زرنوشت

گاه نوشت های م. زرگر

Archive for دی, ۱۳۸۱

سوگ محمود

ببین سر انگشتان زبر و پینه بسته اش را. مقایسه کن آنها را با کف دست روشن و نرمش. ببین این دست بی حس آویخته از لبهء تخت سفید را. ببین این دست عزیز را. این دست عمری قلم در بر داشته. عمری است که هرروز نوشته. هرروز جز امروز. قلمها فرسوده. داستانها پرداخته. مدام جنبیده. با قلمی در بر، روی اوراق لغزیده. خواب برگهای سفید را با واژگان گرمش آشفته، و خواب تورا. یادت هست می خواستی بخوابی و داستان نمی گذاشت؟ یادت هست خودت را یافتی میان سطرهای پی در پی داستان، و مینا دختر بلای همسایه را، و خواهر بزرگت پروانه را؟ او همه را می شناخت، بی آنکه دیده باشدشان. و تو هیچ گاه از خودت پرسیدی محمود کیست؟ پرسیدی این داستانها را چه کسی می نویسد؟ چه کسی است از خویشتن به من نزدیکتر؟ نپرسیدی. فقط خواندی و گذشتی. گذاشتی هزاران واژه از مقابل چشمان نمناکت بگریزند. خواندی و گذاشتی گهگاه قطره ها فرو بریزند. نه از دلسوزی، که از شوق. نه از غم، که از شادی یافتن روحی چنین نزدیک. می توانستی بدانی این روح نزدیک کیست، کجاست، چگونه است. اما ندانستی. نخواستی که بدانی. و اکنون دیگر دیر است. تنها چیزی که برایت مانده، تصویر این دست و کتابهاست. تصویر را در جیب پیراهنت، نزدیک قلبت بگذار، وکتابها را خوب بخوان. و به یاد داشته باش که پیرمرد برای تو می نوشت.

واژگون گذشتن از زیر پل

آسمان آبی. آب آبی. زمین مملو از مردمان. مردمان سفید٬ قرمز٬ خاکستری و سبز٬ با هم٬ کنار هم٬ دوربین در دست و زل زده به آسمان آبی٬ در انتظار. موج جمعیت. صدای پچ پچ این همه تماشاگر٬ همهمه ای در قلب خلبان. عکس تماشاگران رنگارنگ در آب. ابرهای سپید٬ پنبه در آسمان. حرکات دست راهنما. ملخی که با یک استارت به چرخش در می آید. تصویر هواپیمای زرد بر بتن خیس باند. صدای خش دار برج مراقبت در رادیوی هواپیما. حرکت سنگین چرخها بر زمین. انگشت شستی که به نشان موفقیت بالا می آید. تصویر کشیدهء اجسام از پنجرهء هواپیما. سکانهای افقی بالا کشیده. تکان اولیه. چرخهای کنده از زمین. پرواز. صدای گرم موتور. لرزش مطبوع سکان در دست. رود کوچک. مردمان کوچک. جادهء کوچک. پهنهء وسیع شهر زیر پا. لذت پرواز. تملک آسمان. چرخ زدن شاهین وار برفرازها. میل به بینهایت. اجبار بازگشت به سوی زمین، مردم منتظر. چهره های خندان کودکان. دهانهای باز ماندهء بزرگسالان. تصمیم بازگشت. کاهش پله ای ارتفاع. شور و هیجان تماشاچیان. چرخش محوری هواپیمای زرد. رد فنر مانند دود سفید. صدای خفهء هورای فراگیر از میان صدای باد و موتور. تپش قلب. ارتفاع سی متر. سایهء گذرای هواپیما بر رود. حرکت آب. حرکت رود. حرکت درختان. جنبش دستان معلق در پیشواز. تمرکز. ارتفاع بیست متر. فاصله با پل پنجاه متر. تمرکز. تعریق سرد. ارتفاع ده. فاصله سی و پنج. آجرهای قرمز پل. مردم بر فراز پل. تمرکز. گردش سکان تا انتها. واژگونی یکبارهء هواپیما. ارتفاع پنج. فاصله ده. تمرکز. نور فلاشها. لرزش سکان. سنگهای کف رود. فاصله صفر. سکوت. تاریکی زیر پل. سکوت. خون در مغز. سکوت. هجوم دوبارهء نور. بی تابی و اشتیاق. چرخش مطمئن هواپیما. سبکی بی نظیر پرواز. وسعت سبز چمنزار. ارتفاع و آسایش. مسیر آبی و پر پیچ و خم رود. صدای خفهء تبریک و شادی از رادیو. لبخند تلخ بر چهرهء سرخ خلبان. پایان عملیات.

کنسرت

چشم می گردانم و چهرهء آشنایی را می جویم میان این همه چهره های رنگارنگ، برخی شیدا، بعضی سرگرم، در این تالار صندلی قرمز موکت خاکستری دیوار چوبی که لحظه ای دیگر در آن موسیقی طنین انداز خواهد شد. چهره ها را تک تک از نظر می گذرانم، وارسی می کنم، می سنجم، پی طرحی، ترکیبی پیش دیده، پیش شناخته که بتوان در کنارش آرام گرفت، موسیقی شنید و دوچندان لذت برد. لذت آشکار و روان موسیقی و لذت پنهان و خفتهء دوستی که موسیقی، هر چند کوتاه، مجال بیداری و خودنماییش خواهد بود. - ببینید دو دوست نشسته بر دو صندلی مجاور را که دست در دست هم به نوکتورنی از شوپن گوش سپرده اند. و شوپن را که می دانید چه نوکتورنهای روان و دلنشینی دارد. پیانو، خود سازی جادویی است، و شوپن استاد پیانو، و شوپن و پیانو در کنار هم، رویا. هر دو، دست در دست هم در رویاهای سبز شوپن فرو رفته اند و به فرازها و فرودهای صدای سحرآمیز پیانو گوش سپرده اند که گاهی تندتر و گاهی کندتر به صدا در می آید و چنگ بر سینه هاشان می اندازد و به آسانی ضرباهنگ تپش بی وقفهء قلب را در اختیار می گیرد. , و در اینجا، در این لحظهء اوج نوکتورن که شوپن تغزلی ترین احساسات درونش را در پیوستاری از نتها به جان شنونده می ریزد، و شنوندگان سراپا گوش در رویاهایی دوردست غوطه ورند و چشمان را بسته و بعضا قطره ای اشک بر گوشهء چشم نشانده اند، عضلهء پرتوان دستی که دست ظریف دیگری را در بر گرفته، بسیار کوتاه، بسیار آرام و خارج از اراده منقبض می شود و با فشاری کوچک تمام آن احساسات چگال و دست نیافتنی شوپن را چنین ساده به قلبی همبند انتقال می دهد. این گونه است دوستی.- پی چنین دوستی هستم. افسوس که صندلیها از آشنایان تهی است. آن مرد کله تاس را که برگشته و با زن و دختر سرخپوشش در ردیف پشتی صحبت می کند، نمی شناسم. این بروبچه های سرزندهء دانشکدهء هنر را نیز که دخترهایشان اینجا، جلوی من در ردیف دوم و پسرهایشان آن سوی تالار چند ردیف عقبتر نشسته اند و مرتب با چشم و ابرو اشاراتی به هم می دهند، یا به نام یکدیگر را می خوانند، نمی شناسم. آن پسر با بالاپوش یک تکهء جیر و موهای بلندش یحتمل خود را در وین، پایتخت موسیقی، می بیند. این دختر چه چشمان سبزی دارد، چه موهای بوری، چه گونه های فربهی. تک تک اجزای بدنش حکایت از سلامتی بی خدشه دارند. این روپوش کرمی و شال رنگین چه به او می آید. او از پیانو، از جادو، از شوپن بی نیاز است و در رفتار بی قید و آزادش این همه پیداست. او خود، رویاست. رویایی با صورتی پهن و بی آرایش، بینی کوچک نوک برگشته و چشمان درشت در سایهء ابروهایی پرپشت و دخترانه و هرآنچه که بتوان معصومانه خواند. اما اکنون به یگانه چیزی که نیاز ندارم، رویاست. چه، رویاهای بی پایانی در سر دارم. رویاهایی دور و دراز، بی آغاز، بی انجام. رویاهای خام جوانی بی تجربه، رویاهای پختهء پیری جهاندیده. رویاهایی رنگین بر زمین باران خوردهء روح، رویاهایی سهمگین بر دریای طوفانی نفس و رویاهایی بی رنگ و بی بو بر برهوت خشکیدهء دانش. این دختر اگر بخواهد رویایی از خود، در قلب من بنا نهد، ناگزیر از زیستن در سرزمین سبز احساس است و احساسات من خود لبریز رویاست، لبریز از نوکتورنهای شوپن، سوناتهای موتسارت، داستانهای کوتاه چخوف و رمانهای بلند رولان. در این سرزمین برای او جایی نمانده. او در قلبم چون پرنده ای ایرانی است که در این فصل سرد دشمنی، به امریکا مهاجرت کرده. امتیازها دارد! افسوس که جایی نیست. در وجود من، اما، جایی هست که بی شک، ارض موعود است. بر زمین سفت و حاصلخیز شناخت هر که پای نهد، تا ابد میهمان قلب من است. این قلب پرپر داشتن یک دوست است. دوستی که در روزی زیبا از دست داد و هرگز باز نیافت. دوستی برای یک عمر. دوستی برای موسیقی شنیدن و رویا دیدن.