زرنوشت

گاه نوشت های م. زرگر

چون دوربین ندارم

جس کوک گوش می دهم و مسیر نخ نمای شانزه لیزه را پایین می روم. عصر یک روز طولانی و خسته ی درسی. آفتاب که می نشیند، گارسن های جوان کافه رستوران ها صندلی ها را در پیاده رو می چینند و قلمروشان را با گلدان های بزرگ چهارگوش مشخص می کنند. راننده های کلافه از ترافیک بوق می زنند. دخترهای آسیایی با ساختمان LVMH آن سوی خیابان عکس می اندازند. دانش آموزان آمریکای جنوبی که اردو به پاریس آمده اند، نوازندگان دوره گرد را دوره می کنند. از حفره ی سیاه مترو توریست است که بیرون می ریزد. از کنار ساختمان ویرجین می گذرم. از کنار سینما UGC. Quick. Bière Culture. هنوز هم شانزه لیزه بهترین پیاده روی دنیاست. از اتوال تا کنکورد مسیر مورد علاقه ی من است؛ از کنکورد تا لوور بزرگترین تفریحم. بزرگترین تفریح ها در پاریس رایگان است.

اسم آهنگ Cancion Triste است. مرا یاد خودم می اندازد وقتی مالیخولیایم عود می کند و یک ویلون آلتو مدام زیر دلم آرشه می کشد. حالا این آهنگ دو گیتار و یک گیتار باس اضافی هم دارد. چشم بسته وارد یکی از بازارچه ها می شوم و از تهش در می آیم. در شیشه ای مطیعانه جلوی پایم باز و پشت سرم بسته می شود. خیابانی است که نمی شناسم، پر از رستوران و کافه و یک آرایشگاه در میانش. در عوض این جا ترافیک نیست. آهنگ غمگین می خواند و من مستقیم می روم. بعد از مدتی می پیچم سمت چپ. باز سمت چپ. بعد راست. سعی می کنم کمی گم شوم. نمی شود. نوک ایفل از بین دو ساختمان پیداست. اینجا هیچ جوری نمی شود گم شد. هر قدر هم خودت را گم کنی، باز بی هوا پیدا می شوی.

جس کوک گوش می دهم و شانزه لیزه را بالا می آیم. نام این یکی آهنگ Jumpstart است. من برای زنده ماندن هر از گاهی به شوک مصنوعی احتیاج دارم؛ سبزی بهار و سفیدی زمستان کفاف نمی دهد. راستی هم بهار شده، با این ردیف درختان سبز دو طرف خیابان.

به جرج سنک نزدیک می شوم. همه ی صندلی هایی که جوانک چیده بود، پر شده. جلوی در سینما صف است. نورافکن ها روی عکس بیست متری ناتالی پورتمن روشن شده اند. حفره ی تاریک مترو توریست ها را یکی یکی می بلعد. تریومف را که آخرین شعاع سرخ نور پشتش فرو می میرد برای آخرین بار نگاه می کنم و می گذارم دهان سیری ناپذیر مترو مرا هم فرو برد.

۵ Comments »

  کامران wrote @ اردیبهشت ۶م, ۱۳۸۵ at ۸:۲۱ ق.ظ

مثل همیشه گیرا بود، منتظر بودم یکی از اعضای اُپوس دئی در آن کوچه پس کوچه ها غافلگیرت کند و آی پودت را بقاپد.

  مریم wrote @ اردیبهشت ۶م, ۱۳۸۵ at ۹:۰۰ ق.ظ

چرا گرفته دلت داداش محمود ؟! من همین ورام و یه وقتایی هم که تو پینگ میشی میام اینورا … خوب شو زود :* مراقب ِ خودت باش .

  مرجان wrote @ اردیبهشت ۶م, ۱۳۸۵ at ۹:۴۹ ق.ظ

سلام دوست عزیز کلی نوشته بودم ولی فکر کنم پرید.می دونم غربت خیلی سخته و با خوندن این متنت نمی دونم چرا یاد صادق هدایت افتادم…به هر حال بهت لینک دادم که زود به زود بهت سر بزنم که تنها نمونی:)) راستی قاضی زاده بهترین استادی است که من ازش چیز یاد گرفتم… چند وقتی بود از خبرنگاری داشت حالم بهم می خورد ولی همین یک ساعت پیش که باهاش کلاس داشتیم دوباره مشتاق شدم…

  azadeh wrote @ اردیبهشت ۱۷م, ۱۳۸۵ at ۱۲:۴۵ ق.ظ

salam mahmoud jan man ashna nistam
(ye gharibe)
matnet kheili ali bood .deghate va sedaghatet dar tosife sahne ha kheili baram jaleb bood.
az dide ye memar matnet ro khoondam bayad behet begam ke be yeki az osoole moheme shahrsazi dar paris eshare kardi
:)movafagh va pirooz bashi
azadeht

  میترا wrote @ اردیبهشت ۱۷م, ۱۳۸۵ at ۹:۱۸ ق.ظ

حرف نداشت ،کار دهانه مترو را می گویم ;)

Your comment

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>