زرنوشت

گاه نوشت های م. زرگر

Archive for آذر, ۱۳۸۴

دلتنگی های هیجدهم دسامبر

بار سوم است که «هوش مصنوعی» را می بینم. به سومین زبان. کارگردانی اسپیلبرگ، فیلمبرداری کامینسکی. نور و صدا و رنگ. در این داستان چیزی هست که آزارم می دهد. بچه ی موذی آدمیزاد. مادری که پسر مکانیکی اش را در جنگل رها می کند. و، «پری مهربانی» که آرزوها را فقط برای یک روز برآورده می کند.

می بینید که شب ها این جا بهترین ساعت های من نیستند. غلت می زنم در فکرهای کثیف. همه چیز سخت و ناخوش و پیچیده می شود. حتی فردایم را، از پشت چشم های ابری، تار می بینم. کاش شب ها ننویسم! شب تاریک بی کَس.

در کتاب هایی که خوانده ام، فرض همواره بر این بوده که نیروی پلید [دشمن] خارج از ماست. ننوشته اند با «خود»تان چه کنید. با مرد کوتوله ی بازیگوشی که نیزه به روح تان فرو می کند. حتی ننوشته با او چه نکنید، یا چه کارهایی برای او بی تفاوت است. مرد کوتوله دیوانه وار می چرخد و با نوک تیز خنجرش دیواره های ذهن را می خراشد. دهانش اما باز نمی شود که بگوید چه می خواهد، چه نمی خواهد، یا چه چیزی برای او بی تفاوت است. کوتوله ی بی زبان بی چاره! می بیند، می اندوزد، و با اولین شیء فلزی دم دستش به اولین دیواری که پیش رویش باشد ضربه می زند.

حالم خوب است؟! هه!! مزاح می فرمایی همشیره؟! من گورستان این جا را به گلستان میهن اسلامی نمی دهم! هرچند نصیب ما از هر دو طرف قبرستان بوده. اینجا توی گورستان ها اقاقی می کارند، و سعی می کنند آرامش مرده ها را حفظ کنند، تا یک باره شب سال نو به سرشان نزند اعتصاب کنند. مرده ها هم قول می دهند بچه های خوبی باشند، و سر جای خودشان بخوابند. این جا کسی به گور شاعرها نمی شاشد، هرچند که شاشیدن منع قانونی ندارد. این جا مرد کنار در قبرستان نقشه ها را به دو یورو می فروشد و با خنده، از لای دندان های زرد و سیبیل های حنایی اش می گوید: «اگر ایرانی هستید، باید قطعه ی هشتاد و پنج را ببینید.» حسودی ام می شود به هدایت، که این قدر نزدیک به پروست خوابیده. نزدیک مارسل و روبر و «مامان» و «پاپا». راستی، آن گور ساده ی قهوه ای رنگ مال کیست؟ هوی، مش غلامحسین، اوغور بخیر!

کاش شب ها ننویسم! کاش با آخرین لقمه ی غذا یک والیوم بخورم و بخوابم و خواب ببینم: ایفل، کینگ کونگ، شهر ممنوعه، باغ های معلق بابل. کاش خدا دست نامرئی اش را دراز کند و پایی را که از دختر عراقی توی تلویزیون گرفته، به او بازگرداند. کاش وقتی سوده از کنارم می گذرد، بوی مریم ندهد. کاش چشمان این عفریته ی ونیزی از حدقه دربیاید و این طور از توی تابلو به من زل نزند. کاش این قدر مثل احمق ها فکر نکنم اگر توی کعبه به دنیا آمده بودم، یا زیر دیوار ندبه، یا نوک اورست، یا کف گودال ماریانا، به علم غیب می دانستم که ژاپنی ها به «فوجی یاما» می گویند «فوجی سان»، و پاریسی ها چهار بار و پرووانسی ها دو بار روبوسی می کنند. نمی دانم مادرم باز سر نماز چه خوانده که روحم می خواهد تنها روی مهتابی بخوابد.

لغزش

بیست و سه و چهل و سه دقیقه
اخبار می گوید
[هنوز مانده تا فردا]

می شمرم
با انگشت
روزها را
[تقویم ندارم]

که چقدر رفته
چقدر مانده
[مهم است؟]

می شمرم
با انگشت
پول ها را
[سرخ و سیاه و آبی]

که چقدر رفته
چقدر مانده
[مهم است!]

می لغزد از لای انگشتانم
روزها
ساعت ها
پول ها
[شلال موهایت، وقتی شانه شان می کردم...]

نوئل نزدیک است

عید که آمد
فکری برای آسمان تو خواهم کرد
یادم باشد
روزهای آخر اسفند
دستمال خیسی روی ستاره هایت بکشم
و گلدانی
کنار ماهت بگذارم

زندگی
همیشه که این جور پیچ و تاب نخواهد داشت
بد نیست گاهی هم دستی به موهایت بکشی
بایستی کنار پنجره
و با درخت و باغچه صحبت کنی

پنهان نمی کنم که پیش از این سطرها
«دوستت دارم» را
می خواسته ام بنویسم
حالا کمی صبر کن
بهار که آمد
فکری برای آسمان تو
وسطرهای پنهانی خودم خواهم کرد.

حافظ موسوی
سطرهای پنهانی