شب بیخوابی با تو، پشت تلفن. بعد، صبحی که بیش از حد زود آغاز میشود. فرودگاه. صف کندروی مسافران. پرواز.
دختر کنار دستیام شال آبی دارد؛ و از پنجره ابرها را مینگرد. سرفه میکند. خشک. چرخها که از زمین کنده میشوند، میگرید. نگاهش میکنم. گیس بلندش. کرک صورتش. موی اصلاح نکردهی دستش.
ساختمانهای فرودگاه کوچک و کوچکتر میشوند. حالا آن پایین، پاییز آرام آرام از راه میرسد، و من از تو خداحافظی نکردهام. دختر بالش را به پنجره تکیه میدهد؛ و میخوابد. تنهایم.






