ما در بیزنس اسکول می خوانیم که داستان دختر کبریت فروش، حکایت سرمایه داری است که از سرمایه می خورد. حالا تو هی بنشین و گریه کن و قربان صدقه ی دستان نحیف و لبخند غمینش برو.
ما می دانیم که در بازی تنازع بقا، گاهی کسانی می بازند. در این میان تنها چیزی که اهمیت ندارد شکل دستان و رنگ لبخندشان است.
ما می دانیم که ما به هزینه ی این ها زنده ایم، و خدا را [اگر باشد] شکر که ما از مانندگانیم.
بیایید به شکرانه پول چاپ کنیم و پشتشان بنویسیم: In God We Trust.
اگر حس طنزمان گل کرد، حتی می توانیم سر قبر دختر کبریت فروش شمع روشن کنیم.
این طور لااقل روحش در تاریکی نمی ماند. تو هم عکسش را بهتر می بینی.
گریه نکن گلکم، گریه نکن. این فیلم است، تمام می شود.
برو کیف پولم را بیاور و کردیت کارت جدیدم را ببین. با ویزا اینفینیتی می توانی بی نهایت لباس بخری.
امروز لافایت. فردا پرنتام. پس فردا خیابان مونتاین.
زندگی به آن بدی ها هم که در فیلم ها می بینی نیست. سیاه نمایی می کنند لامذهب ها.






