عصر یک روز معتدل ماه دسامبر. هوای ابری شب را به دروغ جلوتر آورده. کار امروز تمام شده. کتری برقیمان روی جوش است. پایانی بیدغدغه برای امروز.
نه سردم است و نه گرمم. گرسنه هم نیستم. پشت میز نشستهام و در سکوت شکنندهی دفتر، دستخوش صداهای نامنتظر خیابان لوندال، کتاب جدیدم را میخوانم. پائولو هر از چندی میگذرد و دزدکی من و کتاب را ورانداز میکند. برونو در گوشهی خودش ایمیل چک میکند. فرناندو مانیتور را چرخانده و فیلم پورنو میبیند.
از روی کتاب سر برمیدارم. ساعت پنج است. ایفل هم ستارهبارانش را زودتر آغاز کرده. فانوس برج نور چراغ قوهی غول پیکرش را بر تن برهنهی ابرها میکشد. یک هواپیما با متانت روی فاصلهی میان دو ابر، کنار برج ایفل، بر آبی آسمان خط میکشد.






