راستی
تو
با خودت
مارپله بازی کن
من
با خودم
شطرنج
تو
مهرهی رنگیات را
هر بار
طعمهی ماری کن
اما من
هنوز
پیاده به وزیر میبرم
* * *
راستی یادم رفت
دوست داشتم صبح
بیدارم میکردی
تو
با خودت
مارپله بازی کن
من
با خودم
شطرنج
تو
مهرهی رنگیات را
هر بار
طعمهی ماری کن
اما من
هنوز
پیاده به وزیر میبرم
* * *
راستی یادم رفت
دوست داشتم صبح
بیدارم میکردی
پنج ساله است. همه اذعان دارند موهای لخت مشکیش به مادربزرگش رفته. روزی یک ساعت جیغ میزند و نزدیک چهل و پنج دقیقه گریه میکند. عصبانی که میشود، ناخنهایش را میجود و فرد خاطی را چپچپ نگاه میکند. چشمهایش خاکستری است. گاهی هم عسلی. این را دیگر از هیچکس به ارث نبرده، خاص خودش است. چشمهایش رنگ روحش را میگیرند. یاد گرفته عکسهای کتاب را تماشا کند و از رویشان برای خودش قصه بگوید. تازهگیهای با گربهی خال مخالی حیاط خانهی مادربزرگ دوست شده و برایش شیر و گوشت میبرد. ماری هم در قد و قوارهی خودش با غم بزرگی در زندگی دست به گریبان است. گربه را خیلی دوست دارد، اما پوستش به موی آن حساسیت نشان میدهد. مادرش هیچوقت نمیگذارد از چند متری به آن نزدیکتر شود. پدرش که خلبان یک جت غولپیکر است، جیغ و ویغ بیش از حد او را به حساب لوس کردن مادرش گذاشته، اما ما میدانیم که اینطور نیست. بچه، گربه را میخواهد. دوست دارد نوازشش کند. از این که گربه پس از نوازش تنش را میکشد، ذوق میکند. بزرگترین غم ماری این است که نمیتواند به چیزی که دوست دارد، زیاد نزدیک شود. نمیتواند دستش را بگذارد بین گوشهای گربه و قلقلکش دهد. گرچه گربه هم این کار را دوست دارد، چون با لذت چشمانش را میبندد و نوازش را میپذیرد. ماری عروسک گربهای را که مادر خریده، در آغوش میگیرد و نازش میکند. پاسخی نمیگیرد.
فریبکاران!
بازیچهگان!
نیمتان با من، اما
نیمتان با من دورویی میکند
چه نیاز است به شما؟!
دو کاسهی بلورین
که در هم میچکانند
قطرههای ریز و شیرین آب را
چهکارشان به واژه؟
* * *
کاسههاییم ما
آبریزان
اما
پُرنیاز
پر از واژههای سوخته
* * *
معشوقهام میگفت:
شب تاریک است
بیواژه
و پر از پرهیبهای پنهان
راست میگفت!
شب را به واژهگان میروشنیدیم
آنگاه که محبت
از تنهایمان شره میکرد و
راهش نبود
* * *
انگار کن
شبتابهای سوسوزنی باشند
هجاهای نامفهوم
* * *
پیشتر آسمانی بود
شیرینتر: سپهر گردون
که بار سرنوشت را
هرچند کندآهنگ
با خود میبرد
تسلیم نیستم اما
کاش آسمانی داشتم
یا دستکم
چاهی، چالهای، حوضی
که سیاهیهایم را
درش فریاد کنم
واژههای تنهاییم را
عق بزنم
* * *
روز است اکنون اما
آسمانی نیست
آسمان گوگردی است
و شهر
زیر پایم
سطح صیقلی فلزی است
دریغ از چالهای
یا خَم نابجایی
* * *
انگار کن شب باشد
و او دور
و من تشنه
لبریز از واژهگان روشن تنهایی
* * *
فریبکارانند این واژهگان
و من ناگزیر
چنگ در دامان
بازیچهگان
دوشیزه اندرسن تنها بانویی نیست که در برایتون به توهم دچار است، حتی اگر دکتر اسموکر که پزشک اغنیای منطقه است، برای نخستین بار به چنین موردی بر خورده باشد. اگر از پزشکانی که کمی دورتر از عمارت کلاه فرنگی، کنار بارانداز حقیرانهی ماهیگیرها، و در آمیختهای از بوی دریا و صدای کلافهکنندهی مرغان دریایی به کار طبابت مشغولند، بپرسید، به شما خواهند گفت که از این موارد زیاد دیدهاند. اغلب وقتی به دوشیزه اندرسن میاندیشم، و به داستانهایی که پس از ازدواج با جان کیمبرز برای او پیش خواهد آمد، از خودم میپرسم آیا دیگر کسانی که در این شهر کوچک ساحلی، با پارکهای فراوان و عمارت کلاهفرنگی معروفش، به چنین توهماتی دچارند، این شانس را خواند داشت که با شوهر ملاکشان برای پیگیری معالجات و بهرهمندی از تعطیلاتی بلندمدت به ایالات متحده سفر کنند. به این که آیا اگر جریبها زمین زراعتی در سرتاسر اسکس و پنجاه و یک درصد از سهام بانک Anderson & Schmidt، پشت قبالهی تک دختر آقای اندرسن نبود، آیا هرگز در نظر سر جان کیمبرز تا بدین حد زیبا میرسید؟ گاهی از این که ثروت، سینههای نارس دوشیزه اندرسن را در نظر سر جان تا این حد سفید و به طرز سخاوتمندانهای بزرگ و خواستنی مینماید، یا از این که موهای بیشکل ماتش را در نظر او تا حد آبشاری زرین ارتقا میدهد، خجالت میکشم. بعد حس میکنم همهی اینها را جایی خواندهام. بگذارید به داستان خودمان بازگردیم. به قول فورستر فقید این داستان دربارهی فقرا نیست. لااقل میتوانیم مطمئن باشیم پس از او همهی موجودات انسانی در کارگاه آفرینش مقام یکسانی یافتهاند. همهی انسانها برابرند - همهی انسانها، یعنی همهی آنان که چتر دارند.
دوشیزه اندرسن میپرسد «چرا اسموکر؟» و این دقیقن همان چیزی است که دکتر به یاد نمیآورد در تمام طول عمر حرفهایاش کسی به رویش آورده باشد. دکتر بیآنکه معاینه را متوقف کند، و در حینی که با دقت صدای تنفس منظم بیمار و ضربان قلبش را گوش میکند، میاندیشد لااقل بیماران، که در موضع مددجویی قرار دارند، باید بیشتر مراعات کنند؛ آن هم خانم متشخصی مانند دوشیزه اندرسن که دارد عروس خانوادهی سرشناس و نجیبزادهی کیمبرز میشود. اما به دلایل نامعلومی این موضوع برای دوشیزه اندرسن مهم شده است و بدون اینکه قصد اسائهی ادب داشته باشد، و در حالی که نفسهای عمیق میکشد، باز از دکتر در مورد ارتباط نام خانوادگی او با پیشینه و حرفهی اجدادیشان میپرسد. «شاید سیگارساز یا لوکوموتیوران بودهاند، بلکه هم یک کورهی آجرپزی را اداره میکردهاند!» دکتر با خونسردی، و در حالی که سعی میکند با انگشت شست پلک دوشیزه اندرسن را بالا نگاه دارد، نور چراغ قوهی کوچکش را به درون چشمان فیروزهای او میتاباند. عنبیه جمع میشود و از مردمک نقطهای تاریک بیش نمیماند. با خود میگوید «هر که بودهاند، از پدر نزولخور تو شریفتر بودهاند.»، و ناگهان و بدون توجه به سماجتهای دوشیزه اندرسن، با صدای بلند اعلام میکند «اعصاب، خانم. احتمال مشکل حاد عصبی میرود.» و ساکت میشود. چند لحظهای را به بررسی تأثیر رعبآفرین حرفهایش بر چهرهی مبهوت دوشیزه اندرسن میپردازد و لبخند دلسوزانه و پدرانهای را بر لب میآورد که از استاد جراحیش آموخته و همیشه تحویل بیمارانش میدهد. استاد گفته بود «با همین لبخندها باید مریض را سربرید، وگرنه کدام آدم عاقل حاضر میشود تن عزیزش را به دست تیغ جراحی بسپارد؟» دوشیزه اندرسن به طور غریزی چشمهایش را پایین میاندازد تا از حال بدی که پیش میآید جلوگیری کند. «البته من تخصص روانپزشکی ندارم، اما…» حالا نگاه شیشهای دوشیزه اندرسن باز متوجه او شده. لبخند پدرانه هم باز میگردد. «اما میتوانم از یکی از دوستان مجربم خواهش کنم مورد شما را پیگیری کند. لازم هم نیست آقای کیمبرز چیزی در این مورد بداند.» دوشیزه اندرسن میبیند که نوشتههای قرمز با حروف درشت از لوحهای تقدیر روی دیوارها کنده میشوند و پیش میآیند، تا همهجا را سرخی فرا گیرد.