به نظر میرسد در حال و هوای نامطمئن انتخابات، من نویسندهی من مرده است. ساعتها چشم میدوزد به صفحهی نمایشگر، و نشانگر چشمکزنی که یک حرف هم پیش نمیرود. شخصیتها چند دقیقه بیشتر عمر نمیکنند، خط داستان میگسلد، بندها میشکنند؛ حتی حوصلهی چیز خواندن هم ندارم. فقط روزی دو ساعت پای کامپیوتر مینشینم و فکر میکنم که اگر قرار باشد یک روز نوشتهی ارزشمندی از زیر دستم خارج شود، باید روزی دو ساعت نوشتن را در برنامهام داشته باشم. مطالعهام محدود شده به نوشتههای تند و تیز طرفداران معین و نظرهای مذبوحانه و تدافعی تحریمگران. شبها هم فقط مناظره میبینم. دیشب تا چند ساعت پس از آن که مناظرهی حیدری در کانال دو تمام شد و زنم تلویزیون را خاموش کردم، هالهی سفید درخشانی جای عمامهی آقای رفسنجانی روی لامپ تصویر باقی مانده بود و یادم میآورد که جمعه باید رای بدهم. تسخیر شدهام. احمدی نژاد در رؤیاهایم هم اخلال ایجاد کرده: خانمها و آقایان در دو فضای متفاوت به خوابم میآیند. حتی زنم هم تا عمق ناخودآگاهش مسخ شده. تازهگیها بیش از پیش در خواب حرف میزند، و حالا گاهی راه هم میرود، آن هم با چشمان کاملا باز. دیشب، دو ساعت بعد از این که خوابیدیم و هالهی روی لامپ تصویر کمکم محو شد، با صدای زیر النگوهایش از خواب پریدم. یک ماژیک دستش گرفته بود و تخت دونفرهمان را با یک خط عمودی از وسط به دو نیم کرده بود، جوری که من در منطقهی چپ تشک افتاده بودم و تنها دست راستم تا بازو به منطقهی راست تشک تجاوز کرده بود. خط سیاه از روی بازویم عبور کرده بود و تا نوک فرفورژهی پایین تخت امتداد داشت. کار زنم که تمام شد، دست مزاحم را روی سینهام پرت کرد و در جایش خوابید. ملافه را هم با قیچی به دو نیم کرده بود.
همهی کسانی که روزنامهی شرق دوست دارد روشنفکر خطابشان کند، اما حجب و حیا نمیگذارد، اطلاعیه دادهاند و از رفسنجانی حمایت کردهاند. سخنگاه دبش هم شده پتیشنگاه خاص خواص. میگویند مؤتلفهی اسلامی هم طرفدار رفسنجانی است. عدهای از دستاندرکاران ستاد انتخاباتی قالیباف هم حمایتشان را اعلام کردهاند. قصهی جوادی آملی هم دهان به دهان میگردد. گاه جوانهایی را توی خیابان میبینی که تا روی باسنهایشان تبلیغ رفسنجانی چسباندهاند و تراکتهای رنگی پخش میکنند. برادر بزرگ باز وارد میدان شده. نزدیک صبح خواب میدیدم احمدی نژاد با جوخهی اعدامش تا پشت خانهی ما آمده، اما بیلبورد تبلیغاتی بزرگ رفسنجانی دیدشان را کور کرده و نمیگذارد خانهمان را پیدا کنند. بیدار که شدم، دیدم زنم لباس خواب حریر سفیدش را مثل عمامه دور سرش پیچیده است و لخت توی خانه میگردد. باید قرصهایش را که مدتی است دکتر قطع کرده، دوباره شروع کند. الان که دارم این چند کلمه را مینویسم، دارد برای همهی آدمهای تابلوهای اتاقم ریش و سبیل میکشد و دور چشمشان را تیره میکند. چهکارش کنم؟ نمیتوانم ببندمش که. باز خوب است قابها شیشه دارند.
ظهر یکی از بچههای روزنامه زنگ زده بود و خواهش میکرد که فردا حتما به عنوان ناظر پای صندوق حاضر شوم. من که با کلی زحمت توانسته بودم مانع خرابکاریهای زنم شوم، و او را به توی رختخواب بکشانم، در حالی که با یک دست نگهش داشته بودم که دوباره از جایش بلند نشود، با صدای خواب آلود جواب سر بالا دادم. باز خواهش کرد و گفت رو زده است تا دعوتنامه گرفته. فریاد زدم به تخمم که انتخابات است و به درک که تقلب میکنند، و گوشی را کوبیدم روی تلفن. برگشتم طرف زنم. با تعجب نگاهم می کرد. دستم را از روی سینهاش برداشتم و او کز کرد توی بغلم. بعضی وقتها خودم هم از خودم میترسم.






