ساعت از دو گذشته است و من پس از چند راند فشردهی چت به سر کارم بازگشتهام و با یک چشم بسته و یک چشم باز صفحه کلید را و واژههایی را که بر صفحه حک میکند میپایم. کار خوب پیش میرود و یکی از نوشتهها به نقطهی پایانیش نزدیک میشود. صفحهی سفیدی را که سیاه و سیاهتر میشود نگاه میکنم و با رضایت ته جام را سر میکشم. این حالتی است که عمر چندانی ندارد. که میداند زندگی چقدر میتواند در جهت خلاف خویش حرکت کند. برای هر کس اگر مستی تفریحی است، برای من یکی شغل دوم محسوب میشود. شاید هم زندگی دیگری است. زندگی در مینیمم ابژکتیویته. بدون نقد. بدون دردسر اظهار نظرهای خردمندانه. حالا سگارا هم میخواند. سبکی دو چندان میشود. «هرگز هیچ چیز را فراموش نمیکنیم…»
موبایل زنگ میزند و شمارهی ناشناسی را میاندازد که مثل هر شمارهی موبایل دیگری با ۰۶ آغاز میشود. یک آن از خود میپرسم چرا اینقدر دوست دارم تلفن زنگ بخورد، و بی آن که سوال را پاسخ دهم، دست دراز میکنم تا گوشی را بردارم. قطع میشود. نور رنگ پریدهی نمایشگر تلفن خاموش میشود و سگارا که چند لحظهای صدایش در پس زنگ تلفن مخفی شده بود، باز میخواند «اگر میتوانستم همهچیز را از اول بنویسم…».
شماره با ۶ و ۸ ادامه مییابد. اپراتور صاحب شماره باید مشابه مال من باشد. که میداند چه کاره است. در هر حال اپراتور چندان لوکسی انتخاب نکرده. یعنی دانشجو است؟ به جای این که چد خط باقیمانده را بنویسم، گوشی را برمیدارم و به شمارهای که ظاهرا به اشتباه در چنین ساعتی با من تماس گرفته یک پیغام میفرستم: «Oui?».
«چندین زندگی داریم، اما تنها یک داستان واقعی…»
رخنه کردن در زندگی خصوصی دیگران همواره جذبهای دارد که انگار زندگی واقعی ما از آن تهی است. کوچکترین بارقهای از خلوت دیگران چنان معنایی به زندگی میبخشد که هزار عشق جاودان نمیبخشد. حقیقت را باید از بچههایی پرسید که گوش به در چسباندهاند، یا آنهای که در دری یا دیواری سوراخ کوچکی یافتهاند که سرهای نهان را برملا میکند. از او بپرسید ارزشمندترین دارایی زندگیش چیست، و او پاسخ خواهد داد همان یک سانتیمتری که بنا از ملات دیوار کم گذاشته. وقتی میگویم انسان موجودی اجتماعی است، منظورم همین است. یعنی نمیتواند بدون حضور دیگران، یا فضولی در زندگی دیگران روزگار بگذراند. حالا میخواهید اسمش را غیبت بگذارید یا کنجکاوی یا هر چیز دیگر. چطور دو همسایه میتواند بدون دخالت در زندگی یکدیگر روزگار بگذرانند؟
دو بوق کوتاه، یعنی جواب پیغام شیطنت آمیزم آمده. گوشی را برمیدارم و شمارهی ناشناس را باز میخوانم تا از هویت فرستندهی پیام اطمینان حاصل کنم. بله، خودش است. اوکی را فشار میدهم و پیام کوتاه بدون عجله و واژه به واژه ظاهر میشود.
« مامان
خوب هستی؟
من خوبم.
فردا به من زنگ بزن.
من نینی هستم.
به تو فکر میکنم…»






