زرنوشت

گاه نوشت های م. زرگر

هرم

جنازه، آویخته از چوبه‌ی دار، آهسته تاب می‌خورد. باد می‌زند. من با چشمان آفتاب‌زده حرکتش را پی می‌گیرم و رخوت سبکی تنم را می‌گیرد. جنازه که نه، تکه‌ی گوشت، چون پیش از این که دارش بزنند، سنگسارش کرده بودند. مرده‌اش را سنگسار کرده و بر دار کرده بودند، تا مایه‌ی عبرت باشد. پیش از آن، از راسته شقه‌اش کرده بودند، در حین ارتکاب جرم، همان آن که گیر افتاده بود. قمه وسط کمرش فرود آمده و شقه‌اش کرده بود. جنازه‌ی لختش را با زحمت، خون چکان، تا آنجا کشیده بودند، کفن‌پیچ کرده بودند، و به زور در چاله تپانده بودند، جوری که نیفتد. شاید با تکه چوبی علمش کرده بودند. شسته بودندش، اما آخر، خون نمه زده بود از زیر پارچه‌ی چلوار. مردم، متحیر، سنگ می‌پراندند و منتظر بودند تقلایی بکند برای خلاصی خودش، یا لااقل ناله‌ای سر دهد. نمی‌کرد. صامت و بی‌حرکت ایستاده بود تا سنگ‌ها پاره‌اش کنند. خون هم گله نمی‌زد از نقطه‌ی برخورد سنگ‌ها. انگار به ماهی سنگ بزنند. خونش قبلا رفته بود از زخم کمر.
تاب که می‌خورد این جنازه، آفتاب که می‌خورد بر سر و سینه‌اش، من خنک می‌شوم، انگار لنگ خیسی بر سرم گذاشته باشند. برادرم است. برادر بزرگم. آن قدر خواند به گوشش این زن که «بیا با هم بمیریم»، تا شد آن‌چه نباید می‌شد. گفتمش زن که وفا ندارد. نمی‌ماند باهات تا مرگ. مگر راحیل من وفا داشت؟ مگر ماند؟ به خرجش نمی‌رفت. وقتی قمه تا دسته فرو رفته بود توی تنش، و چشم‌هاش گشاد شده بود، مثل گاوی که داغش کنند، زن فقط خندیده و گفته بود «خداحافظ عزیزکم!» بعد هم لابد خودش را از زیر پیکری که سردتر و سنگین‌تر می‌شد، کشیده بود بیرون.
با هم نمرده بودند. زن مانده بود و سنگ پرانده بود به جنازه‌اش. مطمئنم همان زن روبنده سفید بود. خودش بود. حتی لازم نبود شوهرش بیاوردش. خودش با پای خودش آمده بود و سنگ اول را انداخته بود. سر کوی و برزن، تا چشم شوهرش را دور می‌دید، جلو راه برادرم سبز می‌شد و به گوشش می‌خواند که «با هم می‌خوابیم و با هم می‌میریم.» ساده نبود برادرم. می‌گفت روبنده‌ی زن را بالا زده و بوسه‌ای ربوده. می‌گفت «طعم لب‌هاش». قسم می‌خورد ارزش مردن را دارد. می گفت از جانم نمی‌ترسم، از آبرویم می‌ترسم. طول کشید، اما رفت. سر آخر رفت و با خونش آب داد تخت زن را. باید می‌مرد؛ باید سنگ می‌خورد؛ باید می‌آویختندش آن بالا تا زن زایا شود. خرافه است شاید. می‌گویند خون جوان که بریزد در رختخواب، زن زایا می‌شود.
زن بوسیده بود برادرم را، دست کرده بود لای موهاش و کشیده بودش توی رختخواب. جبار زنش را قد تخم چشم‌هاش می‌خواست. خوب پاییده بود تا کارشان تمام شود، بعد آمده بود و قمه را تا دسته فرو کرده بود. آن وقت زن خندیده بود. با لذت. تنش هنوز داغ لذت بود. گفته بود «خداحافظ عزیزکم!» هیزم اجاق کور جبار شد برادرم.

۳ Comments »

  زن بی اجازه wrote @ شهریور ۵م, ۱۳۸۴ at ۱:۴۹ ق.ظ

ببین در کتاب مقدس بی اجازه گان امده است
ازار ببینید. آزار ببینید تا خدا شوید.
تو خدا شدی رفیق. البته به گمانم .

  زن بی اجازه wrote @ شهریور ۵م, ۱۳۸۴ at ۱:۵۸ ق.ظ

ها یادم رفته بود بگویم
خانه ی روشنان

  ayat wrote @ شهریور ۲۸م, ۱۳۸۴ at ۷:۱۳ ق.ظ

in chi bood?!? ?!? yek tajrobeh, ya yek takhayol?!?

Your comment

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>