زرنوشت

گاه نوشت های م. زرگر

جشن‌نامه (مندرفرنگ)

اوج جشن زمانی است که دی‌جی گروه آفتاب با آهنگ‌های آرش و منصور از راه می‌رسد. ایرانی‌ها با سوت و فریاد می‌آیند وسط و جلوی استیج جمع می‌شوند. این جلو امواج صدا را حس می‌کنم که با ضربه به چهره‌ام برخورد می‌کنند. چند متر بیشتر با بلندگوها فاصله نداریم. همه تا خرخره خورده‌اند. پرچین کلاه‌خود یک پسر برزیلی نیمه‌برهنه را از سرش برداشته و در هوا می‌گرداند. فرناز انگشت در دهان سوت می‌زند. بهاره با بهروز می‌رقصد. یک مراکشی که خط زخم بزرگی بر چهره و پیرهن سفیدی در بر دارد خود را به میان می‌اندازد و چد دقیقه‌ای میدان‌داری می‌کند. آن دخترانی که شان اجلشان اجازه نمی‌دهد با پسران سیه موی ایرانی برقصند، خودشان به خودشان می‌رقصند. آناهیتا اما چشمان درشتش را بسته و شانه به شانه‌ی ارشیاست. پاشا دستانش را بالا گرفته و چیزی میان باباکرم و تانگو از کار در می‌آورد (بعد از جشن چندبار پس از صاف کردن گلو و یخه‌ی پیراهن می‌گوید هر چه امشب از من دیدید، ندیدید). لیلا با هر دستی که می‌گرداند، شادمانه یک گام به پس بر‌می‌دارد. زمانی هم می‌رسد که همه با بازوان افراشته و مشت‌های باز فریاد «ایران، ایران» می‌کشند.

نمی‌دانم چرا این‌همه، تا بدین حد رقت‌انگیز به چشم می‌آید. حتی نگاه‌های حیرت‌زده‌ی اروپایی‌هایی که خیره به این غلیان احساسات میهن پرستانه می‌نگرند، بیش از این‌که سرگرم کننده باشد، دردناک است. سرافکندگی از احمدی نژاد نیست. از آنتی‌سمیتیسم یا ساختن بمب اتم نیست. چیزی در درون ماست که نمی‌گذارد برای میهن هلهله کنیم، مگر در دوریش. انگار مفهوم وطن شکل نمی‌گیرد مگر در غربت. ایران، عزیز تحمل‌ناپذیری است. حتی نامش را فقط در مستی باید برد. حتی در عالم مستی که می‌گویند برابر راستی است، رقص ایرانی با یک غیر ایرانی لذت‌بخش‌تر از رقص ایرانی با یک ایرانی به نظر می‌رسد.

سیبستان گفته بود مهاجر در دو جهان زندگی می‌کند. اضافه می‌کنم: جهانی سرشار از تحسین و شگفتی، و جهانی لبریز از نزدیکی و آشنایی. نمی‌دانم به چه حقی شگفتی‌ها تا این حد آشنایی‌ها را تحقیر می‌کنند. هر چه باشد، از لحاظ احساسی جای یکسانی را اشغال می‌کنند. شاید از کنجکاوی بشر است. شاید از هویت نداشته‌ی نسل ماست. شاید دل آدم گنجایش هر دو با هم را ندارد. شاید باز دارم مته به خشخاش می‌گذارم.

پاریس شهر شادمانی‌ها و غم‌های بی‌دوام است. همان‌قدر بی‌دوام که سایه‌ی ابرهای بر فراز شهر که به بادی روفته می‌شوند. حیف است شادمانی‌های کوچک پاریسی را با غم‌های علاج ناپذیر مادرزادمان لکه‌دار کنیم. ابرها را بنگریم و به قول پیکوفسکی به این هوای ابلهانه بخندیم. بهار پاریس یعنی روزی سه بار آفتاب و سه بار باران خوردن. حال این‌که شب - زمان ایده‌ال وبلاگ‌نویسی - تر باشیم یا خشک، بیش از این که بر واقعیتی جامعه‌شناختی دلالت داشته باشد، نشان از ترتیب وقایع و آخرین وضع هوا دارد.

پی‌نوشت: تقدیم به هپی‌گرل که می‌دانم پاریس را بسیار دوست دارد و نومهاجر هم هست.

۶ Comments »

  سایه wrote @ خرداد ۲م, ۱۳۸۵ at ۳:۵۹ ق.ظ

من فردا صبح امتحان دارم و دل توی دلم نیست. از شدت استرس مریض شده ام. آمدم آخرین نگاه را به درس ها بکنم و شر را بکنم که چشمم افتاد به نوشته ی تو.
باور کن که هیچ چبز بیشتر از این نمی توانست آرام و خوشحالم کند. نوشته ات را به فال نیک می گیرم و می روم با خیال راحت بخوابم.
ممنون. یک دنیا ممنون.

  قاصدک* wrote @ خرداد ۲م, ۱۳۸۵ at ۷:۵۱ ق.ظ

مهندس جان
ما با این که نه هپی‌گرل هستیم و نه نومهاجر ولی به شدت خوش‌خوشانمان شد از خواندن این مطلب.
شما هم از خودت تی‌ک کر کن بیبی جان.
مخلصاتیم.

  قاصدک* wrote @ خرداد ۲م, ۱۳۸۵ at ۹:۴۳ ق.ظ

می گما مردم رفتن خارج چه ایتیش تیتیش شدن و اته پته…. بابت یه امتحان دل تو دلشون نیست…وای مامانم و فامیلا….
هاهاهاااا

بدجنسی محشر است.

  سایه wrote @ خرداد ۲م, ۱۳۸۵ at ۸:۵۰ ب.ظ

این قاصدک یادش رفته من با یک آدم فول استرس سیستم دارم سر می کنم!!!! استرس هم مسری است. ولی نظم مسری نیست. این است که حالا من یک آدم بی نظم هستم که به خاطر همه چیز استرس می گیرم.

  past wrote @ خرداد ۷م, ۱۳۸۵ at ۹:۳۷ ق.ظ

میگم خوبه این رفیقتون چند بار تکرار کرد شتر دیدی ندیدی!
چطوری عمو؟ میبینم که در فرنگ به لهو و لعب روزگار می گذرانید.

  شیرین wrote @ خرداد ۸م, ۱۳۸۵ at ۱۰:۰۷ ق.ظ

امروز اینجا رو پیدا کردم و افسوس خوردم که چه دیر!
ولی خوب اگه بتونم ریز ریز ارشیو رو بخونم یه کمی جبران میشه.
من از پاریس خاطرات قشنگی دارم. خاطرات کودکی…پر از رنگ.
از زمان ترک کردنش ۲۰ سال میگذره و من هر سالش رو به خودم گفتم یعنی میشه یه بار دیگه توی تویلری بدوم و بوی بلوط برشته دلم رو ببره؟
یه بار دیگه تو شانزه لیزه قدم بزنم؟
روی پلهای متعدد سن خم بشم ؟ مقبره انولید رو از پنجره اتاق نشیمن اینقدر نگاه کنم تا شب بشه…..
دیدن دوباره پاریس از ارزوهامه.

Your comment

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>