زرنوشت

گاه نوشت های م. زرگر

همه چیز درباره‌ی ماری

پنج ساله است. همه اذعان دارند موهای لخت مشکیش به مادربزرگش رفته. روزی یک ساعت جیغ می‌زند و نزدیک چهل و پنج دقیقه گریه می‌کند. عصبانی که می‌شود، ناخن‌هایش را می‌جود و فرد خاطی را چپ‌چپ نگاه می‌کند. چشم‌هایش خاکستری است. گاهی هم عسلی. این را دیگر از هیچ‌کس به ارث نبرده، خاص خودش است. چشم‌هایش رنگ روحش را می‌گیرند. یاد گرفته عکس‌های کتاب را تماشا کند و از روی‌شان برای خودش قصه بگوید. تازه‌گی‌های با گربه‌ی خال مخالی حیاط خانه‌ی مادربزرگ دوست شده و برایش شیر و گوشت می‌برد. ماری هم در قد و قواره‌ی خودش با غم بزرگی در زندگی دست به گریبان است. گربه را خیلی دوست دارد، اما پوستش به موی آن حساسیت نشان می‌دهد. مادرش هیچ‌وقت نمی‌گذارد از چند متری به آن نزدیک‌تر شود. پدرش که خلبان یک جت غول‌پیکر است، جیغ و ویغ بیش از حد او را به حساب لوس کردن مادرش گذاشته، اما ما می‌دانیم که این‌طور نیست. بچه، گربه را می‌خواهد. دوست دارد نوازشش کند. از این که گربه پس از نوازش تنش را می‌کشد، ذوق می‌کند. بزرگ‌ترین غم ماری این است که نمی‌تواند به چیزی که دوست دارد، زیاد نزدیک شود. نمی‌تواند دستش را بگذارد بین گوش‌های گربه و قلقلکش دهد. گرچه گربه هم این کار را دوست دارد، چون با لذت چشمانش را می‌بندد و نوازش را می‌پذیرد. ماری عروسک گربه‌ای را که مادر خریده، در آغوش می‌گیرد و نازش می‌کند. پاسخی نمی‌گیرد.

No comments yet »

Your comment

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>