تابلو‌های اتاقم ریش و سبیل می‌کشد و دور چشم‌شان را تیره می‌کند. چه‌کارش کنم؟ نمی‌توانم ببندمش که. باز خوب است قاب‌ها شیشه دارند.

ظهر یکی از بچه‌های روزنامه زنگ زده بود و خواهش می‌کرد که فردا حتما به عنوان ناظر پای صندوق حاضر شوم. من که با کلی زحمت توانسته بودم مانع خراب‌کاری‌های زنم شوم، و او را به توی رختخواب بکشانم، در حالی که با یک دست نگهش داشته بودم که دوباره از جایش بلند نشود، با صدای خواب آلود جواب سر بالا دادم. باز خواهش کرد و گفت رو زده است تا دعوت‌نامه گرفته. فریاد زدم به تخمم که انتخابات است و به درک که تقلب می‌کنند، و گوشی را کوبیدم روی تلفن. برگشتم طرف زنم. با تعجب نگاهم می کرد. دستم را از روی سینه‌اش برداشتم و او کز کرد توی بغلم. بعضی وقت‌ها خودم هم از خودم می‌ترسم.