این بار دیگر واقعا ترکاندهام. پنجاه و هشت دقیقه تلفن صحبت کردهام و بعد فهمیدهام خارج از ساعتهای رایگان بوده. خون خونم را میخورد به خاطر صد یورویی که آخر ماه باید پیاده شوم. تمام شور و شوق تماس یک ساعته در یک آن دود میشود و از سرم میپرد. یاد همهی عصرهای دلگیری میافتم که میتوانستم از خانه بیرون بزنم و کافهای بروم، و به تماشای دراز شدن سایهها روی دیوار خانهی روبرویی از پنجرهی تنگ اتاقم بسنده کردم. این دو هفته یک مکدونالد هم نرفتهام. عجب زوری دارد! حس میکنم پشت و رو شدهام. از عصبانیت میخواهم چوب در را گاز بگیرم. فحش میدهم به مرتیکهی فروشندهی بوییگ تلکم که اطلاعات غلط داده بود. فحشهایم که تمام میشود، از خانه بیرون میزنم. پلههای چوبی و سنگفرش حیاط را رد میکنم و پا به خیابان میگذارم.
ساعت از ده گذشته و هوا رو به تاریکی میرود. شب یکشنبه است و کافهرستوران سر خیابان علاوه بر میزهای همیشگی، میزهای زاپاسش را هم درآورده و سرتاسر پیاده رو را به غذاخوری تبدیل کرده. نور زرد لامپهای گازی روی چهرههای سرخ و شاداب گرد میزها با آبی گرفتهی آسمان سر شب آمیخته و ترکیبی داده که گرمای انسانی را به گوشههای تاریک خیابان میپاشد. میزها همه پر هستند. از باریکه راهی که میان میزها باز مانده میگذرم. در حال گذر، صدای زنی را میشنوم که میگوید «توما، بپر روی پام!». توما نام همسایهی پایینیام است. برمیگردم و سگ پشمالوی فلفلنمکیای را میبینم که بیهوده زحمت میکشد از لای آن همه مویی که روی چشمانش ریخته، دهان صاحبش را بنگرد و در میان آن همه صدا، از روی حرکت لبها منظور او را در یابد. هاج و واج، در حالی که روی دو پای عقبش نشسته، با چشمان درشت غمگینش لبهای براق و صورتی رنگ را میپاید.
از کنار قصر سنژرمن میگذرم و نگاهی به چمنزار درون خندقش میاندازم. نورافکنها را هنوز روشن نکردهاند. اما هوا هم آنقدر تاریک نشده که رنگ سرخ آجرهایش را تشخیص ندهم. در تاریکی به هیولای نتراشیدهی خونینی میماند که میان چمنزاری خفته باشد. از دو پنجرهای که میتوانستند چشمان هیولا باشند، نور ضعیفی بیرون میزند. نور درون چشمها میلرزد. هیولا دارد خواب میبیند.
اگر پرنسی در قصر سنژرمن زندگی میکرد، میتوانست آدرس بدهد: شمارهی یک، خیابان تیرز، سنژرمن آن لی. خیابان تیرز با دو ایستگاه اتوبوس آغاز میشود و به چند پله ختم. پیش قصر، همهی خانههای خیابان حقیر و بیجلوهاند. همه، جز پاویونی که نام هانری چهارم را بر خود دارد. بر سر در پاویون، روی تابلوی نیمهمدور فرفورژهای با حروف درشت سفید نوشتهاند «لویی چهاردهم اینجا به دنیا آمد». پاویون هانری چهارم، آخرین عمارت خیابان تیرز، در آجرهای سرخش با قصر سنژرمن اشتراکی سطحی دارد. اما برخلاف ظاهر نامعقول و هیولاوار قصر، که کلاه تیز آهنیاش چدبرابرش میکند، پاویون با آن شیروانی سفالی به لاکپشت چندضلعی مهربانی میماند، که به جای دوچشم، با دهها چشم از سویی به باغ قصر، و از سوی دیگر به خیابان تیرز چشم دوخته.
طبق تعریف خیابان تیرز بنبستی بیش نیست. خیابانی که به چند پله و یک بالکن ختم شود، خیابان نیست، چون راهی برای گذر ماشینها باقی نمیگذارد. پلهها از کنار در پاویون آغاز میشوند. چراغهای گازی نارنجی پله ها را بیش از آنچه هستند، رنگ کهنگی زدهاند. سه سری پله، و بعد دروازهی آهنینی است که روزی محوطهی قصر را از محل زندگی انسانهای فانی جدا میکرده. پشت دروازه، نمای پاریس بیدار و سن خفته را داریم. امشب استثنائا ماهی نیمه نیز، درشت و زردرنگ، نه چندان بیشباهت به یک قاچ بزرگ پنیر کمامبر از گوشهی آسمان آویخته است. سن بیصدا در کف درهاش میخزد و من هنوز کمی دلخور از قبض تلفن، از سراشیبی کنار بالکن به سوی پِک سرازیر میشوم.
«پک، شهر زرین»، مضمون همهی بیرقهایی است که از تیرهای چراغبرق شهر آویختهاند. این، شهر پایین دستی سنژرمن است که سن به دو نیمش میکند. پل پک هم به نوبهی خود سن را به دو نیمه تقسیم کرده. یک پل بتنی صیقلی و خاکستریرنگ که با زیبایی پوسیده و کهن محیط اطرافش هیچ تناسبی ندارد. خیابان ژنرال لوکلِرک که از میدان رویال سنژرمن آغاز میشود، پس از طی مسیر منحنی سراشیبش، و پس از این که خطی دراز میان سنژرمن و پک کشید، به این پل میرسد. کنار ژنرال لوکلرک پایین میآیم و عطر شببوها را فرو میدهم. پیش از آن که به تندیسهای برهنهی سن و اواز برسم، به شنیدن صدایی مکث میکنم. از دور صدای خفهی چند انفجار پیاپی میآید. بعد سکوت، و بعد چند انفجار دیگر. از پشت درختان باغ کنار خیابان، هالهای از نور قرمز میبینم. یحتمل آبیها بازی امشب را بردهاند. قدم تند میکنم.
سن و اواز، رو به هم و پشت به رودخانه لمیدهاند و ماشینهایی را مینگرند که از میانشان میگذرند. اینها فرشتههای نگهبان پل پک هستند، که این گونه بر سر درش متجسد شدهاند. پا به روی پل میگذارم و در افقی که هر لحظه سرختر و تاریکتر میشود، بیهوده به دنبال آثار آتشبازیی میگردم که چند لحظهای است صدایش قطع شده. تا نیمهی پل میروم و روی نردهها خم میشوم و جریان کند سن را مینگرم. برخی شبها همهی پل را پیاده طی میکنم و تصویر ماه را در آب سن دنبال میکنم و میکوشم در نور متحرک ماه، جزییاتی را کشف کنم که در تاریکی پیدا نیستند. امشب ماه هنوز آنقدر بالا نیامده که تصویرش در آب بیفتد. برخی شبها هم به پل دیگری که در همان نزدیکی است چشم میدوزم تا قطاری از رویش بگذرد و از پنجرههایش نور بر آب بپاشد. هر ده دقیقه باید یک قطار بگذرد، اما امشب هنوز قطاری نگذشته. خورشید هم دارد آخرین پرتوهای نورش را دریغ میکند. سن غمگین است.
از آن سوی پل صدای «هی» میآید. نگاهم را به اطراف میگردانم. دو نفر با لباسهای سفید و صورتی، زیر پل، کنار ساحل سنگچین رودخانه میرقصند و جیغ میزنند. باله میرقصند. از این فاصله هم پیداست که روی لبهی نااستوار سنگچین ایستادهاند. آن که پیراهن صورتی دارد یک پایش را بالا میگیرد و روی لبهی پرتگاه چرخ میزند. بعد هم با صدای بلند خنده سر میدهد. صدایش تا اینجا میآید. حالا دست هم را گرفتهاند و با هم میرقصند. میخندند و همدیگر را به سوی پرتگاه هل میدهند. درست وقتی دارم به این نتیجه میرسم که مستند، برایم دست تکان میدهند. ندیده میگیرم. باز دست تکان میدهند و به سویم فریاد میزنند. خندهام میگیرد. من هم برایشان دست تکان میدهم، فقط برای این که فریادهایشان بلندتر شود. میبینم که دختر صورتیپوش دستانش را دور دهانش لوله میکند و سعی میکند چیزی بگوید، اما نمیفهمم چه. به روش خودش، اما بلندتر، جوابش میدهم «چی؟». این بار جوری که بشنوم داد میزند «تو اسمت چیه؟». من هم تا آنجا که میتوانم بلند فریاد میزنم «میشل!». هر دوشان میزنند زیر خنده. سفیده میگوید «سلام میشل!». من هم سلام میکنم و دست تکان میدهم. میگوید «حالت خوبه؟»، و پیش از این که جواب بدهم، هردوشان بر میگردند و پشت سرشان را مینگرند. بعد با عجله تودهی لباسی را که اطرافشان به زمین ریختهاند، بر میدارند و به لای درختها میدوند. لحظهای بعد، نورافشانی دوباره آغاز میشود و بر آب سن لکههای سرخ و زرد و سبز مینشاند.






