Archive for شهریور, ۱۳۸۴
جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴ ساعت ۶:۵۱ ب.ظ · زير برش, روزمرگیها
شب بیخوابی با تو، پشت تلفن. بعد، صبحی که بیش از حد زود آغاز میشود. فرودگاه. صف کندروی مسافران. پرواز.
دختر کنار دستیام شال آبی دارد؛ و از پنجره ابرها را مینگرد. سرفه میکند. خشک. چرخها که از زمین کنده میشوند، میگرید. نگاهش میکنم. گیس بلندش. کرک صورتش. موی اصلاح نکردهی دستش.
ساختمانهای فرودگاه کوچک و کوچکتر میشوند. حالا آن پایین، پاییز آرام آرام از راه میرسد، و من از تو خداحافظی نکردهام. دختر بالش را به پنجره تکیه میدهد؛ و میخوابد. تنهایم.
شنبه ۱۹ شهریور ۱۳۸۴ ساعت ۶:۴۳ ب.ظ · زير برش, روزمرگیها
چمدانها سرخ هستند، کوله لاجوردی. رفتنی شدهام. اثاثهام همه چپیدهاند گل هم، توی چمدانی که میتواند من را هم در خودش جا دهد. همهی زندگیام هستند چمدانها. همهی زندگی متحرک بیریشهام.
* * *
از من که لولهی کاغذی جای شکر را جلوی چشم گرفته بودم، عکس میگرفت. با دست دیگر چای را هم میزدم. تصویر چند متری رهبر معظم انقلاب، از پنجره نگاهمان میکرد. کلاغی روی میلهی فلزی تابلوهای راهنما، که دو سوی خیابان را مثل پل عابری به هم وصل کرده بود، قدم میزد. احمدینژاد انتخاب شده بود. چای را هر چه هم میزدم، شیرین نمیشد. او تازه امتحان داده بود. آمار زیستی. چشمانش مثل عسل به چهرهام میچسبیدند. چشمان کمخوابش، با مویرگهایی به رنگ سرخ. به رنگ ساکهایم.
* * *
زیرهها، پونهها، برگهای خشک گل محمدی، همه پودر شدهاند. بقایای آنچه پیشتر دو کیلو نعنا بوده است، ته ظرف پلاستیکی جای کرم را گرفته است. کلوچه، زعفران، پودر سوخاری فراموش نشود. حضرت حافظ در کوچکترین قطع. همه را باید بچینم ته ساک. همهی ایرانی بودنم را.
جمعه ۴ شهریور ۱۳۸۴ ساعت ۱:۲۹ ب.ظ · زير سوگند به سروانتس
جنازه، آویخته از چوبهی دار، آهسته تاب میخورد. باد میزند. من با چشمان آفتابزده حرکتش را پی میگیرم و رخوت سبکی تنم را میگیرد. جنازه که نه، تکهی گوشت، چون پیش از این که دارش بزنند، سنگسارش کرده بودند. مردهاش را سنگسار کرده و بر دار کرده بودند، تا مایهی عبرت باشد. پیش از آن، از راسته شقهاش کرده بودند، در حین ارتکاب جرم، همان آن که گیر افتاده بود. قمه وسط کمرش فرود آمده و شقهاش کرده بود. جنازهی لختش را با زحمت، خون چکان، تا آنجا کشیده بودند، کفنپیچ کرده بودند، و به زور در چاله تپانده بودند، جوری که نیفتد. شاید با تکه چوبی علمش کرده بودند. شسته بودندش، اما آخر، خون نمه زده بود از زیر پارچهی چلوار. مردم، متحیر، سنگ میپراندند و منتظر بودند تقلایی بکند برای خلاصی خودش، یا لااقل نالهای سر دهد. نمیکرد. صامت و بیحرکت ایستاده بود تا سنگها پارهاش کنند. خون هم گله نمیزد از نقطهی برخورد سنگها. انگار به ماهی سنگ بزنند. خونش قبلا رفته بود از زخم کمر.
تاب که میخورد این جنازه، آفتاب که میخورد بر سر و سینهاش، من خنک میشوم، انگار لنگ خیسی بر سرم گذاشته باشند. برادرم است. برادر بزرگم. آن قدر خواند به گوشش این زن که «بیا با هم بمیریم»، تا شد آنچه نباید میشد. گفتمش زن که وفا ندارد. نمیماند باهات تا مرگ. مگر راحیل من وفا داشت؟ مگر ماند؟ به خرجش نمیرفت. وقتی قمه تا دسته فرو رفته بود توی تنش، و چشمهاش گشاد شده بود، مثل گاوی که داغش کنند، زن فقط خندیده و گفته بود «خداحافظ عزیزکم!» بعد هم لابد خودش را از زیر پیکری که سردتر و سنگینتر میشد، کشیده بود بیرون.
با هم نمرده بودند. زن مانده بود و سنگ پرانده بود به جنازهاش. مطمئنم همان زن روبنده سفید بود. خودش بود. حتی لازم نبود شوهرش بیاوردش. خودش با پای خودش آمده بود و سنگ اول را انداخته بود. سر کوی و برزن، تا چشم شوهرش را دور میدید، جلو راه برادرم سبز میشد و به گوشش میخواند که «با هم میخوابیم و با هم میمیریم.» ساده نبود برادرم. میگفت روبندهی زن را بالا زده و بوسهای ربوده. میگفت «طعم لبهاش». قسم میخورد ارزش مردن را دارد. می گفت از جانم نمیترسم، از آبرویم میترسم. طول کشید، اما رفت. سر آخر رفت و با خونش آب داد تخت زن را. باید میمرد؛ باید سنگ میخورد؛ باید میآویختندش آن بالا تا زن زایا شود. خرافه است شاید. میگویند خون جوان که بریزد در رختخواب، زن زایا میشود.
زن بوسیده بود برادرم را، دست کرده بود لای موهاش و کشیده بودش توی رختخواب. جبار زنش را قد تخم چشمهاش میخواست. خوب پاییده بود تا کارشان تمام شود، بعد آمده بود و قمه را تا دسته فرو کرده بود. آن وقت زن خندیده بود. با لذت. تنش هنوز داغ لذت بود. گفته بود «خداحافظ عزیزکم!» هیزم اجاق کور جبار شد برادرم.