زرنوشت

گاه نوشت های م. زرگر

آشپزخانه نویسی

مسعود می‌گوید غذای گرم به آدم شخصیت می‌دهد. حالا هم آخر هفته و من هم گرسنه و تنها. خودمانیم، اتاقم خیلی شبیه سلول‌های انفرادی است. انفرادی هم همان‌طور که می‌دانید، تاثیر ناجوری روی شخصیت آدم می‌گذارد (اکبر گنجی، رابینسون کروزو و …). تا تنهایی آخر هفته و زندان انفرادی اثر نکرده و بلایی سر خودم نیاورده‌ام، باید چیزی بخورم. باید شخصیتم را که همه‌ی هفته خوراکش مک‌دونالد و کباب ترکی و کنسرو بوده، احیا کنم. برای من هر حرکت کوچک در زندگی حماسه‌ای است، با گشایش و نبرد و مرثیه و جشن‌اش. الان باید بروم خرید.

امروز که شنبه است، سه وعده غذای کامل می‌خورم. املت، ماکارونی، خورش کدو. در واقع از خواب و استراحت که بگذریم، امروز را فقط یا پخته‌ام، یا خورده‌ام. حالا دارم اولین خورش کدوی در دیازپورایم را می‌پزم. از آن‌جا که استعداد ویژه‌ای در پختن غذا دارم (خوردن که بماند)، زنگ می‌زنم و از سرمد می‌پرسم کدوها را باید با گوشت بریزم یا بعد از آن. می‌گوید معلوم است که بعدش، چون گوشت خیلی دیرپزتر از کدو است. این سرمد ما از آن دخترهایی است که هر مردی می‌تواند به داشتنش افتخار کند. بعدش کمی توضیح می‌دهد راجع به روش پختن خورش کدو از دیدگاه خودش. من هم که از روش او خوشم نمی‌آید (قربان دیدگاه‌هایش بروم)، سرخ کردن کدوهایم را ادامه می‌دهم. بعد هم شماره‌ی تلفن ثابتش را می‌گیرم که برای دفعات بعدی بتوانم هزینه‌ی تراکنش را کاهش دهم. برویم سر غذا. به ترتیب روغن، پیاز، ادویه، گوشت، ادویه و نمک، پیاز، کدو، سس رب، گوجه، نمک و ترشی را اضافه می‌کنم. جای شما خالی. یک ساعتی می‌ماند. گوشت‌ها مثل حلوا شده‌اند.

یک ساعت بعد از جایم تکان نمی‌توانم بخورم. چنان باشخصیت و سنگین و رنگین شده‌ام که سه تا فیل بالغ نمی‌توانند تکانم بدهند. تنها بخش بدنم که هنوز به خوبی حرکت می‌کند، انگشتانم هستند. چت می‌کنم (به فتح چ). برای سرمد که تازه از جشن برگشته توضیح می‌دهم که اگر بخواهم هم نمی‌توانم الان بخوابم. همان‌جا کنار سفره‌ی روزنامه‌ای‌ام افتاده‌ام و روی دکمه‌های صفحه‌کلید می‌کوبم. خواب چشمانم را می‌برد، اما به دلایلی حس می‌کنم اگر یک آن تونوس ماهیچه‌های شکمم رها شود، منفجر می‌شوم. یک آن در عالم سرخوشی و مستی خودم را جای پدرم می‌بینم، با زیر‌پیراهن سفید و تنبان راه‌راه، پای سفره‌ی مادرم. غذایش را می‌خورد و کنار سفره دراز می‌شود و مادرم سفره را جمع می‌کند. در همان حال دلخوری‌های روزش را سر غذای مامان خالی می‌کند و از آماده نبودن چای گله می‌کند. چه صفایی دارد. بند ناف مرد ایرانی را با همین چیزها بریده‌اند. یکی بیاید برایم چایی بار کند.

۸ Comments »

  ayat wrote @ فروردین ۶م, ۱۳۸۵ at ۵:۴۶ ق.ظ

kash abghooreh ham dashti mirikhti toosh vali khodayish goshnam shod,yadam nemiyad akharin bar ke kadoo kay khordam kay bood

  Nima wrote @ فروردین ۶م, ۱۳۸۵ at ۱۱:۰۰ ب.ظ

akheiiiiii
ie saite kheili khoub baraie ghazaie Irani barat off mizaram,
eidet mobarak

  مهدی wrote @ فروردین ۶م, ۱۳۸۵ at ۱۱:۱۲ ب.ظ

همیشه از خورشت کدو (و هم‌خانواده‌هایش: خورشت بامیه، بادمجان [و قیمه]) متنفّر بودم، ولی الان بدجوری هوس کردم!

  سایه wrote @ فروردین ۷م, ۱۳۸۵ at ۵:۵۱ ق.ظ

الان متشخص شدی؟ منظورم بعد از تناول غذای گرمه.

  محمود wrote @ فروردین ۸م, ۱۳۸۵ at ۱:۴۶ ق.ظ

آی گفتی… فقط چاییش کم بود!

  zohreh wrote @ فروردین ۲۵م, ۱۳۸۵ at ۳:۰۶ ق.ظ

pas begu man cheraa hamishe bi shakhsiatam chon aslan ghaza be paz nistam

  ایمان wrote @ فروردین ۲۷م, ۱۳۸۵ at ۴:۲۲ ق.ظ

حمید مصدق می گه :”من با بطالت پدر هرگز بیعت نمیکنم”، اما من معتقدم پدر ها حتی در کمال بطالت، حتی با زیر شلواری های راه اره آبی و سفید مامان دوزی و با خشتک های پاره، لایق دست بوسیدن و روی سر نهادنند… احترامشون فراموشت نشه!

  ثمین wrote @ اردیبهشت ۷م, ۱۳۸۵ at ۱:۵۰ ب.ظ

من اون قضیه ی بابا و اینا رو درک نمی کنم از درک من خارج است
خانواده ی من اصلا با هم غذا نمی خوردند
سلف سرویس می باشند!
اما یه چیزی
: شماها خانوادگی آشپز می باشید ها! این مریم خانومتون خیلی کدبانو می باشند
بیست و چهار ساعته توی آشپزخونه س و قورمه سبزی درست میکنه!

Your comment

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>