زرنوشت

گاه نوشت های م. زرگر

واژه‌گان روشن تنهایی

فریب‌کاران!
بازیچه‌گان!
نیم‌تان با من، اما
نیم‌تان با من دو‌رویی می‌کند

چه نیاز است به شما؟!

دو کاسه‌ی بلورین
که در هم می‌چکانند
قطره‌های ریز و شیرین آب را
چه‌کارشان به واژه؟

* * *

کاسه‌هاییم ما
آب‌ریزان
اما
پُر‌نیاز
پر از واژه‌های سوخته

* * *

معشوقه‌ام می‌گفت:
شب تاریک است
بی‌واژه
و پر از پرهیب‌های پنهان

راست می‌گفت!

شب را به واژه‌گان می‌روشنیدیم
آن‌گاه که محبت
از تن‌های‌مان شره می‌کرد و
راهش نبود

* * *

انگار کن
شب‌تاب‌های سوسوزنی باشند
هجاهای نامفهوم

* * *

پیش‌تر آسمانی بود
شیرین‌تر: سپهر گردون
که بار سرنوشت را
هرچند کند‌آهنگ
با خود می‌برد

تسلیم نیستم اما
کاش آسمانی داشتم

یا دست‌کم
چاهی، چاله‌ای، حوضی
که سیاهی‌هایم را
درش فریاد کنم

واژه‌های تنهاییم را
عق بزنم

* * *

روز است اکنون اما
آسمانی نیست
آسمان گوگردی است

و شهر
زیر پایم
سطح صیقلی فلزی است
دریغ از چاله‌ای
یا خَم نابجایی

* * *

انگار کن شب باشد
و او دور
و من تشنه
لبریز از واژه‌گان روشن تنهایی

* * *

فریب‌کارانند این واژه‌گان
و من ناگزیر
چنگ در دامان
بازیچه‌گان

No comments yet »

Your comment

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>