یکی از تلخترین خاطرههای زندگیام مربوط میشود به دومین سالگرد هجدهم تیر. آن زمان بود که برای نخستین بار اثر بازنمایی رسانهای را بر روی وقایعی که در پیرامونم رخ میداد، حس کردم. در تحریم خبری نسبی روزنامهها، به یک باره تلویزیونی که حتی خواهر کوچکم کارتونهایش را به حساب نمیآورد، تبدیل شده بود به تنها منبع خبری خانوادهام. نمیتوانم بگویم تصاویری که از «اراذل و اوباش» دستگیر شده نمایش داده شد، و اعترافهای مضحکشان تا چه حد به نظرم منزجر کننده آمد، اما از آن بدتر و تحملناپذیرتر نگاه پدر و مادری بود که پیش و پس از برنامه و همهی شبانهروز کارشان داشتم.
من که همیشه در سیاست هیچکاره بودهام، اما حتی تصور این که رسانهای کمابیش دروغگو و غیرقابل اعتماد بتواند حقیقتی را که من در میانش زیستهام و با تن و روحم تجربهاش کردهام، چنان بتاباند که سر لولهی تفنگ خودم مقابل پیشانی خودم قرار بگیرد، پیش از آن برایم ناممکن بود. یادم است صبحها چند روزنامهای را که سابق بر آن دوست میداشتم و پس از آن هرگز نخواندم تا اینکه بسته شدند، ورق میزدم و امیدوار بودم کوچکترین حقیقتی مرتبط با آنچه دیدهبودم و حس میکردم، درشان بیابم. وبلاگها را هم همینطور. حتی سایت فارسی بیبیسی و وبلاگ حودر را هم هر ساعت چک میکردم، شاید حرف حقی از دهانشان درآید. در این خلا همدرد به قدری تشنهی نوشیدن قطرهای حقیقت از جام دیگری شده بودیم که وقتی شنیدیم رییس جمهور امریکا هم بیانیه داده، کورسوی امیدی داشتیم شاید او حرف دل ما را زده باشد. البته او هم همان خزعبلات پیشینش را تکرار کرده بود.
من داشتم کمکم به این فکر میافتادم که بچههای دانشگاه را، همه را، جو گرفته. که همه دیوانه شدهاند و دارند زندگی خود و دیگران را خراب میکنند. داشتم کمکم متقاعد میشدم همهی اعتراضها متوجه چیزی است که اصلا وجود ندارد. اصلا هیچ خبری به خارج از گروه چند صد نفرهی دانشجویان معترض نمیرسید. حرفهایی بود که در میان خودمان میچرخید و لحظههایی بود که زندگیشان میکردیم و ساعتی بعد همه تبدیل به خاطرههایی شخصی و اثبات ناپذیر میشدند. شاید هم افسانه. وقتی به اصطلاح اصلاحطلبان هم روسفیدمان کردند، به طرز عجیبی حس یتیمی بهمان دست داده بود. حس بچهی سر راهی. یادم است اولین باری که حس کردم اگر ننویسم نابود میشوم، همان زمان بود. یادم است جایی یادداشت کردم «هر واژه که مینویسم، میخی است آهنین در دیوارهی صخرهای سخت». ناگهان حس کردم کوندرا، هرچند جاودانگی را به مضحکه میگیرد، خودش به واسطهی نوشتههایش جاودانه شده است. به طور غریزی نوشتن را آغاز کردم. غریزهی دفاع از نفس.
زندگی پیچ و تابهای مضحکی دارد. مثلا وقتی آدم با هزارجور سرخوردگی از وضعیت سیاسی کشورش میآید تا لااقل چندماهی را خارج از مرزهای این خراب شده درس بخواند، انتظار ندارد عین اتفاقاتی که در کشور خودش برایش افتاده، اینجا تکرار شود. دیروز عصر وقتی کلاس تمام شد، از دانشگاه بیرون آمدیم و با نوردین و ژولی پیاده به سمت بولوار سنمیشل سرازیر شدیم. وقتی از میدان پانتئون میگذشتیم، متوجه کاغذی شدم که جلوی در دانشکدهی حقوق چسبانده بودند و رویش نوشته بودند «ورود مختص دانشجویان سوربن و کادر دانشگاه، با ارائهی کارت». برگشتم و میدان را نگاه کردم. پر از دانشجوهای رنگ و وارنگی بود که ایستاده بودند و با هم حرف میزدند و سر و گردنهایشان را که بدون استثنا با شالگردن پوشیده بود، بیهدف میجنباندند. نور آفتاب عصرگاهی از پنجرههای پانتئون میگذشت و آن را بیش از آنچه در روزهای عادی به نظر میرسد، باعظمت مینمایاند. بیهوا به ژولی گفتم «تو ایران همه فکر میکنند اعتصابها و تظاهرات اینجا زیر سر من است». با آن لهجهی بامزهی کمی ایتالیاییاش گفت «چی؟!». گفتم «هر وقت از تهران زنگ میزنند، میپرسند اینجا چه خبر است». زد زیر خنده. بعد اخمهایش را در هم کرد و دستش را مثل گوشی تلفن بالا آورد و در گوشش گذاشت «الو، محمود، باز چهکار کردی؟!».
حالا فکر میکنم همان حس خفگی را دانشجویان پاریسی دارند، وقتی کتابهای عتیقهی کتابخانهشان را آتش میزنند و نیمکت بر سر ماموران امنیتی پرتاب میکنند. فرانسه کشور دموکراتیکی است که در آن یک جور دموکراسی نخبگان برپاست. درست است که همه تا کوچکترین دهکدهی محصور در کوههای آلپ، حق رای یکسان دارند، اما فقط نخبگانند که حق انتخاب شدن دارند. این وضعیتی است که قرنهاست برپاست و شاید تا حدودی توضیح دهندهی استقبال فرانسویها از جنبش چپ هم باشد. خیلی عجیب است اگر مدتی در فرانسه زندگی کنید و تفاوتهای طبقاتی را حس نکنید. به قول یکی از دوستانم در آمریکا همهچیز آزاد است، نژادپرستی هم آزاد است و نژادپرستها حزب و دار و دستهی خودشان را دارند، ولی آدم هیچگاه در شرایط عادی با عواقب این نژادپرستی روبهرو نمیشود؛ اما در فرانسه که نژادپرستی ممنوع است و همهی برخوردها محترمانه، همهی مردم نژادپرستند.
از نژاد و جهانیشدن و آمیزش اقوام و پیچیدگی اجتماعی و فرزندان نسل دوم خارجی که بگذریم، حتی در درس و نظام آموزشی فرانسه نیز چنان نخبهگرایی برقرار است، که مشابهش در ایران قابل تصور نیست. خانوادههای فرانسوی هزار جور سختی و فشار را متحمل شوند تا بچههایشان در «اکول پولیتکنیک» یا «سیانس پو» درس بخوانند. چرا که اگر یک حساب سرانگشتی بکنید، میبینید بالای هفتاد درصد سران دولتی و خصوصی از فارغالتحصیلان این دو مدرسه هستند. از طرف دیگر ردهی حقوقی فارغالتحصیلان گراند اکولها از فارغالتحصیلان دانشگاه بالاتر است. چیزی که حتی برای یک ایرانی که به عمرش معنی شایستهسالاری را ندانسته، خندهدار است.
حال این سیستم بسته که تا به امروز کار میکرده و چرخ سنگین اقتصاد این روستاییان شهرنشین را میچرخانده، از گردش بازمانده و نرخ بیکاری جوانان به چنان میزانی رسیده که دولت تصمیم گرفته به دو نوع قرارداد تعریف شده در قانون کار(قرارداد کار با زمان محدود و نامحدود، CDD-CDI)، یک نوع جدید مخصوص جوانان بیفزاید. این قرارداد نخستین استخدام (CPE – Contrat Première Embauche)، تنها برای جوانان زیر بیست و پنج سال و برای کارفرمایانی طراحی شده که میدانند استخدام یک جوان تحت قرارداد با زمان محدود یا نامحدود چه ریسک بزرگی است و رهایی از دست یک کارمند بیقابلیت طبق قانون کار فرانسه تا چه حد میتواند مشکل باشد. قرارداد جدید به کارفرما امکان میدهد کارمند را به مدت دو سال آزمایش کرده، و در صورت عدم رضایت از او در هر زمان عذرش را بخواهد. این قرارداد از نظر ویلپن و هوادارانش مژدهدهندهی همان انعطافپذیری بازار کار است که فرانسه برای رونق اقتصادی به آن نیازمند است. در ضمن چنین قراردادی به کارفرمایان اجازه میدهد از موضع محافظهکارانهشان خارج شده و با نظری مساعدتر به سمت جوانان بیایند.
اما نکتهای که از دید رسانههای جهانی کمابیش پنهان مانده و در رسانههای داخلی زیرسبیلی رد میشود، این واقعیت است که دانشجویان گراند اکولها هیچ اعتراضی نسبت به این قانون ندارند، و اصلا خود را مخاطب آن نمیدانند. در واقع بازار استخدام فارغالتحصیلان گراند اکولها آنقدر گرم است که اصلا کسی به فکر جذب آنها از طریق چنین قراردادی نمیافتد. این وضعیت بر حس تبعیض و فاصلهی طبقاتی دانشجویان دانشگاهها دامن زده و چنان موجی به راه انداخته که از هشتاد و چهار دانشگاه فرانسه، پنجاه و دوتایشان به آشوب کشیده شده است. درست است که شعارها بر ضد قانون جدید است، اما در پس فریادها و شلوغکاریهای دانشجویان باید حرف دلشان را خواند: این نظام پیر و فرسوده است و با واقعیتهای اجتماعی و وضعیت کنونی جهان نمیخواند.
دیروز چهارشنبه سوری بود. از ژولی و نوردین که خداحافظی کردم، به جای رفتن به ایستگاه مترو، به اکول د مین رفتم تا هم از اینترنت مجانی استفاده کنم، هم وقتم را تا زمان شروع برنامهی چهارشنبه سوری ایرانیان مقیم پاریس تلف کنم. یک ساعتی ماندم و بعد بیرون زدم. رنگ آبی فلاشر ماشینهای پلیس، سنمیشل را نورباران کرده بود. ناباورانه به صحنهی پیش رویم نگاه میکردم. اتومبیلهای پلیس و نیروهای امنیتی و ضد شورش سرتاسر سنمیشل را بسته بودند و ترافیک به کلی مختل شده بود. پلیس ماشینهایی را که از فرعیها به سمت بلوار میآمدند، یکی یکی باز میگرداند. آرام به سمت سوربن به راه افتادم، در حالی که فکر میکردم امشب باید به چهارشنبه سوری بروم، یا درسهایم واجبترند.
از صد متری در سوربن، پلیس دیوار امنیتی تشکیل داده بود و منع عبور و مرور برقرار بود. نیروهای امنیتی با کاسکتهای سفید، باتومها و اسپریهای فلفل در دستشان، درست مثل داستانهای تخیلی یکی از توریستیترین خیابانهای پاریس را مسدود کرده بودند. پشت سر ردیف اول نیروها، دو سرباز با بازوکا زانو زده بودند تا در صورت لزوم گاز اشکآور شلیک کنند. پلیسهای لباس شخصی تماشاچیها را پشت خطی فرضی نگاه میداشتند و از نزدیک شدنشان جلوگیری میکردند. یکی از پلیسها با زبان انگلیسی به یک توریست ژاپنی توضیح میداد که او نمیتواند از این جلوتر برود، و که آن سر خیابان هم یک رستوران ژاپنی هست. خبرنگارها از کیوسکها، تیرهای چراغ برق و درختها بالا رفته بودند و از دور عکس میانداختند. از جلوتر، جایی که جمعیت به سیاهی میزد، صدای فریاد و شعار دانشجویان میآمد. بیرقهای سیاهشان را میدیدم که در آنهمه سر و صدا، به آرامی تاب میخورد. در میان تماشاچیان شوری بود و هرکس سعی میکرد حرف خودش را به کرسی بنشاند. چهار دانشجوی سوربن یک دانشجوی اکول د مین را دوره کرده بودند و داشتند حالیش میکردند بیغیرتی یعنی چه. جوانی که یک دستش آبجو و دست دیگرش سیگار بود، برای پیرزنی توضیح میداد که اینها بچههای خارجیها نیستند، بلکه جوانان خودمان هستند. پلیسها مدام با بیسیم در ارتباط بودند و هر موضعی را که خالی میشد، بدون آنکه دست به عملی بزنند، به سرعت اشغال میکردند. حس میکردم از شدت سرما دیگر خون در پایم جریان ندارد.
تازه میفهمم وقتی داریوش آشوری میگوید ملت ما به نقش اراده در تغییر سرنوشت بشری پی نبرده و همواره منتظر منجیی است که بیاید و از مخمصهی حوادث بیرونش بکشد، یعنی چه. آن سال با آن همه های و هوی و اهن و تلپمان، غیر از زمان امتحانات پایان ترم، هیچ چیز را نتوانستیم تغییر دهیم. اینجا، در فرانسه، که تغییر ساعت حرکت مترو یک فاجعهی ملی محسوب میشود، دانشجوها توانستهاند دانشگاهها را به مدت بیست روز تعطیل کنند. بعضی جاها برای تعطیلی دانشگاه رایگیری شده تا چیزی به ناحق به کسی تحمیل نشده باشد. در این سرمای گزنده دانشگاهها را اشغال میکنند و شب تا صبح را در حیاط یا ساختمانی که سیستم گرمایشیاش قطع شده، سر میکنند. وقتی به خودم میاندیشم و به توهم و تشکیکی که بعد از اتفاقات آن تابستان برایم پیش آمده بود، خوب درک میکنم سستی اراده چگونه چیزی است. حتی نیروی انتظامی هم میدانست که با یک کتککاری ساده میتواند اکثریت را متفرق کند. لباس شخصیها هم میدانستند که دانشجو عرضه ندارد.
سوربن، یادگار زمانی است که محلهی لاتین محلهی دانشجویان و ساحل چپ سن، جایگاه کافههای روشنفکری و آتلیههای هنرمندان بیچیز بود. دست ناپیدای زمان جغرافیای اجتماعی پاریس را چنان عوض کرده که از ساحل راست جز یک سری ساختمانهای موقر بورژوازی قرن هجدهمی چیزی نمانده؛ اما در عوض ساحل چپ شده مقر عتیقهفروشیها و فروشندگان آثار هنری و بوتیکهای لوکس، و محلهی لاتین با آن کوچههای باریک و فضای صمیمانهاش شده گرانترین و توریستیترین محلهی پاریس. دانشجوها حقشان را از این سرمایهی بیقیمتی که هدیه کردهاند به مردم فرانسه طلب میکنند. فرانسه در سال نزدیک به دو برابر جمعیتش توریست دارد. من هم یک توریست که آمده خاطرات هجده تیرش را در پانزده مارس فراموش کند.






