به من وحی می شود. هر بار که چشم باز می کنم و در رختخواب می نشینم، می دانم کلام الاهی در حال نزول است. اینجور نیست که واقعا کلامی در میان باشد، نه. در نهانخانه ی دل حسش می کنی.
ساعت از پنج گذشته است وقتی بیدار می شوم. فضا سنگین است و نفس به سختی بالا می آید. صدای جیغ هراسان دختری از راهرو به گوش می رسد. پاهایی شتابان با سر و صدا از پله های فرار بالا می آیند. صدایی در من تکرار می کند «خطر، خطر». انگار جمعیتی هم گرد آمده. همهمه ای به پاست. پیراهنم را می پوشم و بیرون می زنم.
هه.
سورپرایز پارتی است.
باز خدا شوخیش گرفته.
شاید هم باد آنتن را انداخته.






