بهمن ۵, ۱۳۸۴ at ۸:۰۷ ق.ظ
· Filed under برش, روزمرگیها, سوگند به سروانتس
شیدایی هم بالاخره تمام میشود و یک روز صبح چشم که باز میکنی، پیش از اینکه بلند شوی و از پنجرهی تنگ اتاقت نگاهی به ایفل بیندازی، از خودت میپرسی اینجا چه غلطی میکنی. فکر میکنی صبحانه باید کرهی پرزیدنت و عسل نستله را با نان کرواسان بخوری و اشتهایت کور میشود. بعد یادت میافتد اینجا اگر تا ظهر، حتی بعد از ظهر بخوابی، یا توی رختخواب غلت بزنی، کسی نیست که آرامش کاذبت را به هم بزند. اتاق هم سرد و تاریک و کمی نمور و … خلاصه اینپهلو آنپهلو میشوی و رو به دیوار میکنی و سعی میکنی فکرها را پاک کنی. دقیقا مثل فایلها، فکر را هم وقتی پاک میکنی توی زبالهدان مغز میماند، تا یک زمانی وقت کنی و آشغالدان را خالی کنی. با خودت میگویی اینجا اولین خوبیش همین آرامش است. همین که اگر دوست دخترت توی بغلت باشد نمیترسی هر آن کسی در را بشکند و تو بیاید و خشتک جفتتان را پرچم کند. بعد خودت پوزخند میزنی. دوستدختر کجا بود! آنیکی که عهد کرده توی دنیا و آخرت شادت نگاه دارد باز رو میآید و میگوید عوضش شراب سرخ سنت امیلین که هست. بهش میگویی خفه شود، حالش را نداری.
ساعت دو است. فرانسویها میگویند چهارده. انگار که اینجوری ساعتهایشان زیاد شود، وقتشان کش بیاید. باز بیدار میشوی. چشمت را باز میکنی. معدهات میسوزد. رودهات هم از یک نقطهی خاصی به پایین دارد میترکد. دو لیتر آبی هم که دیشب روی کباب تابهای شورت خورده بودی همهاش توی مثانهات جمع شده. با خودت میگویی پا شوم ناهار چه درست کنم. باز سالاد سزار؟ با این تنهای بوگندو؟ سر جایت قلنبه میشوی که درد مثانهات ساکت شود. مرده شور زندگی دانشجویی را ببرند. مرده شور زندگی مجردی را. دلت میخواهد یکی بنشیند کنار تخت یک کم نازت را بکشد. یا لااقل تو بنشینی بغل تخت یکی و نازش را بکشی. یا برایش چای دم کنی و بدهی به زور با پنیر فتا بخورد و بگویی همین است که هست! ایران که نیست که هوس کلوچهی عزیزجان بکنی! کلنجار بیهودهایست. داری فقط حال خودت را میگیری. این مغز باید ساکت باشد. باید آرام بگیرد. باید تمرکز کنی ببینی میخواهی چه بکنی. باید…
ساعت پنج بالاخره نان کرواسانت را میخوری، البته از زور گرسنگی خالی. سرت کمی گیج میرود و از تاریکی اتاق ملولی. لیچار بار خودت میکنی. با خودت حرف میزنی. این پاریس مزخرف اینقدر روزهای زمستانیش کوتاهاند که آدم اصلا آفتاب را نمیبیند. شب هم که میشود، عالم و آدم میرود میتمرگد توی خانهاش، یکباره شهر ارواح میشود. دوست داری استخر بروی. پارک بروی. بدوی. تنیس. بسکت. اما در همه را قبل از غروب میبندند. لعنت بر شیطان، کتابخانه هم الان تعطیل میشود. همان سی و پنج ساعت در هفته را هم کار نمیکنند این ملت کون گشاد. هوس میکنی ساعت دو روبروی پارک ملت آبزرشک بخوری و فشارت بیفتد. دلت دود اگزوز پیکان جوانان پنجاه و دو میخواهد. ترافیک گره خوردهی صبح شنبه. ضرباهنگ کند ساعت رادیو پیام. ثانیهشمار بیحرکت زندگی ایرانی که هر چه میکردی تکانی نمیخورد. حس غریبی داشت. زمان مثل مائدهای آسمانی پایان ناپذیر مینمود. حالا ماندهای با این هبوط بیموقعت چه کنی. همهچیز به یک باره زمانمند و فرسایشپذیر شده. همهچیز انگار دارد میگذرد، تمام میشود. با خودت فکر میکنی آپوکالیپس!
Permalink
سایه wrote @ بهمن ۵م, ۱۳۸۴ at ۸:۱۲ ق.ظ
حالا بداخلاقی نکن. زمستون تموم می شه و این مدل فکرها هم می گذره. این دلداری رو هر روز صبح به خودم می دم!!!!
ولی جدی می گم، تابستون تاره نگاه می کنی و می بینی که اون شهر چه قدر قشنگی داشته و تو نمی دیدی.
Sigh wrote @ بهمن ۵م, ۱۳۸۴ at ۶:۵۵ ب.ظ
این آشفتگی های ِ تنهایی و غربت ، با من غریبه نیست !
نگذار غربت ، توی وجودت رخنه کنه . همین …
قاصدک* wrote @ بهمن ۵م, ۱۳۸۴ at ۸:۵۷ ب.ظ
به به مهندس جان..داری راه می افتی دلبندم…حالا کجاشو دیدی؟
باش تا صبح دولتش بدمد!
محمود wrote @ بهمن ۵م, ۱۳۸۴ at ۹:۵۶ ب.ظ
مرسی از سایه که دلداری میدهد، مرسی از قاصدک که از وقتی رسیدهام ده برابر با من همفکر شده…
مهدی wrote @ بهمن ۵م, ۱۳۸۴ at ۱۱:۱۱ ب.ظ
خدا رو صد هزار مرتبه شکر کن که حدّاقل زبونشون رو خوب بلدی و هر وقت که بخوای با هر کسی که بخوای میتونی صحبت کنی، و این که توی پاریس دست کم فروشگاههای بزرگ ساعت ۱۸ و نیم (و شنبهها ۱۷) تعطیل نمیکنند!!
من مدّتهاست که به یک وعده غذا در روز عادت کردم، که اون یک وعده هم از دو سه لقمه تجاوز نمیکنه؛ نمیفهمم که اینها خودشون با این غذاها چطور بزرگ میشن!! اشکال اینه که وقتی حال و حوصله نداری که پا شی و غذا درست کنی بعد از چند ساعت اونقدر انرژیت کم میشه که دیگه اگه بخوای هم نای بلند شدن نداری که دست به کار شی، این طور هی وضع بدتر میشه و کسی هم نیست جز خودت و خودت!! تو این شانس رو هم داری که رستوران ایرانی (و فروشگاههای ایرانی) تو شهرتون پیدا میشه و اگر هم که گرونه باز هم میتونی هر از چند گاهی دلی از عزا در بیاری (اگه من بودم هر روز میرفتم رستوران ایرانی چلوکباب برگ میزدم!!)
من پیشنهاد میکنم که خودت رو بیشتر مشغول کار کنی که چیزی احساس نکنی، حتّا اگه دیگه نتونی اسم این طرز زندگی رو «زندگی» بذاری.
راستی من احتمالاً دو هفتهی دیگه برای کاری بیام پاریس. خیلی دوست دارم که یک سر بیام ببینمت؛ امیدوارم که (این طور که سرعت وبلاگنویسیت نشون میده) خیلی درگیر کار و امتحان نباشی و یک ذرّه هم که شده بتونیم همدیگه رو ببینیم و باز بنشینیم پای صحبتهای درازی که من هیچ از حرفهات سر در نیارم!!
مسعود wrote @ بهمن ۷م, ۱۳۸۴ at ۱۰:۰۵ ب.ظ
اینجا مراسم مرثیه خوانیه؟ آقای محمود خان قرار نیست نمکدون بشکنی ها! اینجا که کلی حال و حوله! میدونی چی میگم که… تازه هفته پیش گفتم بیا قرمه سبزی گذاشتم گفتی کار دارم. کارت این بود؟ تو رخت خوابت جیش بزنی بعد دق دلی دست پختت رو سر این مردم مظلوم و ستمدیده فرانسه خالی کنی؟ تازه یه چیز توپ… بیا با هم خونه بگیریم. چون اینجور که بوش میاد در پاریس الیافم تا مدتی. میتونیم بریم پکس هم بشیم که تخفیف بگیریم. فقط قبلش باید یکم ادای گی ها رو تمرین کنیم!!
کلنجار بیهودهایست….
ayat wrote @ بهمن ۱۰م, ۱۳۸۴ at ۲:۴۴ ب.ظ
این حالتا رو منم دارم ولی خب اگه خودت را با خیلی ها مقایسه کنی می بینی گویا مثلا جز خوباییم.
مانی wrote @ بهمن ۱۱م, ۱۳۸۴ at ۳:۴۵ ب.ظ
سلام محمود جون
آقا من واقا نمیدونم چرا همه همکلاسی هامون و بچه های مدرسه و شریف و تهران و … هزارتا کار مبکنن که بتونن پذیرش بگیرن و ویزا؛ بدشم که میرن تقریبا همشون دارن ناله می کنن وبعضی از اوناییم که ناله نمی کنن و قاطی کردن و بازم اکثرشون تا اخر عمر موندن و دارن حساباشون و با بانکا تصفیه میکنن.اینکه بچه ها آرزوشونه برن اونور آب باز قابل درک تره ولی این چیزی که با این همه سختی نگه میداره اونجا چیه؟ (البته شایدم سختی نیست واقعا!)
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>