خرداد ۱۶, ۱۳۸۵ at ۴:۱۳ ب.ظ
· Filed under برش
میدانم
بهترین لحظههای عمر
همین چند دقیقهای است
که نیمه مست
روی پلههای بالکن سنژرمن
نشستهام
و از دور
چراغ گردان فانوس [دریایی] پاریس
و روشناییهای [لرزان] شهر را مینگرم
این نسیم پدرسوخته
چه خنک از آستینم میگذرد
خودم میدانم
زندگی پوچ است
و جز شادمانیهای کوچک
درد ما را
درمانی نیست
سکسک
من دیدم
این دختر بلا
باسن پسره را نیشگان گرفت
پس
این جام را نیز
بزنیم
به سلامتی من و
تو و
پاریس و
شبهای به یاد ماندنی
پینوشت: تقدیم به سحر، که زودتر رفت و این منظره را ندیده گذاشت…
Permalink
Rinat wrote @ خرداد ۱۷م, ۱۳۸۵ at ۱۲:۱۶ ق.ظ
Hi there! Although I can’t read anything, I know it’s a weblog in Parsi and I also saw I’m linked here. Just dropped by to say thanks and please whoever you are, keep in touch. Always glad to exchange experiences with Iranians!
Love,
Rinat
مرجان wrote @ خرداد ۲۵م, ۱۳۸۵ at ۱۱:۱۵ ب.ظ
چه تلخ و غمناک بود.راستی اگه دیر سر می زنم به خاطر اینکه فیلتری. الان هم با فیلترشکن اومد.
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>