زرنوشت

گاه نوشت های م. زرگر

سفر

شب بی‌خوابی با تو، پشت تلفن. بعد، صبحی که بیش از حد زود آغاز می‌شود. فرودگاه. صف کندروی مسافران. پرواز.

دختر کنار دستی‌ام شال آبی دارد؛ و از پنجره ابرها را می‌نگرد. سرفه می‌کند. خشک. چرخ‌ها که از زمین کنده می‌شوند، می‌گرید. نگاهش می‌کنم. گیس بلندش. کرک‌ صورتش. موی اصلاح نکرده‌ی دستش.

ساختمان‌های فرودگاه کوچک و کوچک‌تر می‌شوند. حالا آن پایین، پاییز آرام آرام از راه می‌رسد، و من از تو خداحافظی نکرده‌ام. دختر بالش را به پنجره تکیه می‌دهد؛ و می‌خوابد. تنهایم.

No comments yet »

Your comment

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>