زرنوشت

گاه نوشت های م. زرگر

Archive for دی, ۱۳۸۵

اعترافات شب چله

از Deviant Dream ممنونم که من را در جریان این امر خیر گذاشت. من هم به نوبه‌ی خودم شب یلدای گذشته رو به همه‌ی اهالی نت تبریک می‌گم و سعی می‌کنم تا جای ممکن صادقانه اعتراف کنم!

۱) قابل توجه روانکاوها و فروید خوانده‌ها: یک عادت عجیبی دارم که هیچ‌وقت نتوانسته‌ام ریشه‌یابیش کنم. هر وقت فکرم به سمت موضوع آزار دهنده یا به شدت ناراحت کننده‌ای می‌رود، یا چیزی که نمی‌خواهم را به یاد می‌آورم، بی‌اختیار، و ظاهرا برای این که حواس خودم را پرت کنم، اولین چیزی را که به ذهنم می‌رسد، با صدای بلند به زبان می‌آورم. بدیهی است که خیلی وقت‌ها اولین چیزی که به فکرم می‌رسد، خیلی موضوع ارزشمندی نیست. این را گفتم که بدانید چرت گفتن‌هایم را به چه حسابی باید بگذارید.

۲) اعتراف می‌کنم که با گذشت سیزده سال از خواندن جنگ و صلح تولستوی، هنوز عاشق ناتاشا راستوف، شخصیت اول داستان هستم. راستش تقریبا دیگر نه چیزی از داستان یادم است، نه از ناتاشا. فقط تصاویر گذرا و پاره‌هایی از داستان مانده که لابد برایم هیجان‌انگیز بوده‌اند. سالن‌ها و مهمانی‌های پر زرق و برق نجیب‌زادگان پترزبورگی. ناتاشای وروجک آغاز داستان که برای بوسیدن صندلی زیر پایش می‌گذارد. شاهزاده کوراگین راهزن که از راه می‌رسد و دل از کف دختر جوان می‌برد. برادر ناتاشا که چنان بی‌مقدمه و بی‌گناهانه به تیر غیبی گرفتار می‌شود. شاهزاده آندره، عاشق حقیقی ناتاشا که پس از شکست عشقی خودش را در جنگ به کشتن می‌دهد. صحنه‌های باشکوه نبردهای ناپلئون و ارتش تزاری به رهبری ژنرال کوتوزف. تیمارداری ناتاشا از آندره‌ی در حال احتضار. و سرانجام ناتاشای رسیده‌ی پایان داستان که با پیِر فراماسون ازدواج کرده و بچه دارد. درست یادم نیست ناتاشا عشق اولم بود یا دومم، اما به هر حال سرنوشت هر دو یکی بود. زمانه زیاد با دوست داشتگان من یار نبوده است.

۳) چون به شب‌های سال نو میلادی نزدیک می‌شویم می‌گویم: پنج سال پیش در چنین شبی یحتمل نماز شب می‌خواندم. اگر برای شما مهم نیست، لااقل برای خودم مهم است که هر از چندی مسیر زندگیم را و گذشته‌ام را مرور کنم و از نو به امروز برسم. این من جدید آدمی است که روی ویرانه‌های آدم دیگری ساخته‌ام.

۴) به طرز حیرت‌انگیزی علاقه‌مند به آدم‌ها، حقیقت‌ها و موجودات نابه‌جا و عجیب هستم و هر گونه جریان فرعی و حاشیه‌ای را به جریان مسلط ترجیح می‌دهم. متاسفانه این کشش را گاهی در زندگی واقعی خودم هم تاثیر می‌دهم و هر کسی می‌داند که دنیای مدرن علاقه‌ی خاصی به حاشیه‌نشین‌ها ندارد و با تمام توان می‌کوشد آن‌ها را هم کپی کنفرم باقی خلایقی کند که با محدودیت‌ها کنار آمده‌اند. به هر حال طبیعی است که آدم ضد جریان و جریان‌گریز برای حرکت خلاف جریان به نیرویی چندین برابر دیگرانی نیاز دارد که به راحتی روی موج‌ها سر می‌خورند.

۵) من آدم آرام، محافظه‌کار و ریسک‌اورسی هستم، اما هر از گاهی شیطنتی در زندگی‌ام می‌کنم که به اندازه‌ی کافی برایم هیجان‌انگیز باشد. دو نمونه‌ی تاریخ گذشته‌اش را - که دیگر به کسی برنمی‌خورد - از دوران مدرسه ذکر می‌کنم: یک بار ملخی را که برای آزمایشگاه زیست به مدرسه برده بودم، سر کلاس دینی - که خواب‌آوریش از شما پنهان نیست - آزاد کردم. جیغ‌های آقای طالب‌نیا، معلم دینی وقت، هرگز یادم نمی‌رود وقتی که ملخ غول‌پیکر ده سانتی‌متری را روی میزش دید. یک بار هم برای روز معلم به استاد فیزیکی که نمره‌ام را کم داده بود، یک میخ طویله‌ی طلایی هدیه دادم. بیچاره پسر خوش‌اخلاقی بود و هیچ‌وقت به رویم نیاورد، اما بعدا فهمیدم حسابی جلوی خانمش ضایع شده. میخ طویله را با هزار زحمت از میان اسباب و وسایل پدرم پیدا کرده بودم و با یک ماژیک طلایی رنگ کرده بودم و در یک جعبه‌ی پیراهن مردانه‌ی ماکسیم روی یک تکه پنبه چسبانده بودم. اما خدا می‌داند از کاغذ کادو کم نگذاشتم!

La profondeur de la nuit

La grande défaite, en tout, c’est d’oublier, et surtout ce qui vous a fait crever, et de crever sans comprendre jamais jusqu’à quel point les hommes sont vaches. Quand on sera au bord du trou faudra pas faire les malins nous autres, mais faudra pas oublier non plus, faudra raconter tout sans changer un mot, de ce qu’on a vu de plus vicieux chez les hommes et puis poser sa chique et puis descendre. Ça suffit comme boulot pour une vie tout entière.

Voyage au bout de la nuit
Louis-Ferdinand Céline