دوشیزه اندرسن - وقتی مینویسم دوشیزه اندرسن، فکر نکنید شخصیت خاصی از رمانهای آگاتا کریستی به ذهنم متبادر شده. دوشیزه اندرسن هم یکی است مثل فاطمه کلثوم که برای مادرم کار خانه میکند، با این تفاوت که دستهای بلندتر، ظریفتر، پاکیزهتر و لطیفتری دارد، و شبها به جای نان گندم، فیلهاستیک مرغ میخورد. - چشم میدوزد به ردیف کتابهای عنابی رنگی که در قفسهی چوب بلوط پشت سر دکتر چیده شدهاند، و میگوید «نه، آقای دکتر، آن لحظه دست خودم نیست.»، و سیب کوچک گلویش فاصلهی میان چانه و یقهی آهاردار پیراهنش را دو-سه بار طی میکند. دکتر از سطح خالی دیوارها به طور مفیدی استفاده کرده و هر سانتیمتر مربع از کاغذدیواریهای گرانقیمت سویسیاش را با لوحهای تقدیر بیشمار پوشانده؛ لوحهایی که روی بیشترشان نام H.D.Smoker درشت، و با رنگ قرمز حک شده است. دکتر با ته خودنویسش پشت ابروی کمپشتش را میخاراند و بعد چیزی در دفتر جلدچرمیاش یادداشت میکند. «تا حالا احساس کردهاید چیزی توی وجودتان وول میخورد؟ بدون اختیار شما منظورم است. انگار که…» دوشیزه اندرسن بیآنکه بخواهد نامؤدب جلوه کند، میپرد وسط حرف دکتر. «بله. اتفاقن همین هفتهی پیش بود. توی تخت خوابیده بودم و گلهای گچبری سقف را میشمردم. داشتم به جان فکر میکردم و به این که به زودی چند بچهی قد و نیمقد دورمان خواهند بود. یکباره انگار موجودی توی معدهام شروع به لولیدن کرد. مثل داستانهای تخیلی. خیلی ترسیده بودم. فکر کردم الان است که سینهام را بشکافد و بیاید بیرون.» چند حرکت قلم دیگر از دکتر. «خوب؟ بعد؟» دستمال ابریشمیاش را لای انگشتهای باریکش میپیچاند. «ماری در زد و خبر داد که آقا تشریف آوردن، نمونهی کارت عروسی رو هم آوردن.»
زرنوشت
گاه نوشت های م. زرگر۲ Comments »
ا د م wrote @ مرداد ۱۰م, ۱۳۸۴ at ۹:۴۸ ق.ظ
زیبا بود!
ری را wrote @ مرداد ۱۰م, ۱۳۸۴ at ۷:۱۹ ب.ظ
من هم گاهی حس می کنم یک چیزی در درونم وول می خورد، بعد هم هی در گوشم هوهو می کند، مرا به نوشتن وادار می کند، رؤیاهای شبانه را هم پر می دهد
Your comment
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>






