روی پلهها درنگ کردم و به او نگریستم. نمیخواستم پایین بروم. او تنها بود، اما مادرم نیز میبایست جایی همان نزدیکی باشد. او منتظر من بود؛ مادرم منتظر زنگ در بود. مادر این دیدارها را ترتیب میداد، پسرهای لتونیایی خانوادهدار را دعوت میکرد، پسرهایی را که در پزشکی یا حقوق آیندهای در انتظارشان بود، تا خاطرخواه من، یعنی دختر هفده سالهاش، شوند.
نگاهی به پایین، به سوی اتاق پذیرایی کهرباییمان انداختم. سراسر کهربا ـ مجسمههای کوچک کهربایی ملکه، صلیبهای کهربایی، قطعات بزرگ کهربا، به هم پیوسته چون دانههای تسبیح، آویخته از دیوار.
او کنار کوسنهای گلدوزی شده روی کاناپه نشسته بود. پیشتر دیده بودمش. بوستونی بود. به خاطر لبهایش لبقیطانی صدایش میکردم ـ لبهایی به کلفتی لبهای یک دلقک. از لب کلفت متنفرم.
تا بوستون راه زیادی بود، پس او برای گذراندن تعطیلات آخر هفته به آنجا آمده بود. نگاهی به بیرون از پنجره انداختم. ماشینش آنجا بود، یک فولکس قورباغهای. میدانستم وسایل اقامت شبانهاش روی صندلی عقب هستند.
فنجان چایی در دست و با کمری راست رو به دیوار مقابل،که منظرههایی از تراکای را بر لوحهایی میناکاری شده با کهربا بر خود داشت، نشسته بود. تراکای ـ دژی بر فراز جزیرهای در یک دریاچه.
لبقیطانی احتمالا یکی از آن لوحها را در خانه داشت، در بوستون. کوسنها را هم حتما داشت ـ قرمز یا آبی، با نقش لالههای گلدوزی شده.
برگشت و لبخند زد و فنجان و نعلبکیاش را روی میز کهربایی گذاشت. نامم را به لتونیایی بر زبان آورد: «اگنه.» یک نام قدیمی از مد افتاده. من را به نام دایهی دوران کودکی مادرم نامیده بودند، زنی که سگها را دوست داشت.
انگلیسی صحبت میکردیم. به هر حال هر دو در آمریکا به دنیا آمده بودیم، و این یک اشتراک را داشتیم.
پرسیدم: «اینجا چهکار میکنی؟»
«مادرت دعوتم کرده.»
میدانستم.
پرسید: « هنوز چیزی میدزدی؟»
«بعضی وقتها.»
«وقتی به من گفتی، باورم نمیشد.»
«خوب، که چی؟»
«هیچ وقت با یک دزد آشنا نشده بودم.»
«چاییتو بخور. دارم میرم بیرون.»
به آن لبهای کلفت اندیشیدم که از فنجانمان هورت میکشیدند. دیگر هیچ وقت از آن فنجان چیزی نخواهم نوشید. بعد، بدتر از آن، به آن لبها اندیشیدم وقتی روی لبهای من باشند. از او متنفر بودم. بیرون، با یک تکه چوب به سوسنها زدم. به سوی پایین جاده راه افتادم، بعد به داخل بیشه رفتم. به خانهای میرفتم که به دیوارهایش تفنگ آویخته بود، خانهای که در آن سکس داشتم.
* * *
لبقیطانی و من در یک جشنوارهی رقص لتونیایی آشنا شدیم. او حلقهی بزرگ و گرانقیمت مدرسهاش را در دست داشت، که بر رویش سنگی آبی رنگ کار گذاشته شده بود، آبی ژرف کوسنهای گلدوزی شده. با پسرهای بوستونی یک گوشه از سالن رقص هتل ایستاده بود. پسرهای بوستونی بور و جذاب بودند و مواد مخدر مصرف میکردند. پسرهای بوستونی از دخترهای نیویورکی خوششان میآمد. دخترهای نیویورکی حسابی آرایش کرده بودند و سیگار میکشیدند. به جز من. من همیشه تنها در گوشهای بودم، خیره به هیچ چیز، ملول.
لبقیطانی نزدیکم آمد.
گفتم «گم شو». به لباسم خیره شد ـ پیراهن چیتی که در پشت جمع میشد و گره میخورد. گفتم «دزدی است»، و بعد از گفتنش ناراحت شدم. مادرم را تصور کردم که قدیس وار، پول در دست، و با لبخندی نگران بر لب پدیدار میشد.
لبقیطانی نرفت. انتظار داشت آن شب را با من بگذراند. بعد، تا اتاقم در هتل دنبالم کرد. با آن برگردان سفید یخه، ژاکت آبی نفتی، حلقهی بزرگ و مویش که از کنار فرق باز کرده بود، مثل جاکشها شق و رق ایستاده بود. گفت: «من به زودی دکتر میشم». بعدها اشتباه کردم و به مادرم گفتم با یک دکتر آشنا شدهام.
جامعهی لتونیاییها مانند آن بازی تلفنی است. همه یکدیگر را از کشور قدیمشان میشناسند، از سرزمین باران. کافی است نام یکی را در کلیولند بر زبان بیاوری، آنگاه مادر یا پدرت بانک حافظهاش را خواهد کاوید تا یادش بیفتد «اوه، کلاس ششم همکلاسی بودیم». بعد شبکه سازی آغاز میشود، و یک تلفن به کلیولند.
پس دیدن لبقیطانی روی کاناپه چندان شگفت انگیز نبود. پسرها در برابرم ظاهر میشدند. نگرانی مادرم آنها را از دوردستها به آنجا میکشید. میبایست با یک لتونیایی نامزد و بعد ازدواج میکردم.
* * *
در اتاق خنک و تاریک تفنگهای ککمکی برهنه شدم. او از من خیلی مسنتر بود ـ یک آمریکایی، با بازوهای عضلانی و خالکوبی شده. ریش داشت و بر روی شلوار جینش لک علف به چشم میخورد.
او در شرکت مانتینتاپ متخصص درختان بود، با یک کامیون، تعدادی کارگر و ماشینهایی که درختان را تا حد تراشه خرد میکردند. با او هنگامی آشنا شدم که داشت بلوط سرخ غولپیکرمان را هرس میکرد. از من خواست سگ پیرمان را از سر راه کنار ببرم. من شلوارک به پا داشتم، پاهایم را سرتاسر حشرات گزیده بودند، و میدانستم او در تمام مدتی که سگ را از لانهاش بیرون میکشیدم و در مزرعه دور میشدم، خیره مینگرد.
والدینم دوستش نداشتند. پدرم میگفت «آدم عوضی». من نمیفهمیدم، چون کار درخت بلوطمان را به خوبی انجام داده بود. فکر میکردم آخر چرا عوضی؟ و میرنجیدم.
شاید به این خاطر بود که موهایش بلند و رنگ چشمانش تیره بود. هیچ وقت به مردی با چشمان سیاه اعتماد نکن.
* * *
زیاد صحبت نکردیم. هیچ چیز مشترکی نداشتیم. در خانهاش هیچوقت قفل نبود، پس وارد شدم، لباسهایم را درآوردم، و برهنه کنار دیوار تفنگها ایستادم.
وقتی از پشت خانه به داخل آمد، از دیدن من خوشحال شد و دو تا آبجو آورد. کلاه بیسبالش را از سر برداشت و چشمانش را بست تا مرا ببوسد. دهانم را مکید.
گفت «میخوام یه کاری باهات بکنم». مردهای بزرگتر اینجور هستند. میخواهند دستت را بگیرند و فرویش کنند بین کفلهایشان. دوست دارند لخت خم شوی، دستهایت را روی سینک ظرفشوییشان بگذاری و پاهایت را از هم باز کنی تا شلوارشان را درآورند و رانهای تو را بچسبند. آه کشید، و حس کردم نیرومندم. در این خانه که چیز زیادی درش نیست، این کار حس عجیبی میدهد. حسی آمریکایی. یک تاقچه پر از محصولات کنسرو شده، یک آباژور با عکس یک قزلآلا بر رویش، یک تلویزیون، یک قفسهی بایگانی با قورباغههای آهنربایی.
دم در برای مدتی طولانی یکدیگر را بوسیدیم. خواستم بروم، اما مرا نگه داشت و باز بوسید. سرانجام، وقتی داشتم میرفتم، آنچه را که همیشه میگفت، تکرار کرد: «هیچوقت مردی رو که کبدش مشکل داره دوست نداشته باش.»
برای رسیدن به خانه، از درون بیشه میانبر زدم. اگر والدینم مرا میدیدند، فکر میکردندآمدهام بیرون چیزهای طبیعی ـ سنگی، برگی، چوبی ـ جمع کنم.
وقتی برگشتم، لبقیطانی در اتاق کهربایی، و دقیقن همانجایی بود که او را ترک کرده بودم. فقط دیگر فنجان چایی در کار نبود، و جایش را یک بشقاب کلوچه گرفته بود. مادرم همیشه برای پسرها بشقابهای شیرینی میآورد. بعد، سر میز شام، نوبت به غذاهای مست کننده و دندانگیری میرسید که با سیبزمینی میپخت.
فکر کردم از او بخواهم اگر دوست دارد برویم بازی کنیم ـ توی بیشه غار و آبشار پیدا کنیم، و یا سنگهای بزرگ تختی که بشود رویشان نشست. اما میدانستم این کاره نیست، دستهای چاق و گوشتالویش به درد ماشینحسابها و میکروسکوپها میخوردند.
چون برای دیدن من آمده بود، باید کنارش مینشستم. به من علاقهمند بود. ابروهایش را بالا داد. «جایی نیست با هم بریم؟ سینمایی، چیزی؟»
«یه رستوران هست، اما زیاد مناسب نیست.»
«آها.»
«الان شام آماده میشه.»
شانهاش را بالا انداخت «خوب.»
«سگم رو میخوای ببینی؟ گرد سیمان همهی تنش رو پوشونده.»
نمیخواست. گفت «سگا گاز میگیرن.»
بردمش به یکی از اتاقهای مهمان. اتاقهای مهمان زیادی داشتیم، هر یک با ملافهای کتانی روی تخت، یک میز، یک صندلی، پردههای سفید، و یک قالیچهی بیضی شکل کنار تخت. فلز هم بود. چندین تن. بعضی اتاقهای مهمان مثل موزههای قرون وسطا بودند، با زرههایی مانند آنچه دوک ویتوتاس ممکن بود بپوشد. لوحهای فلزی هم بودند ـ ویتوتاس بر پشت اسب با شمشیر. صحنههای نبرد. اتاقی که لبقیطانی را به آن بردم، از این نوع بود.
یکی دیگر از اتاقها ـ جایی که من وانمود میکردم دور، بسیار دور، در کالج هستم ـ اتاق ژوستا بود. ژوستاها شالهای بافتهای هستند که در جشنها به عنوان کمربند یا زینت به کار میروند. آنها با طرحهای هندسی درختان کاج، یا پنجرههای کوچک بافته میشوند. در این اتاق آنها به شکل نوارهایی، بیشتر به رنگهای معدنی، از دیوارها آویختهاند: زرد تیره، نارنجی ژرف، قرمز خونی، قهوهای.
کف اتاق ژوستا، روی قالیچهی بیضی شکلی که در همهی اتاقهای مهمان همشکل بود، دراز میکشیدم و خیال میکردم در کالج هستم، پسرهایی را ملاقات میکنم که ابزار هنری حمل میکنند ـ قوطیهای رنگ، قلمموها، و بوم.
* * *
لبقیطانی با ساک ورزشیش آنجا ایستاده بود. من شرمسار بودم از اینکه همه میدانستند مادرم برای من به پسرها «التماس میکرد». خجالتزده بودم از اینکه زشتم. مهم نبود مردم بگویند «Ta Agne, tokia grazi» (اگنس بسیار زیباست). من نمیدیدمش. هیچ زیباییی در موهای بافتهام، در صورت پهن رنگپریدهام، در چشمان آبی بیش از حد تیرهام که به قسمتهای بیش از حد عمیق اقیانوسی سرد میمانست، وجود نداشت.
روی میز اتاق ناهارخوری چلوار سنتی زبری با تاکها و برگهای گلدوزی انداخته بودند. مادرم پیشبند غذاخوریاش ـ سفید و درخشان، کاملا بچهگانه ـ را بسته بود. برای تزیین وسط میز از باغچهاش کوکب چیده بود. چینیها تجملیترینهایمان بودند. توی شمعدانها شمع بود. دستمال سفرهها را همانگونه که در صومعه آموخته بودم، جایی که همهی تابستانها را میگذارندم، با تایی مخروطی شکل روی بشقابها گذاشته بودم. این نخستین تابستانی بود که در خانه میگذراندم. مادرم اصرار داشت آنچه را آموختهام، به کار بگیرم. کتابی داشتم، یک کتاب آبیرنگ با جلدی نفیس، دربارهی آداب یک دختر لتونیایی. «یک دختر جوان به والدینش احترام میگذارد. مبادی آداب است. همواره آرزو دارد در خانه سودمند باشد، علاقهمند به حفظ نظم و نظافت اتاقها است. میداند که خانهای پر از گل فرد را خواب آلوده میکند. همهی اتاقها باید تمیز، منظم و با سلیقه تزیین شده باشد. پنجرهها، کف و دیوارها باید با مواد ضدعفونیکننده شسته شوند. وقتی همهچیز تمیز شد، و اثاثه گردگیری و به سر جایشان منتقل شدند، خانه بیعیب است. Sutvarkytas.»
میخوردم و به ککمکی فکر میکردم. به پاره کردن لباسهایم در اتاق نشیمناش، زیر تفنگهای آویخته از دیوار، فکر میکردم. برای دیدنش بیقرار بودم. معتاد شده بودم. پشت میز نشسته بودم و به صدای ظریف برخورد چنگالهای نقره با بشقابها گوش میدادم، میاندیشیدم، هرگز چنین پسریـمردی را با این لبهای کلفت و این حلقهی بزرگ مدرسه و برنامه برای دکتر شدن دوست نخواهم داشت.
شام را ناخوش تمام کردم. میخواستم بدوم به سوی اتاقم، اما همهچیز به کندی پیش میرفت. دسر، کیک تخممرغی بود با لایههایی از شیرینی، مربا و شکلات که به قاچهای کوچکی تقسیم شده بود. لبقیطانی چهار تکه خورد. پسرهای سر رشد دسر زیاد میخورند، و ما همه میشمردیم. «Va, dar gabaleli»: یکی دیگر. خوب است. لبخند بر لبان چاقش میآمد و آنان را مانند تودهای از موم داغ کش میآورد. حس کردم بسیار دورم. به سختی میتوانستم از خوردن کیکها لذت ببرم. او بوی گند عطر کاج میداد. ناخنهایش تمیز بودند، بیعیب، مثل یک عروسک G.I.Joe.
مادرم پرسید: «Nori paziureti televizia?» میل دارید تلویزیون تماشا کنید؟ اما این یک سوال نبود. جزئی از برنامه بود.
گفت: «Nu gerai» بله.
لتونیایی را بینقص حرف میزد. مادرم میدرخشید، با دستان باز ایستاده بود و ورود او را به جهان پهناورش خوشآمد میگفت ـ خانه، باغ، بیشه.
لبقیطانی کمی راحت شد، یک برش دیگر از کیک برداشت و به اتاق تلویزیون عقبنشینی کرد، اتاقی پر از سبدهای دستساز.
* * *
صبح روز بعد از شاخهی یک درخت سیب سر و ته آویزان شدم. آسمان همهجا بود. برای مدتی طولانی به همان حال ماندم. بعد پایین آمدم.
در دل بیشه آبشار کوچکی بود که به آبگیر وسیعی میریخت. کنار آبگیر، در آغوش تختهسنگهای بزرگ تخت، بستری ژرف و مجلل از خزه بود.
میدانستم کسی تا درون بیشه تعقیبم کرده، و هنگامی که به چند تختهسنگ شیبدار رسیدم، به پشت سر نگاه کردم. لبقیطانی. مثل مجسمهی یک احمق آنجا ایستاده بود. یک قوطی حشرهکش در دست داشت.
گفت «سلام» و دست تکان داد.
«اونو این طرفا استفاده نکن. همهچیزو میکشه.»
پرسید «پس پشهها چی؟»
در شگفت بودم که حشرهکش را از کجا آورده. والدینم میدانستند نباید از اینجور چیزها بخرند.
«تو که به زندگی احترام نمیگذاری، چهجور دکتری میشی؟»
«دکتر خوبی میشم.»
«و اینو از ۱۷ سالگی میدونی؟»
«۱۸ سالمه.»
«خوب؟»
«خوب، حالا مگه چی تو این بیشه هست؟»
«یک نگاه به اطرافت بنداز.» این را با زنندهترین آهنگ صدایم گفتم.
حالا به من نزدیکتر شده بود. کتانی پایش بود. دوست داشتم از پایش درشان بیاورم و به درون بیشه پرتابشان کنم.
ناگهان گفت «مادرت ترتیبش رو داد». از این کلمهها نفرت داشتم. شنیدنشان حالم را به هم میزد.
گفت «مادرت میگه میری مدرسهی هنر. مدرسهی طراحی.»
پرسیدم «میخوای یه تخت خزهای ببینی؟»
«چی؟»
«تخت خزهایم رو.»
لبخند زد، لابد میاندیشید: خودش است؛ حالا پا میدهد. وقتی رسیدیم گفت: «زیباست». من کنار خزهها ایستادم، او پایش را درست گذاشت وسطشان.
«اون کفشا رو درآر. با کفش روی خزهها نمیرن.»
جورابهای Gold Toe پایش بود. با احتیاط پاچههایش را تا نیمساق بالا زد. حشرهکش هم روی سنگی جای گرفت.
من یک سرهمی و یک زیرپیرهن پسرانه به تن و کفشهای سنگین کوهنوردی و جورابهای کلفت پشمیام را به پا داشتم.
به او گفتم «دراز بکش.»
«لباسم از علف لک نمیشه؟»
«از خزه. زود باش. سورپرایز میشی.»
گفت «خوب»، و پیراهنش را از توی شلوارش بیرون کشید. بعد نشست روی زمین.
بالای سرش ایستادم و گفتم «دراز بکش».
گفت «خیسه. مثل اسفنجه.»
«زود باش.»
روی خزهها، روی بستر سبز ضخیمی به عمق چند انگشت، دراز کشید. بازوانش را مسیحوار از هم گشود و به پشت بر زمین گذاشت.
فرو رفت. خزهها جنبید و لای انگشتانش جوانه زد، تا جایی که دستانش ناپدید شدند. پیراهن راهراه آبی و سفیدش در سطح خیس ناپدید شد.
چشمانش بسته بودند، و لبخند میزد. منتظر بود. کفشهایش را برداشتم. سپس حشرهکش را برداشتم و چند دقیقهای تنهایش گذاشتم. هنگامی که بازگشتم، سر جایش نشسته بود و گیج به نظر میرسید. گرما و آفتاب خوابش کرده بود. در حالی که چشمانش را میپوشاند، آنها را به سویم بالا آورد. «کفشهام رو بده.»
به او خیره شدم. یک دسته سرخس دستم بود.
«تو چت شده؟ کفشام کو؟»
شانه بالا انداختم. واقعا نمیدانستم. گاهی فراموشکار میشدم. این طور یاد گرفته بودم.
مادرم فکر میکرد برای یک گردش عاشقانه بیرون رفتهایم. هیچ ایرادی نداشت. ما مالک چندین جریب بیشه بودیم و مسلمن هنوز در زمین خودمان بودیم، مایملکی آشنا و امن.
ما در حال گردش بودیم ـ گردشی پرامید، و او در باغچهاش انتظار میکشید. روی نیمکتی از چوب کاج، کنار فواره، زیر چتری کرباسی، پشت به بیشه نشسته بود و عینک بزرگ آفتابیاش را بر چشم گذاشته بود. هر از گاهی، نگاهی به پشت سر میانداخت، شاید دخترش و دکتر آینده دست در دست هم پدیدار شوند.
* * *
به پیروی از سنت خانوادگی برای یک عکس رسمی خداحافظی، دستهجمعی روی نیمکت نشستیم. مادرم دستهایش را به هم زد. همه بخندید! لبخند قشنگی داشت ـ دندانهای کوچک بیعیب. لبخند من کج بود، چشمانم چپ بودند. لبقیطانی کنارم نشسته بود. حالا دیگر از من متنفر بود. بیشتر شبیه دشمنی بود. آماده بود تا پیش از موعد برود.
بعد تمام شد. عکسها ثابت کردند که لبقیطانی، پسر دکتر فلانی از بوستون، اینجا بوده است. مادرم تا کنار ماشین همراهیش کرد، و انتظار داشت من هم همین کار را بکنم. لباسهای لک شدهاش را پوزش طلبانه در یک پاکت پلاستیکی به دنبالش میبرد. نابودشان کرده بودم. بعد هم مسألهی کفشها بود. همه در بوستون باید داستانش را میشنیدند. شایعه باید پخش میشد و شاخ و برگ پیدا میکرد.
مادرم به اندازهی کافی کشیده بود. برگشتم به صومعه. و در آنجا بود، که من، تنها در اتاقم، در تخت آهنیم، صدا را از درون سقف شنیدم. «اگر نمیتوانی با ثروتمندان ازدواج کنی، کتابداری را امتحان کن.» صبح روز بعد، پیش از صبحانه گریان به درون مزرعه، به سوی کلیسای سنگی کوچک دویدم، به امید این که شاخهای در سینهام فرو رود، یا که جمجمهام بر تختهسنگی خرد شود ـ به امید مرگ.
* * *
ده سال بعد لبقیطانی را دیدم. در یک پرواز فینایر منتظر برخاستن هواپیما بودم، و دیدمش، طرف دیگر راهرو: لبقیطانی، با سری مثل قارچ، و بعد چرخش این قارچ، و آن لبها. من سالی یک ماه را در لیتوانی میگذراندم، و در این پروازها نامعمول نبود که کسانی را ببینی که میشناسی، یا کسانی را که در عمرت تنها یک بار ملاقات کردهای، که در واقع فرقی هم نداشت. ماه اوت بود، و او یک ژاکت روشن زردقناری به تن داشت، و من میخواستم بالشی را که زیر گردنش چپانده بود بردارم و خفهاش کنم.
منتظر ماندم تا پرواز کردیم و نوشیدنیها را آوردند. بعد از جا برخاستم و خودم را به پشت سرش رساندم و رویش خم شدم، نزدیک گوشش. چیزی نگفتم، چون اصلا نمیدانستم چه باید بگویم. با ترشرویی سرش را برگرداند. بعد به من خیره شد. لبخند زد. گفت «وای!»
«وای چی؟»
«هیچ وقت فکر نمیکردم باز همدیگه رو ملاقات کنیم.»
«حالا هم ملاقات نکردیم، صرفن تو یه هواپیماییم.»
«میری سر بزنی؟»
«یه ماه.»
گفت «من برای یه کنفرانس میرم.»
«حالا دکتر شدی؟»
گفت «کبدشناس». برگشتم بنشینم سر جایم. چند ساعت بعد را، همانطور که در هواپیما رسم است، به او خیره شدم. فکر کردم اگر سازگاری نشان داده بودم و با یکی از کسانی که به من معرفی شده بود، ازدواج میکردم و بیش از این از خودم انتظار نداشتم و بهترین استفاده را از آن میبردم، زندگیام تا چه حد متفاوت میبود. یکی دو بار لبقیطانی برگشت، تا مرا که همانطور به او خیره مانده بودم بنگرد. یک بار هم گفت «تو مثل بچههایی».
هیکل لاغر اما قویی به هم زده بود، و بعد از این که ژاکتش را درآورد، دیدم پیرهنش آبی سیر است، از آنها که آدم حسابیها میپوشند، آهار زده، بینقص. حالا موهایش بلندتر بود، و پشت سرش دمب اسبی جمعشان کرده بود. موی بورش تیرهتر شده بود، تقریبا قهوهای، مثل موهای مردم جنوب روسیه - چهرههای پیشآمده، کدر، تیره و مرموز.
آخر شب، زمانی که داشتم ته هواپیما حرکات چرخشی دست یوگا را تمرین میکردم، صدای درون سقف را شنیدم. از صدای موتور بلندتر بود: «موهایت را شانه کن و کمی رژلب بزن». کتاب آبی، همانطور که گاه در رؤیاهایم میدیدم، بالای سرم معلق بود: مویی که آشفته باشد و روی چشمان بریزد، و برای روزها شانه نشده باشد، همواره دختر را زشت میکند و سیمای کلیاش را ویران میسازد. دور و برم را نگاه انداختم. قسمت تاریک سفر بود، نور چراغها را کم کرده بودند، مسافران خواب بودند. در جلو، یک نقشهی احمقانه بود که هواپیما را به شکل نقطهای متحرک بر فراز اقیانوس نشان میداد. ترسیدم و خواستم دست کسی را بگیرم. با چشمانم به دنبال مهماندار گشتم.
صبح، آفتاب، روشن و نیرومند برآمد؛ همانطور که همیشه روی دریا برمیآید. مادرم پاکتهایی را در کیسهای گذاشته بود و زیر پیراهنم محکم به کمرم بسته بود. پاکتهایی با نامهای خانوادگی بر رویشان، پول برای کمک به پرداخت هزینههای گرمایش زمستان آینده.
به نظرم رسید لبقیطانی هم ممکن است پاکتهای مشابهی با خود داشته باشد. دربارهاش کنجکاو بودم. به نقطهی روی نقشه مینگریستم و به دوستپسرم در منهتن فکر میکردم؛ هنرمندی که کارش نابود کردن اسکناسهای دلار بود. وقتی به نقطه نگاه کردم و دیدم چهقدر به خشکی نزدیکم، به یاد امنیت خشکی و درختان و بیشهها افتادم. افکارم به صومعه بازگشتند، به راهبهها در لباسهای زمختشان، که با من راه میرفتند و برایم از اهمیت درختان - درختان بلوط - میگفتند، این که چهقدر مقدسند و تنها کشیشها اجازه دارند شاخههایشان را بسوزانند.
* * *
در فرودگاه هلسینکی رفتم دستشویی. همانجا ماندم، با همهی چیزهایی که با خود داشتم، منتظر پرواز ویلنیوس بودم. وقتی لبقیطانی وارد شد، داشتم در نور کدر چراغ فلورسنت، خودم را در آینه نگاه میکردم. او دم در ایستاده بود، با یک جور لبخند، که به نظرم همیشه تحویل بیمارها میداد.
گفت «خوشگلی.» انگار که سرگرم شده باشد، نگاهم میکرد، دست به سینه، سطحی، اغواگر.
«خستم.»
گفت «شنیدم کار طراحی میکنی.» «پیشبند طراحی میکنی؟»
«چی شنیدی؟»
«شنیدم کارت خوبه.»
گفتم «بالاخره همه پیشبند لازم دارن.» او نمیفهمید. گفتم «بهتره در رو ببندی.» داخل شد و در را رها کرد تا بسته شود. بعد به آن تکیه داد.
* * *
بخشهایی از کتاب آبی دربارهی شناسایی قارچهای سمی، جوشاندن سیبزمینی، شمردن دانههای تسبیح، گره زدن و معارفههای سطحی بود، اما هیچچیز دربارهی سکس نداشت. بیشتر کتاب بر اساس فاجعه بنا شده بود - برقراری نظم، بستن شریانبند، زندهماندن در جنگلی پر از دیوهای وحشی.
یادم است یکباره خواستم لبقیطانی را ببوسم، همانگونه که ککمکی را بوسیده بودم. یک گام به او نزدیکتر شدم. سپس پیراهنم را کمی بالا زدم و کیسهی سفریام را نشاناش دادم.
گفت «مسلحی، نه؟»
با پیراهن چروک و شلواری که به پایش گشاد میآمد، واقعن عادی به نظر میرسید، و وقتی پایین را نگاه کردم، متوجه کفشهای کوهنوردی نوی شدم که به پا داشت. او متوجه نگاهم شد.
گفت «شاید بتونیم بریم گردش اطراف تراکای.» «یا شاید بتونیم برا شام همدیگه رو ببینیم.»
ناگهان از فکری ناخوش شدم. نگران بودم مبادا مادرم این را ترتیب داده باشد - که ما در یک پرواز با هم باشیم. میخواستم بالا بیاورم. نمیدانستم چه بگویم. اما در همان لحظه زنی وارد شد و به لبقیطانی اشاره کرد و گفت «تو، بیرون.» وقتی او رفت، احساسات عجیبی به سرم هجوم آوردند - علاقه، کنجکاوی. به نظرم رسید اگر مادرم دخالت نمیکرد، همه چیز بسیار متفاوت میبود.
* * *
در پرواز کوتاه روی بالتیک او را ندیدم. خوابیدم. وقتی فرود آمدیم، صد نفر از بستگان با دستهها و تاجهای گل و ژوستاها و شمعهایشان دورهام کردند و با من عکس انداختند. لبقیطانی از دیدرس دور شده بود، رفته بود.
در آن سفر، با کرجی تا بالای رودخانهی نموناس رفتم. تانکهای ارتش در طول ساحل مستقر بودند. با این که کشور آزاد شده بود، شورویها هنوز آنجا بودند. تانکها قایق ما را نشانه رفته بودند. پشت تانکها دژها و مرغزارهای سبز بود، همان سبز ژرف و شاداب بستر خزهای من. به فکر لبقیطانی افتادم. آرزو کردم باز ببینمش. نمیخواستم آخرین گفتگویمان در یک توالت ختم شود. صدای درون سقف را شنیدم «.Agne, negrazu» مؤدب نبودی. در کتاب آبی پیامها همیشه روشن بودند. عشق و زیبایی برای ماندن یاریت میکنند.
باد وزید، و من با یک دست کلاهم را پایین نگاه داشتم. غریبهها اینجا و آنجا کنار ساحل ایستاده بودند و برایمان دست تکان میدادند. آرزو کردم لبقیطانی را در ژاکت زردقناریاش ببینم، اما سرعتمان زیاد بود؛ به شمال، به سوی دریا میرفتیم.
وقتی کرجی نزدیک ویچ هیل پهلو گرفت، بستگانم در حالی که تکرار میکردند «Tikra mama.»، دورم را گرفتند. این مادرش است. مرا کشان کشان، مثل یک ستارهی هالیوود، در حالی که دستههای رز خانگی در دست داشتند، با خود میبردند. مرا سر قبر نیاکانی بردند که در میان کهنترین درختان بلوط به خاک سپرده شده بودند. لبقیطانی را مجسم کردم که در گذرگاه مشابهی، جایی در این کشور، با ظاهری محزون بر سر قبری ایستاده، و شمع سفید روشنی را برای کسی که هرگز نباید فراموش نشود در دست نگاه داشته.
* * *
وقتی به منهتن، پیش دوست پسرم، که مشغول خطخطی کردن صورت جورج واشینگتن بود، برگشتم، با او دربارهی لبقیطانی صحبت کردم، و این احتمال که مادرم ترتیبی داده که در هواپیما بار دیگر یکدیگر را ببینیم. در حالی که کار میکرد، گوش میداد، بعد دست نگه داشت. «اگه انقد از تو بدش میاد، برای چی باید با تو سوار یه هواپیما بشه؟»
برگشتم سر کار خودم - طراحی پیشبندی برای بازماندگان فاجعه، با جیبهای عمیقی برای چراغقوه، شیشهی آب و چاقو. پاسخ را میدانستم.
دی.اس. سولایتیس
برندهی یازدهمین مسابقهی داستان نویسی بوستون ریویو
متن انگلیسی






