دوشیزه اندرسن تنها بانویی نیست که در برایتون به توهم دچار است، حتی اگر دکتر اسموکر که پزشک اغنیای منطقه است، برای نخستین بار به چنین موردی بر خورده باشد. اگر از پزشکانی که کمی دورتر از عمارت کلاه فرنگی، کنار بارانداز حقیرانهی ماهیگیرها، و در آمیختهای از بوی دریا و صدای کلافهکنندهی مرغان دریایی به کار طبابت مشغولند، بپرسید، به شما خواهند گفت که از این موارد زیاد دیدهاند. اغلب وقتی به دوشیزه اندرسن میاندیشم، و به داستانهایی که پس از ازدواج با جان کیمبرز برای او پیش خواهد آمد، از خودم میپرسم آیا دیگر کسانی که در این شهر کوچک ساحلی، با پارکهای فراوان و عمارت کلاهفرنگی معروفش، به چنین توهماتی دچارند، این شانس را خواند داشت که با شوهر ملاکشان برای پیگیری معالجات و بهرهمندی از تعطیلاتی بلندمدت به ایالات متحده سفر کنند. به این که آیا اگر جریبها زمین زراعتی در سرتاسر اسکس و پنجاه و یک درصد از سهام بانک Anderson & Schmidt، پشت قبالهی تک دختر آقای اندرسن نبود، آیا هرگز در نظر سر جان کیمبرز تا بدین حد زیبا میرسید؟ گاهی از این که ثروت، سینههای نارس دوشیزه اندرسن را در نظر سر جان تا این حد سفید و به طرز سخاوتمندانهای بزرگ و خواستنی مینماید، یا از این که موهای بیشکل ماتش را در نظر او تا حد آبشاری زرین ارتقا میدهد، خجالت میکشم. بعد حس میکنم همهی اینها را جایی خواندهام. بگذارید به داستان خودمان بازگردیم. به قول فورستر فقید این داستان دربارهی فقرا نیست. لااقل میتوانیم مطمئن باشیم پس از او همهی موجودات انسانی در کارگاه آفرینش مقام یکسانی یافتهاند. همهی انسانها برابرند - همهی انسانها، یعنی همهی آنان که چتر دارند.
زرنوشت
گاه نوشت های م. زرگر۱ Comment »
زن بی اجازه wrote @ مرداد ۱۴م, ۱۳۸۴ at ۷:۴۹ ب.ظ
به قول یکی از عالیجنابان خوک در قلعه ی حیوانات
همه ی انسان ها با هم برابرند ولی بعضی برابرترند.
Your comment
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>






