زرنوشت

گاه نوشت های م. زرگر

Archive for فروردین, ۱۳۸۵

دزد سایه ها

آلیس، اولین لینک لینکدانی اولین وبلاگ من بود. اگر اشتباه نکنم مدتی با هم چت هم می کردیم. من نه از سنش خبر داشتم، نه از اسمش و نه از محل زندگیش. تنها می دانستم ایران نیست، و این که نوشته های شفاف و بی شیله پیله یی دارد و وقتی نوبت به ابراز احساسات زنانه اش می رسید به همان سادگی که می خنداند، می توانست بگریاند. دوستی ما (اگر بشود این طور خواندش) هیچ گاه تمام نشد، اما مثل بسیاری چیزهای دیگر در گذشت زمان محو و فراموش شد، تا جایی که در وبلاگ و لینکدانی جدیدم اصلا نامی از او نیست و خودم هم یادم نمی آید آخرین بار کی وبلاگش را خوانده ام.

تا این که امروز زنجیره ی دراز لینک هایی که هر روز صبح، قبل از این که درست از خواب بیدار شوم به شان سر می زنم، مرا پس از این فراموشی درازمدت به جای آشنایی راهنمایی کردند. آلیس نوشته بود “حرفهایی از ته ته دلم…“. دیدم همه ی آن چه این مدت از سرم گذشته، او نوشته است. راستش من هم سر خر را که ول می کنم، یک راست بر می گردد می رود خیابان ولی عصر. می رود سر همه ی مشکلاتی که در خانه هست. ذهن سوبژکتیوم ناتوان از منتزع کردن مشکلات علمی از کانتکست است. به قولی اصلا مشکلات این جامعه برایش موضوعیت ندارند. من هم همه ی RSS Feedهای مربوط به اخبار ایران را بالای صفحه ی فایرفاکس اضافه کرده ام، مبادا خبری ناغافل از چنگم در برود. تازه فهمیده ام که این حس ناامنی و غوغاگری روح همه جا پیم می آید و چیزی نیست که به سادگی پشت سر جا بگذارم. حتی در این اتاق زیر شیروانی ساکت و آرام سن ژرمن، ذهنم دنبال داستان هایی می رود که با من زاده شده اند. همه ی ترس ها قدیمی اند.

راستی چند وقتی است می خواهم در مورد زوال اخلاق و زیبایی در ایران بنویسم. این دقیقا تیتری است که در ذهن داشتم. حالا مصطفی قوانلو قاجار زحمت کشیده و چند خطی را به این موضوع پرداخته. دور نیست اگر بگویم پایم که به اروپا رسید، به آینده ی بشر امیدوار شدم. این جا هنوز ارزش های اخلاقی و زیبایی در زندگی اجتماعی جایگاه ویژه دارند. بد نیست گاهی [بی انگیزه ی سیاسی] از خود بپرسیم ایران را چه می شود.

پس نوشت: این لینک ها را از لینکدانی سایه برداشته ام. نگی نگفتی ها!

To Capture Happiness

The pursuit of happiness is a most ridiculous phrase; if you pursue happiness you’ll never find it.

C.P. Snow

آشپزخانه نویسی

مسعود می‌گوید غذای گرم به آدم شخصیت می‌دهد. حالا هم آخر هفته و من هم گرسنه و تنها. خودمانیم، اتاقم خیلی شبیه سلول‌های انفرادی است. انفرادی هم همان‌طور که می‌دانید، تاثیر ناجوری روی شخصیت آدم می‌گذارد (اکبر گنجی، رابینسون کروزو و …). تا تنهایی آخر هفته و زندان انفرادی اثر نکرده و بلایی سر خودم نیاورده‌ام، باید چیزی بخورم. باید شخصیتم را که همه‌ی هفته خوراکش مک‌دونالد و کباب ترکی و کنسرو بوده، احیا کنم. برای من هر حرکت کوچک در زندگی حماسه‌ای است، با گشایش و نبرد و مرثیه و جشن‌اش. الان باید بروم خرید.

امروز که شنبه است، سه وعده غذای کامل می‌خورم. املت، ماکارونی، خورش کدو. در واقع از خواب و استراحت که بگذریم، امروز را فقط یا پخته‌ام، یا خورده‌ام. حالا دارم اولین خورش کدوی در دیازپورایم را می‌پزم. از آن‌جا که استعداد ویژه‌ای در پختن غذا دارم (خوردن که بماند)، زنگ می‌زنم و از سرمد می‌پرسم کدوها را باید با گوشت بریزم یا بعد از آن. می‌گوید معلوم است که بعدش، چون گوشت خیلی دیرپزتر از کدو است. این سرمد ما از آن دخترهایی است که هر مردی می‌تواند به داشتنش افتخار کند. بعدش کمی توضیح می‌دهد راجع به روش پختن خورش کدو از دیدگاه خودش. من هم که از روش او خوشم نمی‌آید (قربان دیدگاه‌هایش بروم)، سرخ کردن کدوهایم را ادامه می‌دهم. بعد هم شماره‌ی تلفن ثابتش را می‌گیرم که برای دفعات بعدی بتوانم هزینه‌ی تراکنش را کاهش دهم. برویم سر غذا. به ترتیب روغن، پیاز، ادویه، گوشت، ادویه و نمک، پیاز، کدو، سس رب، گوجه، نمک و ترشی را اضافه می‌کنم. جای شما خالی. یک ساعتی می‌ماند. گوشت‌ها مثل حلوا شده‌اند.

یک ساعت بعد از جایم تکان نمی‌توانم بخورم. چنان باشخصیت و سنگین و رنگین شده‌ام که سه تا فیل بالغ نمی‌توانند تکانم بدهند. تنها بخش بدنم که هنوز به خوبی حرکت می‌کند، انگشتانم هستند. چت می‌کنم (به فتح چ). برای سرمد که تازه از جشن برگشته توضیح می‌دهم که اگر بخواهم هم نمی‌توانم الان بخوابم. همان‌جا کنار سفره‌ی روزنامه‌ای‌ام افتاده‌ام و روی دکمه‌های صفحه‌کلید می‌کوبم. خواب چشمانم را می‌برد، اما به دلایلی حس می‌کنم اگر یک آن تونوس ماهیچه‌های شکمم رها شود، منفجر می‌شوم. یک آن در عالم سرخوشی و مستی خودم را جای پدرم می‌بینم، با زیر‌پیراهن سفید و تنبان راه‌راه، پای سفره‌ی مادرم. غذایش را می‌خورد و کنار سفره دراز می‌شود و مادرم سفره را جمع می‌کند. در همان حال دلخوری‌های روزش را سر غذای مامان خالی می‌کند و از آماده نبودن چای گله می‌کند. چه صفایی دارد. بند ناف مرد ایرانی را با همین چیزها بریده‌اند. یکی بیاید برایم چایی بار کند.