خوب، یک روز شاعر جوانی با یک ورق کاغذ در پیشگاه اربابمان حضور یافت. اربابمان گفت «عجب سورپریزی، اینها شعر هستند!»
شاعر گفت «بله، ارباب، اینها اشعاری به قلم خود من هستند، و از شما تقاضا میکنم که حقیقت را، و فقط حقیقت را دربارهی این اشعار به من بگویید.»
اربابمان گفت «و شما از حقیقت بیم ندارید؟»
شاعر با صدایی لرزان جواب داد «نه.»
و اربابمان به او گفت «دوست من، شما نه تنها به من نشان دادهاید که اشعارتان ارزش گه هموزن خود را ندارند؛ بلکه نشان دادهاید که کارتان هرگز هم ذرهای بهتر از این نخواهد شد!»
شاعر جوان گفت «متأسفم که این را دانستم، این یعنی اینکه باید تمام عمر شعرهای بد بنویسم.»
که در جواب آن اربابمان گفت «مرد جوان، بگذارید هشداری به شما بدهم. نه خدایان، نه انسانها و نه تیرهای راهنما شاعران میانه حال را نمیبخشند!»
شاعر گفت «فهمیدم، ارباب، اما دست خودم نیست. این نوعی اجبار و بیاختیاری است. من اجبار و بیاختیاری فوقالعادهای به سرودن شعر بد دارم.»
اربابمان داد زد «یک بار دیگر دربارهی عواقب آن به شما هشدار میدهم!»
اما شاعر جوان جواب داد «شما دیدروی بزرگ هستید، من یک شاعر بدم. اما ما شاعران بد به لحاظ تعداد بسیار زیادیم؛ همیشه در اکثریت خواهیم بود! تمام نوع بشر از شاعران بد تشکیل شده است! و عامه - ذهنیتش، سلیقهاش، نازکطبعیاش - چیزی به جز جماعت شاعران بد نیست! چرا فکر میکنید که شاعران بد شاعران بد دیگر را میرنجانند؟ شاعران بد که نوع بشر را تشکیل میدهند عاشق شعر بد هستند! در واقع، من فقط به این دلیل شعر بد میسرایم که روزی در پرستشگاه شاعران بزرگ قرار خواهم گرفت!»
ژاک و اربابش
میلان کوندرا
زرنوشت
گاه نوشت های م. زرگرکیچ
۱ Comment »
سایه wrote @ مرداد ۱۰م, ۱۳۸۴ at ۵:۳۸ ب.ظ
ژاک و اربابش یکی از بهترین کتابهایی هست که تو زندگیم خوندم
Your comment
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>






